متن دلنوشته
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلنوشته
مثل زهر می ماند
حقیقت را می گویم
تو چشم می بندی به روی دوست داشتنم
و من چشم می بندم به روی دوست نداشتنت
گاهی از شب ها متنفر می شوم
تازه ساعت ترافیک دلتنگی ها شروع می شود
نه می توان خوابید
نه می توان بیدار ماند
فقط می توان،
هر لحظه با درد مُرد
«دلنوشته عاشقانه»
اگر دوباره به دنیا بیایم
زندگی ام می شود
آغاز ۱۸ سالگی...
کارت تلفن ، باجه های نارنجی
صدای تو ، سکوت من...
و شیطنت های پسرانه ام...
آه که چه زیبا بود روزهای نوجوانی ام
و چه طراوتی داشت جوانی ام...
اگر دوباره به این جهان بیایم...
مرا به آغوش بکش ...
که عشق تنها در آغوش تو زیباست ...
از من تنها تو در من می مانی ...
بین ما هیچ فاصله ای نیست جز نبض احساسمان ...
من از سیاهی گفتم ...
و تو طلوع کردی بر شب های تارم ...
من از اشک گفتم...
ازت ممنونم ...
در مسیری که می رویم
دستم را ول نمی کنی
حتی وقتی که از خودم دست می کشم
من خسته می شوم که تو خسته نمی شوی
من کم می آورم ...
که تو قوی تر از دیروز پیشم می مانی
با هم می دویم و باهم...
ولی من میگم تن فروشی رو خودتون بهمون یاد دادین¡ همونجایی ک آرایشگره برگشت گفت موهات هم بلنده هم خوش رنگ اگه بخوای می تونی از ته بزنیش اون وقت با قیمت خوب برات می فروشمش
و این تازه اول ماجرا بود...
دنیایی میبینم سراسر غصه هرجا چشم میاندازم جز غم ارمغانی نمی یابم؛ پس چه شود دنیای رنگین کمانی کودکیمان دنیایی که منتظر بودیم بزرگ شویم تا در آن زندگی کنیم چه شد مهربانی هایمان چه شد خنده هایمان مگر زندگی چقدر سخت است که خنده را از یاد برده ایم...
همه ی آدما یه داستان شخصی دارند اما پایان داستان همشون خوب نیست ...
همیشه بردن با بهترین ها و باهوش ترین ها نیست
گاهی بردن با کسیه که جرئت تغییر کردن داره
زندگی کوتاه تر از اونیه که بشه با حسرت ها زندگی کرد
اگر فکر می کنی داری...
مهربان باش؛ بگذار بگویند ساده است، بگذار بگویند زود میبخشد، زود دل میبندد، اصلا بگذار بگویند احمق است اما تو مهربان باش و خودت بمان زیرا سال هاست که دیگر کسی در این سرزمین مهربان نبوده است...♡
(آنا)
افسردع شدع بود،دیگع حتی تمایلی ب خوردن پاستیلایی ک ی روزی تنها خوراکی مورد علاقش بود نداشت،،حتی با دیدنش اشکش درمیومد چون اونو یاد عشق ازدست دادش مینداخت...ع رو تخت بلند شد و ظرف پاستیل رو ع میز برداشت محکم پرتش کرد رو زمین..پاهاش جون نداشتن همونجا افتاد رو زمین...
تو اتاقش رو تخت لش کردع بود..فکرو خیال عین خورع مغزشو میجویید...اما چاره چی بود؟؟!اونقد تنها بود ک فقط دلش ی جفت گوش شنوا میخواس ک فقط کمی درد دلشو بگع بلکه کمی عاروم بگیرع...اما نبود کسی نبود،،،اونی هم ک همع کسش بود ۸سال بود ک زیر خروارها خاک خواب...
بهترین ها رو که داشته باشی ...
یعنی خوش بخت ترین آدم روی زمینی
بهترین ها هیچ وقت برات کم نمیگذارن
هیچ وقت برات کلاس نمیگذارن
همیشه هواتو دارند
دوست داشتنشون سبز است و دنیاشون آبی
دلی دارند بزرگ ...
که اقیانوس آرامش در درونش گم میشه
بهترین ها رو...
مگه میشه همه چیز سریع اتفاق بیفته ؟
می شه چشمهات رو ببندی و باز کنی و همه دردها و رنج ها
و حرف های زندانی شده تو سرت به راحتی از بین برند ؟
نمیشه من صد بار چشم هام رو بستم و باز کردم هزار تا حرف جدید...