شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
زندگی دردی ست شاید نیست درمانش هنوز
در شروعش مانده ام با فکر پایانش هنوز
سخت شد هرلحظه اش هرروز، هرجا، در دلم
حسرتی دارم من از یک ذره آسانش هنوز
قصه را غمگین نوشت از اولش شاید خدا
هرکسی زخمی به دل دارد و بر جانش هنوز
آب را...
آرزویم همه این بوده که یک شب تا صبح
یک دل سیر به چشمان تو من زل بزنم
خیره در مردمک چشم غزالت شوم و
در تب خواهش بوسیدن تو جان بکنم
پنجه در زلف پریشان و کمندت بکشم
و تو نزدیک کنی فاصله را تا بدنم
سرِ مجنون مرا...
برده ای دل ولی نمی دانی ، تو غرور همه فراهانی
زود برگرد و زود بیا ، مانده ام در میان ویرانی ...
تنها دلم خوش است که گفتند تو دلخوشی ،
محتاج خنده های توام بیشتر بخند
ای سوژه غزلهای من ، مشتاق شعر های منی ؟
هر روز و شب بخند .
مثل یک سکوت در شبی شلوغ می مانی
مثل درد، بغض، گریه، بی دروغ می مانی
دختری که دید اشک های دفترت را گفت:
مثل شعرهای مادرم فروغ می مانی...
▫️شاعر: سیامک عشقعلی
وقتی که ساحل می رود همدردِ دریا می شود
وقتی که شب با خنده ای بی وقفه فردا می شود
می بوسمت! می بوسمت! آن لحظه با یک دشت گل
یادت بماند آخرش، یا می شود! یا می شود!
▫️شاعر: سیامک عشقعلی
خانه زیبا می شود با روی زن
می کشد دلمرده گی را بوی زن
زن بهاری سبز از آرامش است
شعرها می بارد از گیسوی زن
خستگی با زن به پایان می رسد
خنده ای باشد اگر جادوی زن
عشق را فرمانروایی می کند
شد خدا از اولش الگوی زن...
هر دم که ساز خواهش دل پر صدا شد
تیر های مشکل ساز یاس آلود رها شد
پس قلم توکل گرفتم و جرئه ای دوات صبر خواستم
تا قلم زنم که چگونه نقشه برآب نقشه ی تیرها شد.
زینب ملائی فر
گر دمی این چرخ و فلک به دوستی، دست دهد
خوشا که جان به رسیدن، تن را صلت دهد
من نه آنم که تو دانی نه آنم که توخواهی
من همانم که نخواهد بی کام، جان از هست دهد
به تماشا بنشینی خوب است
یک نفر از تو به ما هم خبری خواهد داد
عطری از پیرهنی یا اثری خواهد داد
از همین کوچه که رفتی به دلم افتاده
نوبهاری دگری برگ تری خواهد داد
آی ای جان دو عالم به فدایت روزی
اینهمه ناله و زاری ثمری خواهد...
می بوسمت
می بوسمت به گونه ای که زمین جابجا شود
جوری که حقّ شراب لبانت ادا شود
فریاد خفته در سکوت جهان ، صدا شود
تا عاقبت عشق به خودش مبتلا شود
به قصاص قتل هزاران حسّ عاشقی
عقل جفا پیشه به پای عشق ، فنا شود
می بوسمت...
«بسم الحبیبة عیون البحر»
کویر بودم که دریای چشمانت غرقم کرد.
بعد تو
بزرگ ترین خلیج این هستی منم.
به قلم:مأوا مقدم زاد