متن شاعر کوچک
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شاعر کوچک
بازتاب چشم تو در چشم من.
چشم مرا، بی نیاز از هر سیه چشمی کرد.
صبح است و دلم لک زده لبخندت را.
آن گونه ی سرخ و آن لب قندت را.
و چه عالیست.
خیالی که لبخند میشود بر لب من.
مثل خیال داشتنت.
مثل آن ماهی افتاده به دام صیاد.
من به دام نگه یار گرفتار شدم.
کاش پیدا شود، آنکس که دلم را برده.
ما را همین بس که تو در خاطره مایی.
باختم بد باختم.
ناز چشمان سیاهت، بدجور دلم را برده.
من به اندازه ی زیبایی آن چشم سیاهت.
گرفتار توام.
از سیه چشمان تو دارم.
من این دیوانگی ها را.
چه ها کردی تو با این قلب دیوانه.
که جز چشمان تو چیزی نمی بیند.
آتش زده بر جانم
چشمان سیاه تو.
بر لبش لبخندیست، که جان میبخشد.
چشمان تو ممنوعه ترین جای جهان است.
من فاتح این چشمم و فارغ ز جهانم.
یک شهر شده آشوب و دل ما شده ویران...
از دست دو چشمون سیاهت...
توبه کردم که دگر دل به کسی نسپارم...
دل به هر کس که سپردم بشکست...
هر بار که خندیدی...
دیوانه ترم شد دل...
گناه از دل نه از دیده،
از آن چشم سیاه توست...
که اینگونه اسیر کوی تو گشتم...
آمدم تا که ببوسم لب شیرینت را...
که پریدم از خواب...
چقدر خواب قشنگی میشد...
فرصت بوسه ز لبهات ، گر محیا میشد...