متن دلنوشته
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلنوشته
سخنی نیست...
جز تنهایی...
میگذرد..
اما زمانش مشخص نیست..
جالب است..
شلوغ باشد اطرافت...
اما تنها باشی...
نویسنده: vafa \وفا\
فقط اشک ریختن را دلیل ناراحتی ندانید..
فقط اشک ریختن را دلیل درد داشتن ندانید..
فقط گریه را نشان درد ندانید..
گاهی باید ب عمق چشمان یکدیگر نگاه کنیم!
چشم ها فریادهایی در سکوت دارند...
فریاد هایی ک ب جای شنیده شدن فقط باید دیده شوند..
صدایشان را با چشم...
شاید تاوانش را داده ام
تاوان نگاههای سربه زیر دختری جوان را
تاوان قلبهای ندانسته مچاله شده را
تاوان قلبهایی که شاید هنوز هم عاشق هستند
اما او من بودم که باید انتخاب می کردم
و من فقط یک نفر بودم
و قلبم درگیر شاهزاده ی مجهولی بود
که باید...
گفتند چرا نگاهش نمیکنی؟
گفتم آخرین بار نگاهش کردم نگاهش ب دیگری بود...
دیگر نگاهش نمیکنم تا مردن خودم را ب چشم نبینم...
نویسنده: vafa
\به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست؟!\
وقتی ابی این را می خواند دلم می شکند مه یار! آیا فقط برای از دست رفته ها نامه می نویسند؟ اگر این طور است پس دیگر برای تو چیزی نمی نویسم فکر اینکه عزیز از دست رفته ی من...
با چشمانی تر شده از دست کشیدن
از همه چیز و همه کس
به دور از وهم و خیال
ملموس و زنده، پا به پای نفس های آخر
یک گوشه دنیا
به انتظار صدای انداختن کلید آمدن
توی در قفل شده دنیایم
نشسته ام
و تو
بی آنکه قدم از...
وقتی کسی را میبینم ک بدون واهمه صدای خنده اش میپیچد و ترسی از دیگران ندارد...
دلم برایش میسوزد..
کاش میشد نزدیکش شوم..
آرام در گوشش بگویم..
آرام تر بخند..
خیلی ها هستند ک چشم دیدن شادی ت را ندارند...
حسرتشان ب باد میدهد خنده هایت را..
آرام تر بخند......
در میان مشغله ها،
جایی میان روز و شب،
چندی از ثانیه،
یاد من هم باش¡
به این امید می تپد دلی که خیلی وقت پیش مرده است...
نوشتهٔ فاطمه عبدالوند
لب ساحل نشستن عجیب آرامش دارد...
عجیب حس آرامشش عجین میشود با تک تک تاروپود وجودمان..
قدم زدن در طول ساحل گویی طول خاطرات را همینطوووور دراز تر میکند..
چرا وقتی در طول ساحل قدم میزنی خاطرات طولانی تر میشوند؟
هرچه خواستم فکر نکنم نشد..
هرقدر قدم زدم خاطرات طولانی...
توی ی جای سرسبز، سردرگم بودم!
نمیدونم اصلا چرا اونجا بودم؟!
کم کم انگار ی چیزایی داش یادم میومد!
ولی این یادآوری ی جوری بود!
ی جوری ک انگار قبلا نمیدونسم و الان یهویی میدونم!
عجیب بود و ی کم باعث شده بود تو ذهنم سوال ایجاد بشه!
ک مثلا...
امروز را ب فکر هیچ بودم..
فکر کردم ب این ک نبودنم آن چنان ک فکرش را میکردم سخت نیست..
ن کسی میفهمد..
ن کسی بد میشود اوقات خوشش..
ن کسی دگرگون میشود حال کنونش..
مهم حال است..
اکنون..
ب این فکر نکن ک شاید چند ده سال آینده را...
باید دستش را بگیرم،
گوشه ی دنجی بنشانمش،
چایی برایش بریزم،
با جدیت بگویم بهش:
بس است! تمامش کن...
می دانی چند وقت با هم صحبت نکرده ایم؟!
اصلا می دانی آخرین باری ک مرا در آینه دیدی کِی بود؟!
او دیگر بر نمی گردد...
فاطمه عبدالوند