خدا کند که نفهمی غمت چه با من کرد که مرگ من نمی ارزد به غصه خوردن تو
دست تو با گورکن انگار در یک کاسه بود نامهی مرگ مرا با خنده امضا میکنی...
مرگ همیشه که نکشیدن نفس نیست! مرگ گاهی رویای داشتن کسی است که شب و روز به انتظار آمدنش هستی! و او حتی رد کوچکی از یادت را هم به یاد ندارد...!
میگن به یکی که گفتی نوکرتم از “نون” نفس تا “میم” مرگ باهاش باش نوکرتم رفیق
عین مرگ است اگر بی تو بخواهد برود او که از جان خودت دوست ترش میداری .
بعد مرگم شعر هایم را بخوان تا بشنوی / سرگذشتم تلخ تر از درگذشتم بوده است
مساله این نیست که از مرگ می ترسم. فقط دلم نمی خواهد موقع مردن در محل حاضر باشم!
از قبیله چوبها دود بر خاست آنها به مرگ علامت می دادند
غبارِ عادت پیوسته در مسیر تماشاست همیشه با نفس تازه راه باید رفت و فوت باید کرد که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ..
ای مرگ! بیا که زندگی کشت مرا من کاسه ی صبری ام، که لبریز شده
به دنبال آرزوهایم خواهم رفت عهد بسته ام قبل از مرگم نمیرم
هر سال یک بار از لحظه ی مرگم بی تفاوت گذشته ام بی آنکه بفهمم یک روز در چنین لحظهای خواهم مرد..
قلب تو قلب منه دوری تو درد منه خوشی من بودن تو نبودنت مرگ منه
از مرگ جسمانی نمی ترسم ولی اگر آدم روحا مرده باشد خیلی وحشتناک است.
سقوطم از چشای تو چه مرگ شاعرانه ای میشه...
از کنارت میروم مرگ دلم یعنی همین عاشقت باشم ولی رفتن صلاح ما شود
ارزوهای سوخته/نالهِ مرگ/اسمان سیاه/ابرها نا بارور/خون در راه است /مار به لانهها افتاده /راه گم گشته/پرِ پرستوها خونین است/سکوت بوی تعفن میدهد .
گرم را بر عکیس کن تا بفهمی دستانت نباشند من به چه دردی دچار میشوم
در غربت مرگ بیم تنهایی نیست یاران عزیز آنطرف بیشترند
به مرگم یک نفس مانده در این فرصت مرا دریاب
همه اش گذشت . کاش می گذشت! اینهمه مرگ را نمی دانم چه مرگ است.
میزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ این بود زندگی؟
موسیقی عجیبی ست مرگ بلند می شوی و آنقدر نرم و آرام می رقصی که دیگر هیج کس تو را نمی بیند
و پس از مرگ مرا تنگ در آغوش بگیر حقم این است که در موطن خود دفن شوم