حوالی چشمانت فصلِ گلریزان است نویدِ تمامِ شکوفه های بهار
امشب ساعت عاشقی خواهم گفت که بدون تو نه بهار زیباست نه پاییز عاشقانه است یعنی تنها با تو زندگی زیباست ای بانوی زیبای من
اینهمه بهار را چگونه در چشمهایت جای داده ای ؟ پلک که میزنی رقص قاصدکها ، مزه ی ملسِ دوستت دارم و عطر بهارنارنج ، بیداد میکنند ....
تکرار بی شمار زمستان پس از بهار ای عاشقان، چه رنج بزرگی ست انتظار...
زن بود شکوفه بود بهار بود و در دامنش هزار باغچهء نم خورده قایم کرده بود! زن بود و هر چقدر که بخواهی وسعت داشت و تا چشم کار میکرد مادری می دانست و مادری می دانست و مادری!
پا به پای بهار بیا که زندگی بوی تازگی بدهد و از گوشهِ گوشه اش شکوفه ها بشکفد از آمدنت تو بیایی تازه این فصل معنا خواهد گرفت...
اینقدر عطر ِآغوشت عمیق هست... تا عمق وجودم فرو رفته یقین دارم "تو" با بهار آمده ای این طور ... دل بُردن را فقط ، فصل بهار خوب بلد است.
بهار برای من شالیزارِ گیسوانِ تو ست که در میانِ تارهایش می شود نفسی تازه کرد ...
بَهارجان ببین... چقدرآغوش اش دوستداشتنی ست لبخند اش زیباست بوسه اش شیرین اینگونه که من عاشق اش شدم تو به زیبایی آن نمیرسی...
پا به پای بَهار بیا .. که زندگی بوی تازگی بدهد ، و از گوشه گوشه اش شکوفه ها بشکُفد از آمَدنت .. تو بیایی؛تازه این فَصل مَعنا خواهد گرفت ..
چه سالی شود اِمسال من و تو دست در دست هم تحویل بگیریم این بهار را...
تو کنارم باشی لبخند بر لبانم حک مےشود خنده رفیقم مےشود، زندگے زیبا مےشود تا تو هستے غم در دلم جایے ندارد کل فصلهاے عمرم عین بهار مےشود ️️️
در میانِ بهارِ مزرعه ای کاش بودم سکوتِ یک گُلِ سرخ نورِ نیمروزی به پیکرم می خورد یا که بودم چو چشمه ای خزه پوش با عطش های کوزه های گِلی کاشکی سایه ای از او بودم تا که جایم میانِ دل ها بود چون سپیدار، دستِ نقره ای ام...
بهار با قصه های زمرّدین بر لب به گشت و گذار از این زمین به سرزمینِ دگر لاله می افشاند و سپیده ی آواز پَر می کشد به جنگل و صحرا ... اگر که چون بهار جاودانگی ات آرزوست قلبِ مردم باش
تو کیستی؟ بهاری؟ به من بگو که هنگامه کرده ای از نور و شبنم و گُلِ سرخ وقتی از دهانِ برگ ها سخن می گویی و با پیچ و تابِ آب می خندی و از میانِ باد به نجوا سلام می گویی ... وَه! چه هستی تو؟ عشقِ خورشیدی یا...
پاییز پرنده رفته و متروک لانه اش به جا مانده و کوهستان گویی که تیره تر شده است غروب و من کنار چشمه ای که سر از سنگ ها درآورده و نِی لبکت را که در بهار زیرِ شاخه های سبز گم شده بود دیدم به زیرِ نورهای غروب، شعله...
بیا بهار با تاجی از گُل ها و ردای رنگین کمانی ات در نِی لبکِ آبنوسی ات بدم و مشعل های سرخِ لاله را به بوته ها بسپار تا با ستارگانِ غزل خوان به رقص برخیزیم...
حتما اشتباهی رخ داده شهریور مال پاییز است اسفند بوی بهار می دهد و پول برق خرداد از تابستان بیشتر وتو زمین برای تو کوچک است !
نمی توانم بهار را در جیب هایم بگذارم! می توانم دست های تو را در دستانم نگه دارم چشم هایت را در نگاهم بریزم! لبانت را بر لبانم بنشانم و با عطر بهار، و قلبی پر از صدای تو به خیابان عریض تابستان کوچ کنم ...
عیدِ من، درست همان روزی بود، که فارغ از، هر چه درد و نیستی، با قلبی پُر از شورِ زندگی، و نگاهی پُر از امیدِ وصال، کنارَت نشستم؛ و پیمان بستم، برای همیشگی ماندنِ این عشق.... . من شک ندارم، درست در آن ثانیه، سال برایم نو شد ؛ و...
انگاری که ته مانده ی بهار، دلِ رفتن ندارد! میخواهد بماند و برقصد و نازش را به تاراج ببرد! او هم سیر نشد از این مدتِ بودنش! دلش تاب ندارد که دور شود، تا چندی دیگر که برگردد و شکوفه دهد و نو رس باشد! . خودش را کش و...
دلم رگبار می خواهد در نگاه تو چکه کند ببارد و بوزد و پاییز را بهار کند دلم جوانه می خواهد موهای سفیدم را سیه کند در میان شکسته های استخوانم قلمی در خاک جا کند دلم پاییزو زمستان و بهار می خواهد نه یک کسر نه یک اضافه .......
فصل بهار را ... از همه ی فصل ها بیشتر دوست دارم... و ماهِ اردیبهشت را... و روزِ بارانی را... و لحظه ی بوسیدن را... عشق را تو را... من تو را از همه بیشتر دوست دارم...
من درختم ، تو بهار !️ ناز انگشتای بارونِ تو باغم می کنه...