شعر عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه
گر هزاران بار هم، من مرده و زنده شوم
من تو را، باز تو را، باز تو را می خواهم
حسین جعفری جرجافکی
برق چشمان تو
برق چشمان تو از جنس لعاب کاشیَ ست
چهره ات هم سوژه دلچسب هر نقاشیَ ست
تا که چشمت ساقی میخانه این عشق هست
چشم من هم در پیِ مِی خوردن و عیاشیَ ست
من به مردم گفته بودم عاشقم هستی ولی
من خودم...
دلم با عکس تو حالی به حالی میشود
ببین حال خراب من چه عالی میشود
همین دل،ها !همین دل کز غم و غصه پُر است
چو بیند چشم تو از غصه خالی میشود
تو را میبینم و رد میشوی،در این میان
غرور من دوباره دست مالی میشود
درون هفت سین،عشقِ...
تو را توصیف میکردم که مَردم مرحبا گفتند
پس از هر بیتِ شعرم آفرین را ،بار ها گفتند
همه وا حیرتا گفتند ، اما من نفهمیدم
که اینها را به چشمان شما یا شعر ما گفتند
من از اقلیم چشمان سیاهت شِکوِه میکردم
ولی آنها به من از خوبیِ آب...
گرداب چشمهایت شماره ثبت ۷۱۵۵۸۵
تا نگاهت می کنم
سیاه چشم هایت
آن سوی نور شمع
می کند مرا جادو
وقتی نگاهت نمی کند مرا رها
گرداب چشم هایت
می کشد مرا به توی
خوب میدانی شنا بلد نیستم
به ناچار غرق در نگاهت می شوم
پروانگیهای من از آشوب عشق است
دیوانهبودن حالت مرغوب عشق است
در جنگ ایمان، عشق زیباتر شد از عقل
چون عقل هم در انتها مجذوب عشق است
فرهادم و شیرینترین جرمم تو هستی!
دارِ «وجود» از اولش مصلوب عشق است
با من بیا چون رود، در پایان قصه
هر کس...
حضور در لحظه به لحظهی عمر تو
اوج خوشبختیست!
همراه با تپشهای قلب تو و
نفسهای زمانه،
تا ابد زنده خواهم بود.
من اگر ماهِ شبانت شدهام،
تو خودت آسمانی که مرا روشن میکنی.
بینیازیات از میخانه را
به حسابِ لطفِ من نگذار؛
این دلِ توست که بلد است
چگونه عاشقی را به اوج برساند.
با شبِ گیسویِ تو یلدا نمی خواهم دگر
با طلوعِ رویِ تو فردا نمی خواهم دگر
شب چه کوتاه است چون زلفِ تو آویزان شود
مثل اقیانوسی و دریا نمی خواهم دگر
خندیدن تو مزه ی خوبی دارد
شیرینی آبنبات چوبی دارد
بایدچه کنم که توبخندی گل من
شادی تو گرمای جنوبی دارد
خوش نشین قلب من یکدَم مدارا کن فقط
هر که را جز من برای عشق حاشا کن فقط
گر چه عمری رنج بردم من برای عشق تو
لطفااین درمانده را در عشق احیا کن فقط
«اگر آن» دلبر زیبا شود همراه و همگامم
کنم جان را فدای او ، بسازم عشق زیبا را
زِ هامون تا کویر شب شوم پابست و همراهش
که او دست مرا گیرد بسازد شور فردا را
کنارش با همه غم ها دلم آرام میگیرد
خدایا هدیه کن برمن تو این...
شعر_کوتاه_رضا محبی راد:
...
...
غلت می خورم در دوست داشتنت
مثل مرتاضی در رنج
گدایی در گنج
تشنه ای در آب
خسته ای در خواب
دانه ای در خاک
خوشه ای بر تاک
برگی در باد
خاطره ای در یاد ...
آه ...
تو را باید یک نفس دوست...
سهم تو شد چون دنیای من
سهم دلم شد چشمای تو
تا تو چو دل بردی از دلم
پس تو شدی عشقم، خوشکلم
اسم تو درمونم میکنه
رفتنت ویرونم میکنه
برد دلم را دنیای تو
برد غمم را رویای تو
مستی چشمت کمی اول مرا بیمار کرد
رفته رفته آمد و قلب مرا تبدار کرد
هیچ دانستی که چشمانت چه با من کرده است
آنچه با درد خماری کشمش نمدار کرد
خیره شوم به چشم تو
تا که نظر کنی مـرا
محبوب من
مرا ببر!
به دشت سبز آغوشت،
آنجا که طبیعت،و آسمان،
چهره و شمایل تو را میگیرد.
مـرا ببر! به کرانه ی کوه های بلند
تا آرامش را در کوه پیدا کنم
محبوب من
زنجیرههای ناامیدی را،
از پاهای...
محبوب من
چای را دم کردم
بخارِ فنجان نقشِ
چهرهات را کشید
انگار دل من
باز دوباره لرزید
وطنم خاکِ تو شد سرمه ی چشمان ترم
تا بمانَد به عیان نام تو، در نقش جهان
گرچه دور از تو نشستم به غمِ غربتِ خویش
به هوایِ تو نفس میکشم با شوق نهان
هر کجا یادِ تو آید به دلِ خستهٔ من
بویِ یاس از نفسِ باد صبا مُشک...
دلبر امشب باز با ما سر دعوا دارد،، هر چه او عشوه کند در دل ما جا دارد،،،
گرچه نامش،شده موسیقیِ گوش نواز،
چشم مستش به دو عالم سر سودا دارد،
باختم دین و دلم را به، تمنای لبش،
قلب بی جنبه ی من، میل به دریا دارد،
رنج دوری...
دلبر که در دل آید، دل از نظر رباید
با او سخن چه باشد کاندر نظر نیاید
هرگز وجود حاضر در غایبی شنیدی
من درمیان جمع و دلم جای دگر نباشد
گوی سیاه چشمش مجنون عالمم کرد
دل بی خبر از این عشق اندر گذر نباشد
اندر میان دریا موجم...
عاشق، آواره ✍🏼
یک عاشقی آواره ام اشکم به دامان ریخته
از قاب خیس پنجره یک قطره رویا ریخته
حالا نمی گوید دلم هرگز چرا عاشق شده
لیلی به عالم گم شده شورتولی ریخته
اشکی به رخسارم ببین از سوز درد بی کَسی
هجرش کنون بر قلب من با آهِ...
راز چشمانت ،✍🏼 مثل آن موجی که دریا را طوفان میکند
خال لب هایت دلم را سخت ویران میکند
هر که را دیدم، دلش را نگاری برده بود
راز چشمت با دلم بازی پنهان میکند
سایهات چون بر تنم افتد، شود آرامِ جان
عکس تو با دلبری قلبم غزلخوان میکند...