شعر عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه
سُر خورد نگاهت، دلِ من شهر به شهر ریخت
آتش به دل افتاد و سراپایِ سحر ریخت
یک شالِ حریر از سرِ شب بر تنم افتاد
چون موجِ نسیم آمد و بر دامنِ مهر ریخت
ویران شد از آن چشمِ تو، ای مایهی آرام
هر خانهی دل، چونکه به یک...
هرچه بیشتر میشناسمت،
چشمم ارجمندتر میشود...
درد،
به من عشق داده است،
و زخمهایت،
سپاسِ جانماند.
حسابِ من،
با عشق است،
نه با تو.
تو آن آغازِ محالی،
که من پایانِ خویش را
به پای تو مینهم.
اگر مرگ، شرطِ آغازِ توست،
بگذار جانم
در سطرِ نخستینِ نامت
فروغ گیرد.
هوایت می زند بر سر
دلم دیوانه میگردد!
چه عطری در هوایت هست؟
نمیدانم ..
نمیدانم ..
قلبم را بپذیر
آنقدر دوستت دارم را تکرار خواهم کرد
که نفس هایم عطرت،
شعر هایم نقشت،
حرفهایم طرح اندامت،
و چشم هایم آینه ای باشد،
که خویش را در آن بنگری و بگویی
من نیز دوستت دارم
🦋 سراغ من را از چشمهایت بگیر.
همه چیز زیر سر آنهاست.
🦋 از آنان بپرس چه دیدند در من
که تو را تا بینهایت
🦋 خواستنی کردهاند برای دلم.
ای عشق،
ای معشوق آشنای همه عاشقانهها
هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:
گل با شکوفه
شبنم به شرم و
صبح به لبخند و
دریا به موج و
موج به ریگ کرانه ها.
یک لحظه از نگاه تو کافی است
تا دلم سودا کند
دمی به همه جاودانهها...
من و تو مثل الفبای ساز میمانیم
منم شبیه نت و تو،خطوط حامل من
راستش را بخواهی
گاهی شعرهایم
کتاب هایت را می بوسد
و تصویر هایت را
و مدام به تو فکر میکند
مثل چشمانت به آفتاب
مثل کلماتت به شعر
و مینگرد به آدمهای شبیهت
در مسیر رفت و آمد شب و روز
دستشان را بگیر
تا از تخیل تاریک بگذرند
آنگاه...
یک زندگی کم است، برای آنکه تمام شکلهای دوستت دارم را با تو در میان بگذارم؛
میخواهم هر صبح که پنجره را باز میکنی آن درخت روبهرو من باشم، فصل تازه من باشم، آفتاب من باشم، استکان چای من باشم و هر پرندهای که نان از انگشتان تو میگیرد.
یک...
چشم تو ، مژده ای است از آینده
چشم تو ، لانه ای است برای ستاره ها
چشم تو ، پاسخی است به لبخند سرنوشت...
آه ای همیشه دورتر از خورشید!
در من طلوع کن،
در من چنان بتاب که آیینه ام کنی،
در من چنان بتاب که آب روان...
منِ افسون شده، لیلا همه دنیای من است
شمع و صهبا و دو دنیا همه لیلای من است
گرچه در دفتر تقدیر و قضا مجنونم
هر که عاقل شده جویندهی جا پای من است
قیس و فرهاد کجا و منِ شوریده کجا
قیس با چوب شکسته کفِ دریای من است...
ای عشق!
مرا از یاد مبر
آنگاه که پناهی نمییابی
بر دامن گلدارم سرت را بگذار
تا کمی بیارامی...
ای عشق!
میخواهم زندگی کنم آزاد و وحشی!
بسان خروش غریب دریاها
بر شانههای آرام ساحل...
ای عشق! مرا از یاد مبر
هنگامیکه معنایت را
از وجودت تهی میکنند
و زندگی...
💐🌾🍀🌼🌷🍃🌹🍃🌷🌼🍀
🍃🌺🍂
🌾☘
🌷
چون می نابی به جام
روح و دلم کرده رام
واژه وحرف و کلام
به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
#مهردادپورانیان
#سهگانی
🌷
🌾☘
🍃🌺🍂
💐🌾🍀🌼🌷🍃🌹🌿🌼🌷🍀
شـاعـر تــــــــــویـی....
مـن فقـط قافیه ے چشمانت را ....؛
با غرورِ نگاهت ردیف
میـــــڪنم ....!
روزی از پشت این شب تار
با یک بغل نور میپیچی
در بن بست تنهایی من
میدانم...
"تو ناز میکنی "
تو ناز میکنی
و پس از آن، تمامِ شهر
به بازارِ خیال میآید،
که نازِ تو را بخرد.
من اما،
نه در معامله،
که در گلخانهی عشق،
نازِ تو را میکشم؛
چون نرگسِ خسته،
چون نسترنِ روشن،
که هر دم در هوای تو میشکفد.
این منطقِ...
«امیدِ وصل»
دست تو گر هوسِ زلفِ مرا دارد، چه باک
ما به دل راهش دهیم، بینیاز از تار و تاک
دست گر به زلفم ره نیافت، عشق در دل میرسد
امیدِ وصلِ جان، بیخویش در جان میرسد
«بزمِ دل»
چشم تو، آتش به جانم زد، کمی پروا بکن
دل به لرزه افتادهام، غوغا بکن
خندهات چون قهوهی شیرین، مرا بیخویش کرد
هوش از سرم بردهای، تنها مرا شیدا بکن
نازت از حد میگذرد، آهستهتر پیمانهریز
ساقیِ جانم شدی، با من همین سودا بکن
آخر این بزمِ دل،...
«میخانهی دل»
هر که در میخانهی دل، جرعهای نوشید از او
مست شد، بیخویش شد، افتاد در آغوشِ او
من به بزمِ عشق، چون شمعی به جانم سوختم
روشنی بخشیدم و خود را به آتش افروختم
هر که را دیدم، به معشوقش سپرد آرامِ جان
من به محبوبم رسیدم، ساقیام...
«یادگار عشق»
هر که در آینهی دل نقش رخ یار بماند
در صفای نفسش نغمهی تکرار بماند
گرچه طوفان ببرد برگ و شکوفه زِ بهار
عطر آن باغ به جان تا ابد انگار بماند
هر چه از عشق رسد، ماندنیتر زِ جهان
نام او بر لب ما همچو گلزار بماند
به ونوس چشم هایت چون گرفتار شدم من
به زئوس اخم کُشتی ،و چه بیقرار شدم من
درخدایگان چهره، خوش ،شیار گونه هایت
همه چشمم به تو ولب، سَرِ چال به سَر شدم من
نفسهایش
بوی تمشک میدهد
در چشمش
اناری ترک خوردهام...
.