شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
دلبری را بلدم ، ناز کشیدن بلدی
گر به سازِ تو برقصم ، تو خریدن بلدی
ای که گفتی که تو را عاشقم ای باد صبا
عشق را دیدن و از عشق شنیدن بلدی
بادصبا
تا غنچه بخندد و پر از ناز شود
تا صبح جهان دوباره آغاز شود
ای عشق بیا هلهله انداز به جان
تا گلشنِ دل از تو پر آواز شود
-بادصبا
به دیدارم بیا ! دلتنگم امشب
به مانند صبا ، دلتنگم امشب
زدی آتش ، دلِ دیوانه ام را
ز دوری، بی وفا! دلتنگم امشب
بادصبا
عطرِ گل و باران و ترانه کافیست
دنیای من و تو عاشقانه کافیست
لبخند بزن، رسیده فصل پاییز
یک صبح قشنگ و شاعرانه کافیست
بادصبا
کجایی بی تو سرگران، منم تنها به این دوران
امید و همدمم هستی و بر دردم تویی درمان
بادصبا
در آسمان صلح و صفا
ما شعله های حادثه دربر کشیده ایم
بر سینه های یخ زده خنجر کشیده ایم
تا پهنه های آبی دریای بی کران
دور از خیال واهمه لنگر کشیده ایم
چون صخره این و نعره ایام رفته را
در موجکوب ساحل باور کشیده ایم
ما را...
سالانه های من
شب آمد و سکوت غریبانه های من
باران گرفته غربت ویرانه های من
من ماندم و خیال تو و حسرت وصال
ماهیکه دل سپرده به افسانه های من
بار غمی به دوش خودم می کشم ولی
یاد تو ماند و زخم سر شانه های من
رفتی و...
از شوق لبریزم برای دیدن یار
هر لحظه در فکر توأم در فکر دیدار
کی می رسد آن لحظه و کی می رسی تو
در کنج آغوشت برایم جا نگهدار
تو نازنینی ناز خود را می فروشی
من عاشق تو هرچه نازت را خریدار
یک شب بیا از صورت من...
تُو خودِ رویایِ عاشقانه ای
تُو طلوعِ بکرِ یک ترانه ای
گیلاس لب هایت را از کدام باغ می توان چید؟
و لیموی سینه هایت را!
اصلا بگو
زیبایی تو در تشبیه به کدام گل
می تواند وجه شبه باشد؟
انگار هیچ شاعری نمی داند
که زیبایی را تو آفریده ایی!
هرجا که خنده بر لب ها غنچه بست
هرجا که...
توتم
تو شهرآشوب زیباچهره چیزی کم نداری که
پری رخساره ای، دلشوره ی آدم نداری که
تو با حسن خدادادت جهان را زیر سر داری
خدا را شکر می گویم تو اصلا غم نداری که
سحر با مهر تابانی و شب با ماه رقصانی
تو کار دیگری در صحنه ی...
چشمت
سرشار تو گردیدم و دیوانه چشمت
کی می دهی ام راه به کاشانه چشمت
ای کاش خراب تو شوم تا که بسازند
اهل نظر از غمزه مستانه چشمت
یک عمر به قدقامت اندام تو ماندم
تا بشنوم از قصه و افسانه چشمت
تدبیر چه داری که به آتش زده...
اصلا ب کسی چه من وتو درتب عشقیم
ما پایه ی هر روز هم و هر شب عشقیم
اصلا به کسی چه دل ما تاب ندارد
در موج زمان حسرت قلاب ندارد
ماه بغلی چشم عسلی دختر کوفی
من مثنوی گیجم و تو کل حروفی
من منتظرت میشوم از پارک...
کاسه
هم راز خدا شدیم چون فاش شدیم
شب بود خطر بود که خفاش شدیم
با گریه به دست و پای عشق افتادیم
با عشق نشستیم که عیاش شدیم
اندازه خورده برده هامان بودیم
خوردند و بردند که کلاش شدیم
ما کوسه ولی ریز تر از ماهی عید
ما کاسه...
صایٔب نشدم شعر بگویم ڪہ بخوانی
نیما نشدم نو بنویسم ڪہ بم انی!
حافظ نشدم مُخ بزنم رُخ بگشایی
سعدی نشدم دل بکَنَم ؛ تا بستایی
مُلّا نشدم رڪعت سه ، بوی تو آید
در حین نمازم خَمِ ابروی تو آید
آرش نشدم تیر به پایت بزنم حیف
لیلا نشدی...
هرچه هستم از بدِ تقدیر طراحی شده
از جوانی سرنوشتم پیر طراحی شده
آرزوهایی که هی از واقعیت دور ماند
تا ابد از عَمد با تاخیر طراحی شده
رفتم از آوارگی هایم بخوانم دیر شد
مَرد از سر تا تهش تحقیر طراحی شده
رفتم از بیچارگی بالا رسیدم تا خودم...
حتم دارم در این زمانه یِ قیرگون،
تُو؛
خورشید را به یکباره بلعیده ای که؛
این چنین می درخشند چشمانت !
سرِ بد عهدی تو پیر شدم دم نزدم
جگرم سوخت ولی مثل تو برهم نزدم
کرده ای با دل من هر چه دلت خواست جفا
حرفیَ اما منِ دلخسته ز مرهم نزدم
روز اول که دو تا قهوه سفارش دادی
عاشقت بودم و اصلن مژه برهم نزدم
آنچنان محو تو...
من آن پروانه ای هستم، که آتش می زنم جان را
به هر گلشن ، به ویرانه ؛ که باشد دلستان من
بادصبا
آن وعده دیروز تو جانا پس کو؟!
آن نغمه چو بلبلان شیدا پس کو؟!
الوعده وفا رسیده فصل پاییز
دلدادگی و عشق تو بر ما پس کو؟!
بادصبا