گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشم هایم بی تو بارانی ست، حرفش را نزن
گرچه این فاصله ها، خاطره ها را نو کرد روز و شب یاد " تو " را در بغلم می گیرم
نه هوای تازه و نه لباس نو میخوام هفت سین من تویی من فقط تورو میخوام دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمیخواد کاش یکی ما دوتا رو با هم آشتی میداد شب عیدی آسمون وقتی که میباره بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره ببین امشب قلبم مثل...
باد بهار می دمد و من ز یار دور با غم نشسته دایم و از غمگسار دور
حالِ من خوش نیست، دورِ خانه ام بی خود نگرد با خودت ای عید اگر "او" را نیاوردی، نیا...
آخ از دلتنگی عشقی دم تحویل سال فکر یاری که پُراست از خاطرات ماندگار با خیالش سیب و سبزه میگذارم روی میز سفره ی هفت سین من پُر میشود از عطریار
من چگونه بروم؟ در ورق سال جدید که همه بودن تو مانده به تقویم قدیم!
عیده و امسال عیدی ندارم گذاشتی رفتی عزیزم من بیقرارم عیده و امسال تنهای تنها به جای عیدی عزیزم من تو رو میخوام از وقتی رفتی غمگینه خونه گریم میگیره با هر بهونه...
از کنارت می روم مرگ دلم یعنی همین عاشقت باشم ولی رفتن صلاح ما شود
به هم نمیڔسیم اݥا ...... بھترین غریبه اٺ میمانم ڪه تو را همیشه دوست خواهد داشت...
یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم...
شک ندارم که بگویم آن شب هنگام پوشیدن لباس مرا یادت نبود نمی دانستی وقتی قند را بر سر تو و دامادت می سابیدند ابرها را بر سر من نگون بخت می سابند نمی دانستی وقتی مردم دعای خوشبختی تو را می خوانند انگار مرگ مرا می خواستند نمی دانستی...
شبی دور از تو در این کوچه ی بن بست میمیرم به یادِ آرزوهایی که رفت از دست میمیرم
لحظه لحظهی تو را خط به خط سرودهام رفتهایّ و رفتهاند شور و حال این خطوط!
کاش میشد بهش گفت . . . نبودنت اذیتم میکنه وصله یِ تَن
آن طبیبی که مرا دید درِگوشم گفت: دردِتو دوری یار است آن عادت کن ... ... ... . ... .
از کنارت می روم! مرگ دلم یعنی همین... عاشقت باشم ولی رفتن صلاح ما شود .
ای گلِ من! غروبِ چشمانت؛ بهارِ قلبم را خشکاند. شقایقهای احساسم در غمِ نبودنت بر دل خود داغ زدند. و کبوتران امید بالهایشان را، چیدند و در عزای تو با پرواز وداع گفتند!!
دیدمش روزی،ولی او عاشق سابق نبود دست در دست رقیبم چشم او صادق نبود بی وفا از من نگاه ساده را دزدید و رفت من برایش مرده بودم او ولی عاشق نبود...
عشق یعنی وقتی یه نفر قلبت رو میشکنه و حیرت انگیزه تو هنوز با قطعه قطعه ی قلب شکستت دوستش داری...
عطرِ تو در خیابانِ باران زدهِ پخش شده وتو نیستی
امتداد نگاه مان بهم رسید.. اما انقدر سرد بود؛ که منجمد شد
بی رحم ترین حالتِ یک شهر همین است باران و خیابان و من و جای تو خالی ...
تبر کشیدی و آخر به جانم افتادی تویی که آمده بودی بهار من بشوی