متن کوتاه مرگ
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات کوتاه مرگ
نبودنت عزیزم مثل یک دیوارسنگی
جداکردبین من ودنیابه اون قشنگی
اسیر دردبی پایانم،ازماندن گریزانم
خاکستر دستِ این گرمای سوزانم
می ریزم چون برگهای گرفتار تگرگ
خسته ام ازدست این مرگ هزاربرگ
مگرلیلی نمی دانست، که مجنونم
نباشد گر روزی، به مرگ محکومم
چرا مرا رها کرد چنین، درنیمه راه
بمیرم برای مجنون ودل مظلومم
مثال تک درختی در کویر
اسیر گرمای سوزان و
سرمای زمستانم
اگر ابری نیاید وباران نبارد
واین تن خسته جانی نگیرد.
ز سوز اینهمه داغ
همین زمستان مرگ مرا می گیرد
دیر یا زود ...!
این قصه تمام می شود
وزنِ کفه یِ مهربانیت را سنگین تر کن که به گواهِ تاریخ ، ما مهمانِ اندکِ این جهانیم
لحظه لحظه مرگ را دارم تماشا میکنم
خوب میدانم که این مرگ است حاشا میکنم
دست تقدیر از برایم دانه ی مهری نریخت
حرفهایم را برای خویش انشا میکنم
باز هم با نم نم باران دلم لبریز شد
در خیالم حس خوبی را شکوفا میکنم
سعی دارم تا بسازم لحظه...
این ساعت پوسیده چرا میچرخد
تقویم جفا بر جگرم میخندد
.دیگر نزن این نای غم آلود مرا
دیگر نکش این خستگی فرسود مرا
من مرده ام از بس که شبیه همهام
با چشم تو انگار من آن غریبه ام
ای عشق تویی قاتل و من کشته تو
ویران شده ی...
نگران دست هایت هستم
که بعد از،
از دست دادن من ، به که ، دست خواهد داد.