شعر نو
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر نو
(عطش)
آنگاه که در سایه ی مبهم شب
در بستری چمنزار
از آسمان شب
عشق می بارید
در سکوتی بی پروا
در راهرویی مملو از کاج های خاموش
قدم زنان در رگ های تنم
به استقبال عشق آمدی
نفس هایت را در بارشی شجاعانه
به اندام خسته ام دمیدی
...هجوم...
🌱(پیچک سبز خیال)
عشق غمناکم
با بیم زوال
تن من را می لرزاند
چون به او می نگرم
تک درختی است آزاد
و من آن پیچک سبز خیال
که بر او
همچو بند نافی گره خورده تنگ آویزانم
و میدانم دست سردی آخر
در تب زرد خزان
برگ های سبز...
در سکوت شهر
در پس دیوارهایی کاه گلی
میان کوچه ی قهر و آشتی
مات و حیرانم
من از درز دیوارها
صدای همه همه ی دخترانی شاد
با جامه هایی به رنگ سرخابی
با انارانی به دست را میشنونم
که مستانه در جستجوی عشق
با لب هایی به رنگ خون...
🌱به همان سبک خودت
به همان شیوه ی لبخند خودت
به صفای دل یکرنگ خودت
به نگاه افسونگر و دلبند خودت
به تمنای دستان گره خورده به دستان خودت
به کلامت سوگند
که وجودت ای دوست
به همان سبک خودت
به صمیمیت و صفایت در عشق
شیوه و رنگ خدایی...
خواب
زندگی می دیدم
شب بیدارم کرد
چه قدر گفتم!
برای «نماندن» عجله نکن!
دیدی؟!
هوایت را جا گذاشتی،
در آسمانم!
سیامک عشقعلی
مگر از کنار خواب هایم عبور می کنی؟،
که با هر طلوع
عطر گل سرخ می گیرد،
پیراهنم!
🟩 سیامک عشقعلی
مزرعه در التهاب غرش ابری غریب خوابیده است
و من
با قلبی خمیده، صاف ایستاده ام
تا سینه پهلوهای کهنه ام
خشک شوند
من تاراج مزرعه را
به بوسه های کلاغی فروخته ام
که چشمان سیاهش
مسلوک شده بر سینه ام
و سالهاست ردپایش را
در اسارت باد و باران...
برگهایت را
که از چشمانم
دهانم
و انگشتانم بیرون زده
می بوسم
قیچی کوچکم را برمی دارم
تمامش را هَرَس میکنم
شب اما
باران به زیر پوستم میزند
از استخوان هایم عبور میکند
به پاهایت می رسد
بیشتر قد میکشی
خوب میدانم
یکی از همین روزها
خواب که بمانم
تمامم...
(( نیمه تاریک اتاق))
در نیمه ی تاریک اتاق
تصویر تار زنی
که به سوگ شعرهایش نشسته بود
دیده می شد
بوسه های نکرده اش را
حریصانه
از شمشاد های جامانده در گل های پیراهنش
با لبخندی غبارآلود می چید
بر خاکستر سوخته ی خاطراتش
بر هجرت گرمای تنش
عریان...
چگونه میرسد آن به خدا ای،
او که زِ خویش تن ندارد اطلاعی،
چطور نوشیدن تواند جام رستگاری،
به راستی آن که ندارد زِ جهان اَش آگاهی.
احمد زیوری
ما،،،
مشغول زندگی بودیم و،
آن ها\
دسته دسته در کامِ مرگ.
با رگبارِ وحشیانه ی \طالب ها\!
فریاد می زنم،
آی انسان های شاهد؛
با شمایانم:
--خون کودکِ افغان،
با خون یمنی ها
یک رنگ نیست؟
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
انقدر زیباست که حتی گل های زیبا هم پیشش هیچ اند
باید با دقت انتخاب کنم
مبادا باز خوشش نیاید
زیباترین گل را از گل فروشی شهر میخرم
با اشتیاق به خانه میروم
در میزنم
-کیه
منم نفس جان درو باز کن
نفس جان درو باز کن منم
او سالهاست...
به آسمان نگاه میکنم
ت کدامین ستاره را دوست داری
شاید چشمان تو خیره به آن باشد
و چشمان پر نور تورا در ستاره ای دیدم
چقدر دیدن چشمای تو زیباست
در میان انبوه ستاره های کم نور....
ابوذر جمشیدی
وقتی جهان ذره ذره از دست های تو می بُرید
من خانه ی مادرم را گم کرده بودم
و خانه ی تو ... دورتر از این بود.
رزا جمالی
در غیابِ من آسمان خاکستری ست
و ابرها مجروح.
بالشی دوخته است مادرم
برایِ خواب شماها.
رُزا جمالی