متن دلنوشته
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلنوشته
تو مهم ترین فردِ زندگی ات هستی!
قبل از هر اولویت دیگری،
برای خودت ارزش قائل باش
و دیوانه وار به خودت عشق بورز!
گه گاهی برای تمامِ کارهای کرده و نکرده ات در زندگی، از خودت تشکر کن و تلاش ات را برای بهتر شدن به کار بگیر!
اگر...
هر فصلی یک نقاشیِ بی نقص است؛
که از رسوماتِ دلبری پیروی می کند.
باید لا به لای خستگی ها
مو به موی طبیعت را با چشم دل نگریست،
و آرامش را درون رگ ها جاری کرد.
باید پا در کفشِ آدم گذاشت و
سیب های ممنوعه ی زندگی را...
نبضِ زندگی من
وابسته به جریانِ حضور توست!
همچون درختی به ریشه اش،
پرنده ای به بالش،
و آسمان به وسعتش...!
من آن قدر با تو درآمیخته ام
که هویتم به ارمغان آمده!
که اگر روزی مرا ترک کنی،
یقیناً خواهم مرد،
خواهم مرد...!
کسی را بیاب که بتوانی،
تمامِ او را
در عشق خلاصه کنی.
که حاضر باشی،
میان کلافگی هایت
ساعت ها با او هم کلام شوی.
و با کمک انگشتِ اشاره اش ؛
الفبای عالم را بیاموزی.
کسی باشد که
از تمنایِ نگاهش بخوانی؛
باید چهره ی واقعی ات را
به...
تو این چند سال که گذر عمرم رو دیدم، بارها برام پیش اومده که خیال کنم رسیدم به تهِ خط!
یه جاهایی احساس کردم دیگه نمی تونم از پس خیلی از مسائل ریز و درشت بربیام و بُریدم.
یه لحظه هایی بود که با خودم گفتم اینجا دیگه آخرشه. دیگه...
تو؛
آغازی هستی
برای پایانِ ناخوشایندِ من!
من هم،
سربازِ شکست خورده ای
که انتظار چشم هایِ هستی بخشِ
تو را می کشد!
دیدار تو؛
طلبِ هر لحظه ی منِ آشفته است.
عطرِ نسیمی که از جانب تو می وزد
راهی جز عاشقی برایم نگذاشته است!
در مقامِ دلبری چنان...
تو را در پریشانیِ خوابی دیدم؛
سراسیمه بودی و
رنگ به رخسار نداشتی.
پا برهنه و بی واهمه
می دوییدی...
می دویدی تا به آغوشم برسی،
رسیدی و من را در حریمِ امن ات جای دادی.
اشک شوقم را با دست هایت پاک کردی.
بی پروا مرا بلند کردی
چرخاندی...
دختری در من
هر روز صبح؛
به وقتِ معاشقه ی شبنم و سبزه ها
میوه ی زندگی را در بند بند وجودش به بار می نشاند.
چترش را در ایستگاه جا می گذارد تا صورتش با آبِ باران شسته شود...
و بی توجه به نگاهِ مسافران؛
به وسعتِ خیالش بر...
لحظه ای به جهانِ بدونِ تو فکر کردم،
روحِ زندگی ام به اغماء رفت؛
عقربه های ساعت از کار افتادند؛
دوستت دارم ها روی لبم جان باختند.
و هر شبی که بی تو گذشت،
صدها سال؛ از عمرم کاسته شد!
فکرِ کوتاهی بود؛
اما همه چیز را از من گرفت...!
به آدم ها حق بدهیم
که برای حالِ ناخوش خویش،
گوشه ای دنج داشته باشند.
حق بدهیم که از شلوغی ها فرار کنند و
دیواری بلند دور تنهایی شان بکشند...
کمی با منِ خود حرف بزنند
و به گفت وگوهای جولان داده در سرشان خاتمه دهند.
آن ها نیاز دارند...
می دانی جانم!
دوست داشتنت هیچ گاه،
از قاعده و قانون خاصی
پیروی نکرده است!
مکان و زمانش مهم نیست؛
دوست داشتنت را باید
بدون فکر،
سَر کشید...!
هوای شهر،
بدونِ یار
مسموم است.
برای دلی که
گیر باشد،
از آسمان
باران که نه!
اندوه می بارد...
کنار تو بودن،
طعم و حس و حالِ خاص خودش را دارد!
مثل مزه ی گوجه سبز ها ی نوبرانه ی باغ مادربزرگ یا
بارش غیرمنتظره ی باران در چله ی تابستان
که باعث می شود دل آدم از خوشی هزاران بار قنج برود.
داشتن تو در زندگی، دلخوشی دلفریب...
یادته وقتی یه ترم دانشگاهت تموم می شد و ترم جدید می خواست شروع شه با خودت قول و قرار میذاشتی که من باید این دفعه رو بیشتر درس بخونم، این بار سعی کنم معدلم بیشتر شه، این دفعه فرق می کنه!
و کلی پیمان های دیگه که با خودت...
روز به روز کلاف ذهنت پیچیده تر از قبل می شود. راه گریزی نداری، احساساتت را به تاراج برده اند و تو فقط نظاره گر بودی. دلت لک می زند برای پرستوهای کوچ کرده از قلبت که الان آواره هستند. که دلخوشی شان گرمای سوزانِ چهاردیواریِ قلبت بود. قلبی که...
پدر اما عجیب بوی امنیت می دهد.
وقتی به قلبش تکیه داده ای
گویی امن ترین جای جهان نشسته ای
و مطمئنی آب از آب تکان نمی خورد.
پدر اما عجیب ستون های عشق را سرپا نگه می دارد.
پدر اما، باید ماندنی باشد تا دلگرمی اش روزهای سخت را...
دنیای ساختگیِ من
قبل و بعد تو چقدر متفاوت بوده است.
قبل از تو خیال می کردم
هر چیزی اندازه ای دارد،
هر آغازی پایانی دارد،
هر کسی آستانه ی ماندنی دارد.
اما بعد از تو فهمیدم
مهربانی می تواند بی اندازه باشد.
دوست داشتن می تواند پر شور و...
میدونی
من دلم نمیخواد وقتی شصت ساله شدم به روزهایی که هدر دادم غبطه بخورم.
دلم نمیخواد به این فکر کنم که چرا بخاطر جنسیتم نتونستم تو شلوغ ترین نقطه شهر قهقهه بزنم.
یا چرا به خاطر حرف مردم عشق اولم رو پنهون کردم و آخرشم بوسیدم و گذاشتمش کنار....
خودم را میانِ کوچه پس کوچه هایی رها کردم که در کودکی آن جا دویده بودم.
از تهِ دل خندیدم و خندیدم.
دل خوری ها زود از خاطرم پاک شد و کینه ای وجود نداشت که قلبم را تیره کند.
دست های زمختی بود که محکم گرفتمش تا در شلوغی...
تو خودت خوب به خاصیت عجیبِ \زمان\ آگاهی!
زمان هر چه دلهره و ترس هست را می شورد و می بَرَد و تو را به تعجب وا می دارد!
زمان توانایی هایی دارد که تو تا به حال با کم و بیشِ آن آشنا شده ای...
زمان نگرشت را تغییر...
آدم هر چقدر هم ادعا کند
که می تواند تنهایی اش را قُلدرانه به دوش بکشد...
باز هم در خلوت خود
نیازمند حضور گرمی است که
ظرفِ شنیدنش را با دردهایش پر کند.
تا گوشه ای از ذهنش آرام شود
از اینکه قرار نیست غم هایش را سر بسته، به...