متن نجمه پاک باز
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات نجمه پاک باز
💜🎼
مجنون چنان مجنون بود
که سالها میسوخت در آتش عشق
یک رؤیای یار دور
اما روزی از پس این آتش سرد جنون
خبر داد لیلا را از این جان صبور
لیلا پنداشت این مجنون و جنون را باهم دروغ
از آن رو که ندیده بود لیلا به چشم خود...
گل نازک عشق
تنها در سپیده دمان نور میروید
میان شوق نوازش دستان نسیم
و وفاداری سخت زمین
آنجا که پرستوها در آغوش
آبی رهای آسمان میرقصند
و خورشید مهمان پنجرههای امیدوار میشود
جاییکه همهچیز هیچ میشود
تا سرشار شود و گل نازک عشق
هرچند کوتاه
اما در سایۀ نورانی...
از قلب من به قلب تو
هزاران فرسنگ است و ره
پرسی: چیست این ره؟
گویمت: در اندیشۀ هر نیک و بد
که پنداری حقیقت آن است و بس
ره به سویی میبری
ره به سویی میبرم
در هزاران ره بی ره
فرسنگها دور از قلب تو و قلب من...
باد وزید
و در دل من شاخه شکست
بذر نازک اشکم
در جان زمین نشست و رست
در آغوش خورشید، مهتاب و آب
رویید سبزآبگینه ای رخشان و سبز
همنوا با نوای دشت و شب
میسرود از عشق در دل من
تا پیوند زند پیچک سبزش را
بر شاخۀ شکستۀ...
تو خورشید را دیدی و نسیم را
درختان و سبزه زاران روشن وسیع را
انسان و تحمل سنگین رنج را
حتی برای اولین بار
دیدی و دیدم
لبخند سرشار سپید مهتاب
در میان آغوش تاریک آسمان را
فراموشی انسانیت در میان قلبها
و جوانه زدن نونهال زرین عشق
در میان...
تا عشق تو آمد در نهان
گسست این دل از بیدلی جهان
با تو، در تو و تنها وفادار به تو
تویی بیتو و نهان در نهان بینهان
بانگ نای و هوش چنگ و بیتابی این سرا
همه آرمیده در آرامش این اشتیاق
بیتاب تو در تاب تو
تاب من...
من در میان همهچیز جوانه زدم و از نو روییدم
در میان عشقی که در من جان باخت
در میان زنانگی که فروغش، خاموش ماند
در میان جوانی ناتمام شادی و اندوه سالها
در میان تمامی حرفهایی
که نه گفته و نه شنیده شد
در میان هجوم غریب ترس و...
من خود را به صدای سیال
پولکهای نقره گون سکوت سپردم
و روحم را به لطافت نرم حنجرۀ زرین زنجرهها
من خودم را به شوق درخشش شبتاب ها
و لبخند لطیف نرم آبی ابرها
و مهربانی وسیع سبزها سپردم
و آرام آرام هجرت کردم
به سرزمین پریان نور
به سرزمین...
تو پنداشتی من رفتم
اما نمیدانستی!
من در امتداد تمام قدمهایت روییدم
و در امتداد تمام نفس هایت وزیدم
تو پنداشتی من فراموش شدم!
اما نمیدانستی در خویش معنا شدم
و اصالتم را به یاد آوردم
تو پنداشتی مرا شکستی و کشتی!
اما نمیدانستی در تمام قلبها
جوانه زدم، روییدم...
در سیه ترین شب ستارهای سپید شدم
آنجا که سپیدهدمان در انتظارم
آغوش گشوده بود
و نسیم تمام مرا در قلب رقصانش میگستراند
آنجا که مهتاب در لبخند سپیدش میدرخشید
و زنجرهها سکوت بغض مرا، آواز می خواندند
آنجا که هیچ نبود، من نبود
و تنهایی در بینهایت سرشارش استوار...
کاش میتوانستم چیزی بگویم
از این گونۀ خطرناک رو به انقراض
در خوابی سرگردان
وحشتزده از همهچیز
دور از خویش و این جهان
گونهای به دور از انسانیت
غریبه با عشق و رؤیا
نسیمی که دری را گشود
و نجات داد آن آدمهای یگانه در خیال
خیال خوش عشق در...
و تو آرمیدی
در بستری سبز که به رنگ تو بود
و در فصلی نو جوانه زدی
تا به یاد آوری شکوه زندگی مردن را...