متن دوری
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دوری
این دل، به هوایِ تو غزل می خواند
از دوریِ تو ابر، شده می بارد
ای سروِ خرامانِ من ای عشقِ نهان
با من تو بمان، دلم تو را می خواهد
-بادصبا
جانا ! من از دردِ نهانم می نویسم
از درد با اشک نهانم می نویسم
از سردیِ پاییز و از داغ غمِ یار
هر نیمه شب از عمقِ جانم می نویسم
پژمرده ، باغ و گلشن دل از دو رویی
دلتنگم از بی همزبانی می نویسم
چندیست بی خویشم چو...
ز دوری تو دارم آه و حسرت
به همراه دلم صد درد و محنت
کجایی؟ بی وفا یارِ دل آزار
شدم محکومِ تنهایی و غربت
-بادصبا
شاید مرگ بتواند جسم و نگاه ها دو عاشق را از هم جدا کند
اما هرگز قدرت ندارد که قلب و یاد تو را از من دور کند
🖤 کربلایی/سادات 🥀
به دیدارم بیا ! دلتنگم امشب
به مانند صبا ، دلتنگم امشب
زدی آتش ، دلِ دیوانه ام را
ز دوری، بی وفا! دلتنگم امشب
-بادصبا
بیا
که این همه دوری
نمی ارزد به دلخونی
-بادصبا
دیروز،
قناری خانه مان زبان باز کرد.
من ، غزل هایم را به خوردش دادم
اما او فقط،
مرثیه های دوری تو را
سر داد...
غزاله غفارزاده
دلم تنگ است و دلگیرم/
همش با عشق درگیرم/
بمونی پیشِ من خوبه/
نباشی،ساده میمیرم/
دلم دریایی از درده/
ببین رخساره ام زرده/
نمیدونی که این دوری ت/
چه ها با قلبِ من کرده/
شدم زخمیِ عشقِ تو/
شدم اواره و تنها/
چقد بی کَس شدن درده/
ببین بی تو...
نمانده در دلم دِگرتوان دوری
چه سود از سکوت و آه از این صبوری
تو ای طلوع آرزوی خفته در باد
بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد
کاش
کاش لحظه های با طُ بودن آنقدر زود گذر نبود
به وسعت ندیدن نگاهت
خسته ام
چگونه بشکنم؟
ثانیه های سنگین دوریت را
قاصدک توخبرببر به جان ودل :
به یادم لحظه ای باشی تو را حس می کنم از دور
مبادا جز به من یاد کسی در خاطرت باشد
نه آنقدر ها نزدیکی که شود به بودنت دلخوش کرد...
و نه آنقدر ها دوری که بتوان نبودنت را باور کرد
هستی و نیستی ، نیستی و هستی
به گمانم «بلاتکلیفی» نام دیگر توست...
روزهای زندگی را نمیخام
وقتی تو دیگر زنده نیستی
شاید هم من مرده ام
که بعد تو انگار زندگی نیست
علی محمد ملکی
دور می شوی از من،
دور تر وُ
دور تر وُ
دور تر...
آن وقت ست که
خواهی فهمید:
(دوری دوستی نمی آورد!)
هرگز ندانستم مهر در کجای دلم لانه دارد
که اینقدر بی تفاوت در همه جا لانه میکنم
کبوتریم در گیسوانت که پرواز کنان در کوچه های لبخندت به دنبال لانه میگردد
بگو در کدام خانه ایی
بگو در کجای این شهر غربت
درد دوره ات کرده است
تو بگو تا...
من مانده ام و این دلِ تنگ
که بۍتو گذشتن ها را هیچگاه درک نکرد؛
تنها آموخت که در حسرت تو،
مرا شکنجه دهد.
هنوز نمۍدانم سهم من از داشتن تو
تا چه اندازه بود
که این گونه تاواטּ آن را با نبودنت مۍدهم؛
هنوز نمۍدانم چرا وقتۍ برایم حرف...