متن تنهایی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات تنهایی
تنهایی...
سینه ام لبریز عشقست و تو را فریاد میخواهد...
درونم خفته یک عالم...
سکوت سرد تنهایی
اگه دیابت داشته باشم
و تو هم قند باشی
حاظرم روزی سه وعده قند بخورم
و بخاطر مصرف زیاد تو بمیرم
اما کسی جات نباشه
می دونستی وقتی لبخند میزنی
زبونت می چسپه به دهنت
نمی دونستی؟! امتحان کن
چقدر قشنگ میخندی
همیشه لبخند بزن
حتی با همین بهونه های کوچیک
با نگاهت شکنجه می شوم
از زمانی که
به دیگری چشم دوختی
شلاق نگاهت
نه تنها تنم
بلکه تمام زندگی ام را
کبود کرده است
مجید رفیع زاد
در اوج تهیدستی،
پُرم
از تنهایی !
(رها)
همانند شب های خستھ و خاموش
هزار و یک عابر را
در دݪ خود جاے دادم؛
عابرهایے
از جنس خاطرات شب پوش
کھ بر خیال پاے مےکوبند.
چشم دادم
بھ تاریکے طناز انتهاے کوچھ
و براے
در آغوش ڪشیدטּ آטּ قصد کردم
اما همین ڪھ خواستم
قدمے بردارم
دیدم قیر...
ماه را چه کسی از زمین رنجاند
که این گونه به آغوش تیره و تار آسمان پناه برد؛
آنچنان که تنهایی را
به معشوقه ی میلیاردها آدم بودن،
ترجیح داده است؟!
- کتایون آتاکیشی زاده
آنکه می رود فقط می رود ولی آنکه می ماند درد می کشد ، غصه می خورد
، بغض می کند ، اشک می ریزد و تمام اینها روحش را به آتش می کشد
و در انتظار بازگشت کسی که هرگز باز نخواهد گشت آرام آرام خاکستر می شود …...
دیگه پیشت اومدن سخت شده
دلم آبادان شده برات
باران میبارد که مرا مبتلا کند
درد ِ این دل ِ سوخته را مداوا کند
رفتی ُ دریا غرق در اَشک هایم شد
اما کسی نبود تا دلم مدارا کند
سیده فاطمه حسینی
خسته ام خسته ز دردی ناگفتنی
خسته از باران های گاه و بی گاه چشمانم
خسته از راهی که نرفته تمام میشود
خسته از شب های بی پایان ِ زندگی ام
خسته از آغوش های خالی ام
خسته از دل کندن ُ رفتن
ای کاش این خستگی هایمان جسمی بود...
خیره می شوم
به قاب عکس دریای در اتاقم
که با آن نه می شود صدای موج را شنید
نه صدف های ساحل را لمس کرد
خیره می شوم
به قاب عکس ماه بر روی دیوار
که هرگز تابان نیست
و ستارگانش برایم چشمک نمی زنند
وقت قرار است
و...
در تنهایی هایم
رد پاهای کسی جا مانده است...
می شود فقط بگویی
کی آمدی؟چند وقت بودی؟اصلا کی رفتی؟که حالا همه ی تنهایی هایم درد
می کند....................................................
کتاب:یک شب از شانه های خدا هم طلبم را برداشتم
به قلم: مریم کنف چیان
هر چه می خواست
جوابم منفی بود
ناامیدش کردم
یک روز دیدم نیست!!!
چمدان بسته و رفته بود....
دلم را می گویم....
برگرفته از کتاب:یک شب از شانه های خدا هم طلبم را برداشتم
به قلم:مریم کنف چیان