متن غزل قدیمی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غزل قدیمی
دست در دست تو، ای جان و جهان
می روم با تو به عمق آسمان
برگ های زرد، زیر پای ما
می نگرد باران، دل ها شادان
زیر باران عشق تو پرسه زنان
با تو آرام قدم در این جهان
برگ های پاییز، رقصان در باد
دل من روشن به عشق جاودان
دل به خلوتی چنین، چه آرام گیرد ای جان
در سکوتِ برگ ها، نغمه ای است پنهان
شمع ها به نور خویش، راز دل بگشایند
پاییز در هر برگ، درس عشق دارد نهان
دل از این جهان برون، سوی بی نهایت پر
هر نسیمِ سرد، گوید ز عشق، داستانِ دگر...
بر برگ های خزان، دل چون شمع روشن است
عشق در دل من، چون این شمع، هم نشین است
در این خلوتِ پاییز، دل به یاد تو تپد
هر لحظه ام به نامت، هر لحظه نازنین است
در دل سکوت، غمی جاودان،
چون برگ پاییز بر باد روان.
فنجان چای، داغ و خاموشی ست،
در ظلمت شب، حدیثی پنهان.
سکوت است و دل در زنجیرِ غم،
جهان چون خزان، در خود پیچیده ام.
به هر برگِ رقصان در دستِ باد،
نوای فراق است، در جان نهادم.
در این خلوتِ بی پایانِ راز،
چو چایِ داغ، دل سرد و بی نیاز.
شعله ی شمع، زبان ندارد به نوا،
دل اما...
ای دل غم عشق را به جان آوردم
در خلوت این خزان ز جان سوختم
شمعی که فروزد به راه شب هایم
در پرتو آن هزار قصه آموختم
باران که ببارد، دل ما تازه شود
هر ذره ز خاک، غرق آوازه شود
این اشک زمین است که بر آسمان
از شوق وصال، در نیاز ساده شود
خورشید زِ پشتِ شیشه می تابد
بر دل که زِ نورِ عشق بی تاب است
هر جرعه زِ فنجان، راز دل گوید
این لحظه چو جان، پُر از سراب است
ای جانِ جهان، روحِ روان، مولانا
دریای سخن، نورِ زمان، مولانا
در چشمِ زمین، آسمانی، خورشید
بر پرده ی رازها نهان، مولانا
در وادیِ عشق، راهنمای دل ها
گنجینه ی عرفان، مکان، مولانا
با نغمه ی جان، دل از جهان بِبَری
ای منبعِ آرامشِ جان، مولانا
در شبی چون این، به مهر و نور ماه
دل به دل نزدیک، همچو باده و گیاه
چای گرم در دست، عشق در نفس
دل ها پیوسته، بی هیچ حرف و گناه
بر درختان زرد پاییزان،
قصه ی عمر می خواند زمان،
باده ای در پیاله ی خموش،
در سکوت تو، مانده ای به نشان.
در دل شب نغمه باران چه خوش است
هر قطره اش از عشق جانان چه خوش است
دل را بشوید ز غم و درد و فراق
در بزم عاشق، این خرامان چه خوش است
به تابستان وداع گوییم بی حرف و کلام،
خنکای باد نرم برد آن پل از میان.
ز غنچه های عشق تو، دل جاوید شود،
خزان که آید، غم تو باز در دل شود.
در سکوت غم زده، جامی ز چای
پاییز آرام، در خیال ما جای
برگ ها رقصان، در شوق وصال
درد دل با باد، در این فصل خاکسار
به رنگ زرد و نارنجی، پاییز می آید،
با خنکای باد، دلم شاد می آید.
ورق ها بر زمین می رقصند در سکوت،
دل عاشق ز تو، به یادش باز می آید.
در باغ دل، دو عاشق، برگ ریزان
در باغ دل، دو عاشق، برگ ریزان شد و
بر نیمکت هستی، آرامشان نشین.
در سایه ی درختان، دل به هم سپردند
و در هوای مهر، جان به جان شد دین.
برگ های سرخ و زرد، چون دل های ما
ز عشق سوخت...
ای مهربان تابستان، خداحافظی کن
با نور طلاگونت، دل را روشنی کن
ای بلبل خوش آواز، در باغ های سبز
دورهٔ جوانی، اکنون ز تو می گذرد
چشمانت پر از روشنی، در دل باغ عشق
ولی پاییز می آید، با رنگ های سرخ
بادهای خنک، با خود می آورند
قصه...
خداحافظ ای تابستان، با رنگ های روشن
به باغ دل، یاد تو می ماند جاویدان
پاییز با بارانش، می سازد نغمه ای
که در دلِ عاشق، ز درد می افزاید غم
زردی برگ ها، قصه ی فراق است
و در دل شب ها، طعمی از خواب است
اما عشق، در...
ز باغ دل، گل روی تو پرپر شد و رفت
به رنگ زرد، برگ امیدم به سر شد و رفت
پاییز دل آمد و جانم به خزان رسید
به هر نسیم، آه من در جهان رسید
برگ های دل، همه بر خاکستر نشست
به هر ورق، نوای ماتم برخواست
دل...
دیروز بهار بود و امروز خزانی
آن سبزهٔ تر دیدم و این خشک نهانی
هر فصل که برخاست چنین درس همی داد
کای دلبر ما هر چه کنی تو همانی
قند و شکر و باده در این مجلس عشق است
چون خوردی و بردی به طریق روانی
کین به زوال...