شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
اگر عشق تو را باور نمی کردم چه می کردم
آه و ناله از جفای تو نمى کردم چه مى کردم
آنقدر خسته شدم از این ترحم های بى مورد
تن ام را از غم تو پٓر نمى کردم چه مى کردم
قرار و خاطرم را بى مهابا واژگون کردی...
در این افتاده پیکرها هوای ایستادن نیست
تو یار شهر می مانی، دریغا شهر، یارت نیست
بمیر آخر، بمیر ای “شهریارِ شهرِ سنگستان”
به جز این سنگ های سرد و ساکت در کنارت کیست؟
به قدر هق هقت جایی برای تکیه دادن نیست
در این افتاده پیکرها هوای ایستادن نیست
تو یار شهر می مانی، دریغا شهر، یارت نیست
به جز این سنگ های سرد و ساکت در کنارت کیست؟!
بمیر آخر، بمیر ای “شهریارِ شهرِ سنگستان”
با این خیلِ نایاران “امید رستگاری نیست”
زندگی از بسکه ویران کرد رویای مرا
چای دم شد تا بنوشد خستگی های مرا
پرسش پیچیده ام حل کردن من ساده نیست
کس نمی فهمد بغیر از مرگ معنای مرا
شعر گفتن ویژگی بخشیده دنیای مرا
عشق نام دیگر من پیدایم کنید
کس ندارد در همه آفاق پهنای مرا
پر پرواز پرپر گشته امشب
ستاره در هوا، سرگشته امشب
به تاکستان لب انگوری من
به یادت کشمش تر گشته امشب
-
پرتوی از روشنا
دیدی که آخر با غمت همخانه گشتم
آواره ی بوم و بر و کاشانه گشتم
از خود بریدم تا بگیرم دامنت را
ناغافل از کل جهان بیگانه گشتم
در شامگاه رقص گیسوی سیاهت
افتاده ای در گوشه ی ویرانه گشتم
آنشب که یادت را در آغوشم کشیدم...
چشمان نازت را به رنگ آسمان ساده می بینم
خدا هر آنچه زیبایی برایت داده می بینم
چه زیباست آن صدای نغز آهنگ قدم هایت ...؟
تکو تک تک، تکو تک تک، به روی جاده می بینم
همان نیم چه نگاهت ، با تبسم ، هیچ میدانی؟
تو را اینگونه...
به آن موئ - سیاه و چشم میشی
تو ازحور و پری صد کوچه پیشئ
که دل خواهد، به من فرقی ندارد
مسلمانی! یهودی ! از چه کیشئ!
به خال لب..به چشمان سیاهت
و رعدوبرق موی و روئ ماهت
پر کاهی نکرده رحم و بستئ..
دل من را به رگبار نگاهت!!!!!!
پر پرواز پرپر گشته امشب
ستاره در هوا، سرگشته امشب
به تاکستان لب انگوری من
به یادت کشمش تر گشته امشب
سوگند به نامت ! که همه چیز تو باشم
در تاب و تب دهر، دلاویز تو باشم
با شاخ گل سنجد و یک خوشه ی سنبل
گلدان بلورین سر میز تو باشم
عشق به دل یار که نازل شدنی نیست
یک آیه بگویید دلم ، دل شدنی نیست
بیهوده نکن بحث، چنین است و چنان است
این عاشق دیوانه ات عاقل شدنی نیست
باید بپذیرم که اسیرم بپذیرم
زندان پدر سوخته منزل شدنی نیست
من با غم دوریت، مگر می شود ای...
کلاه به کار نیاید به شانه سر که ندارد
تو را چگونه بخواند زبان غزل که ندارد
چگونه عاشق نام آشنای شهر بماند؟
اگر پشت سر عشق چشمان تر که ندارد؟
تمام جان و روح منی ، جسم ناتوان گروتو
کلاه قدر ندارد به شانه سر که ندارد
زیادی ی...
باز هم دلها شکست و درد عشق از حد گذشت
این همه سال انتظار بر عاشقان بد گذشت
گریه کردم غصه خوردم حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه ویرانه را بر سر زدم
شرح حالم را فقط دیوان به دیوان داده ام
زندگی را در درون این قفس...