متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
یک بوسه فقط فاصله است
تا تن من با تن تو
تا یکی شدن،تا در آغوش هم
تا ابد مردن
فقط یک بوسه فاصله
تا زنده شدن شوق استخوان هام؛
با سماجت انگشتانت،
در لمس مدیترانه ی موهام،
یک بوسه فاصله،
تا گل دادن فصل پنجم احساس،
در پیوند لب...
پرستو در بند
پرستوها همه رفتند، یکی مانده در بند
پر و بالش شکسته، نیمه جان پای در بند
به امید رهایی میکشد پای لنگ لنگ
میزند بر هر گره نوک، سر و بال و چنگ
میکشد بر هر طرف این دام را
کند خویش آزاد، رهَد این فرجام را...
به امید آمدنت
نفس می کشیم
دور ازتو
ویترین این سال
چهار فصلش دلتنگی ست
صیدنظرلطفے(صابر)
می خواهم این بار
طلسم را بشکنم
روزه ی
نگاه بگیرم
و
با لبخندت
افطار کنم
پروانه فرهی(پرر) ۹۶/۹/۱
آن شب کہ جام چشم هایت رانوشیدم چنان مستت شدم کہ فراموش ڪردم خداے من تونیستے..!
نگین رازقے
یک روز که دور نیست
به سینه می فشارمت
آنقدر که استخوان هایت
در سینه ام حل شود&
و با هر نفس کشیدنت...عطری از دوست داشتن
در فضا پراکنده شود&
یک صحنه درام رمانتیک
با اغازی از بوسه^
atefeh.mokhtari
آغوشت را،،،
به آغوشم گره بزن؛
محکم تر از همیشه!
♡
بگذار ناگسستنی باشیم!
لیلا طیبی (رها)
نگاهت شروع زندگی بودو رفتنت پایان آن..!
نوشته:نگین رازقی
رویای شیرین حضورت
همیشه به قلبم سنجاق است
اما ، هر زمان که ساعت
نبودنت را اعلام می کند
دلم آشوب می شود
بیا که لحظه ی بودنت را
احساس می کنم
آمدنت به قلبم الهام شده
بیا تا لحظه هایم را
با تو نفس بکشم
مجید رفیع زاد
بدرقه:
لب هایت
به گاهِ رفتن
گُلِ بوسه را می جست
و چشم هایت
ناتمامیِ نگاهش را
به نظاره نشسته بود
من بودم
و ابهّتِی از بهت
در واپسین نگاه
ناگاه
ژرفای دلم
تا مرز انفجار لرزید
جنونی سخت
تپش های قلبم را
درهم پیچاند
و التهاب سینه ام را...
روزی دلِ من ساکنِ گُل شهرِ هنر بود
در عاطفه ی نبضِ دلم شور و شرر بود
در سینه ی من مِهرِ وفا بود درخشان
گنجینه ی دل معدنی از دُرّ و گهر بود
امّید دمادم به درونم شده جاری
در باورم از بارشِ احساس، اثر بود
دنیای دل از...
دلم می خواهدت؛ مانندِ وقتی
که نبضت در درونم پلک می زد
تمامِ قطره های حسّ دل را
چو مروارید، روی سِلک می زد
***
همان وقتی که احساست، دلم را
به مرزِ شورشِ رویا رسانید
جنونِ موجِ بی تابِ عطش را
به ژرفای دلِ دریا رسانید
***
به یادِ...
عشق خیلی خنده دار است
خیلی هم گریه دارد
عشق، یا هست، یا نیست!
اگر نیست که نیست
اما اگر هست، اگر باشد، اگر یافت شود در تو…
آن وقت دیگر تو نیستی
اشک باران
تو تمام منی
و من بی تو تمام
عشق تو
لمس لایتناهی آغوش خداست
که ناب ترین رایحه ی دوست داشتن را
در جهان ساکنم می پراکند...
من فکر میکنم الکساندر هم عاشق بود که تلفن را اختراع کرد
وگرنه به عقل هیچ آدم عاقلی نمیرسید
که میتوان حضور گرم کسی را از سیم های سرد عبور داد.
اشک باران
خودم را بیشتر دوست دارم
میگویی خودخواهی؟
نه !
چون در کنار تو
منِ دیگری متولد می شود
که فقط تو را دوست دارد
طلوع همه با توست
و غروب بی تو
بگو چگونه زاده نشوم
در وطنی به نام آغوش
و شعله نکشم
با آتش چشمانت
وقتی جنگ تنگاتنگ با تو
به انقلاب ابدی می انجامد
و
دهان ماهت
به کلمات تاریک دستانم نور می فشاند
آنگاه که بی وقت سر می زنی...