متن اشعار علیرضا فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار علیرضا فاتح
بهاری آمد و رفت، بیثمر شد
خزان ماند و دلم، بیبرگ و جانی بود
نه دستی سوی فردا، نه امیدی
فقط حسرت، که در جانم نهانی بود
«چه بود زندگی؟»
چه بود زندگی؟ اگر تو نمیرسیدی
سایهای بیصدا، در کوچهها میدوید
روزها بیخبر، شب به تکرار میگذشت
ماه هم بیدلیل، بر آسمان میپرید
باد میرفت و هیچ، برگ نمیلرزید
رود میرفت و هیچ، موج نمیخندید
اما آمدنت، معنیِ بودن شد
عشق در خانهی دل، پنجرهای بگشود
چون پرده ز رخسارهی مهتاب تو افتد
هر ذره شود آینه، از نور تو خرسند
تو که آتش به دلِ خستهی ما افروزی
بیا و در دلِ این ویرانه هم شبسوزی
به جنونِ تو اگر عالم همه دیوانه شود
به خدا از دلِ من، شعلهتری، شعلهتری...
خیالِ چشمِ تو آرام میکند دلِ من
که بیتو این دلِ دیوانه، شبنفسها دارد...
تو را گم کردنم یعنی سقوطِ پادشاهیها
که بیتو، هر امیری هم به خاکستر میافتد...
صبح پاییز است
با انارِ سرخ و برگهای خیس
و تویی
که در نگاهت، خدا
هر بار دوباره مهر میکارد...
گر پرده ز خورشید جمال تو برافتد
هر ذره شود آینه، از نور تو خرسند
گرچه پنهان میکنی نیمی زِ رخ، ای ماهِ من
نیمهی پنهان، مرا دیوانهتر، دیوانهتر!
تو چشمهایت
افقِ بیپایانِ مناند
راهی برای گریز نیست
هر لحظه جهانم
به بودنِ تو گره خورده است
من،
در سایهی نگاهت
به تمامی فدا میشوم
و باز از نو
از تو آغاز میگردم
به چشمِ تو سپردم دل و جان و جهان
که بیتو نماندست مرا هیچ نشان
غزل چو رسید آخر و شد فدای تو
به جامِ تو نوشم همه عمر و زمان
چشم تو چو دریای بیپایان است
هر دل که در آن فتاد، حیران است
گر طالع من به دست تو افتاد
این بند، همان رهایی جان است
«پرواز در هوای تو»
با یادِ تو، شکوفهی دلها شکفتنیست
هر لحظهی نگاهِ تو، جان را گرفتنیست
آیینهی حضورِ تو، روشنترین چراغ
هر حرفِ عاشقانهات، در دل نوشتنیست
یک قطره اشک، در دلِ من موج میزند
این قطره با تبسّمِ تو، گل شکفتنیست
بیتو غروبِ خستهی من رنگِ تیرگیست
با...
«رقصِ جان»
امروز
زمین به تپش افتاده است
و هر برگ،
چون دستِ عاشقی
به هوا بلند میشود
امروز
باد،
دفی در دست دارد
و باران،
سماعِ بیپایان مینوازد
امروز
دلها
از غم رها شدهاند
و در دایرهی نور
میچرخند،
میچرخند،
میچرخند...
امروز
شادی،
نامِ دیگرِ خداست
و رقص،
ترجمهی...
"چشم تو"
چشم تو، جشنِ غزل، باده به مینا زده است
خندهات، برقِ سحر، طعنه به دریا زده است
بیگمان بعدِ تو، آیینهی دل گفت به خویش
که خدا بار دگر، نغمه به شیدا زده است
آسمان طاقتِ دو ماه و دو خورشید نداشت
پس قلم دست به یک حکمتِ...
من نواام
باد میرقصد با باران
و عشق، بیواژه میخواند
من نغمهام
در چرخشِ دف و نی
خودم را گم کردهام در عشق
«کتابِ بیپایانِ عشق»
موهای زن،
نه تنها برای مردش،
که برای جهان،
رازِ بیپایانِ عشقاند؛
هر تار،
رودیست که به دریا میریزد،
هر عطر،
یادگاریست از بهار جاودان.
شانه زدنش،
بافتن نیست،
پرواز است؛
و مرد،
در میانِ زلف،
خود را گم میکند
تا دوباره
خود را بیابد.
هر موجِ...
«چراغِ عشق»
به هر نفس که ز نامت ترانه میسازم
نسیمِ وصل، به جانم نوید میآرندم
و گرچه سایهی هجر است بر سرم سنگین
چراغِ عشق، به شبها نگه میدارندم
به شوقِ روی تو ای جان، اگرچه پژمردم
هنوز با غمِ شیرین، به عشق میدارندم
به سایهی تو اگر عمرِ...
"بی زمزم نگاه"
بی زمزمِ نگاهِ تو ای یار چه کنم؟
بی نورِ دعا، بی بهار چه کنم؟
چشمم به ستارهست، ولی بی تو شبم
در خوابِ بدونِ قرار چه کنم؟
هر لحظه به یادِ تو نفس میکشم
بی عطرِ حضورِ تو، ای یار چه کنم؟
«بی مهرِ تو»
بی مهرِ تو ای جان، جهان تار شود
بی لمسِ تو، هر لحظه آزار شود
خورشید اگر از آسمان سر بزند
بی رویِ تو، این صبح، شب تار شود
هر قطرهی اشکم به تو پیغام دهد
بی یادِ تو، دل خسته بیمار شود
«آتش بر میراثِ سبز»
درختان،
ایستاده در شعله،
فریادشان
در مهِ شمال گم شد.
پرنده،
خانهاش خاکستر،
به دودی بیپایان پناه برد.
رود،
آینهی اندوه شد،
و سنگ،
گریهی خاموشِ زمین را
به دوش کشید.
ای جنگلِ کهن،
با ریشههای چهلمیلیونساله،
چه دستی
این زخم را بر تنِ سبزت نوشت؟...
«درس صبر»
در کلاسِ خدا، ناله بیثمر گردد
هر که صبر کند، سرفراز بر گردد