در سرزمین سرد دلت یخ زدم ولی چشمی برای گریه عزادارِ من نبود
به هم آوا شدن گریه و باران سوگند که جگر سوز تر از عشق ندیدم دردی
ای که دنیای مرا رنگ جهنم کردی حاضرم زندگی ام را بدهم برگردی
چاقو برای خودکشی راه قشنگی نیست وقتی شبی از چشم هایت می توان افتاد .
نه دستاش رو گرفتم.. نه بغلش کردم .. نه حتی بوسیدمش.. من فقط از دور دوستش داشتم.. عشق من به اون معصوم ترین عشق تاریخ بود که به فرجام نرسید....
شادی نیمه ی شعبان و غم دوری تو شب عید است ولی سینه ما می سوزد
پرغرور می رفت طوری که انگار همه صف کشیده بودند برای داشتنتش آخرین باری که دیدمش او از تنهایی دق کرده بود و من از نداشتنش
نیستی و ببینی جای خالیت، چگونه به من دهن کجی میکند…
تمامِ ترس من این است یک شب بخوابم و صبح رخسارِ تو را به یاد نیاورم. تا می توانم تماشا خواهم کرد هر چیزی را تماشا خواهم کرد. چشم هایم رو به شب می روند. ترسم بیهوده نیست من می ترسم از احتمالِ ندیدن تو می ترسم...
خوش به حال آنکه دستان تو را خواهد گرفت همزمان با دست تو جان مرا خواهد گرفت
ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف جرم از تو نباشد گنه از بخت من است
زود برگرد و بیا، خسته ام از رنگ سیاه روزهایم همه از جنس مُحرّم شده است
گفت تا امروز دیدی من دلی را بشکنم؟ بغض کردم...خود خوری کردم... نگفتم بارها
ز دیده... می روی اما... نمی روی از یاد...
هر سربازی در جیب هایش در موهایش و لای دکمه های یونیفورمش زنی را به میدان جنگ می برد آمار کشته های جنگ همیشه غلط بوده است هر گلوله دو نفر را از پا درآورده سرباز و زنی که در میان قلبش بود.
گفته بودم می روی دیدی عزیزم آخرش ! سهم ما از عشق هم شد قسمت زجرآورش زندگی با خاطراتت اتفاقی ساده نیست ! رفتنت یعنی مصیبت ، زجر یعنی باورش جای من این روزها میزی ست کنج کافه ها یک طرف سیگار و من ، یاد تو سمت دیگرش .
خیال دیدنت چه دلپذیر بود جوانیم در این امید پیر شد نیامدی و دیر شد...
تو را نشد... میروم خویش را فراموش کنم...
چقدر امشب ، دلم تنگ است برای آخرین دیدار برای اولین بوسه برای عشقِ بی تکرار...
فرسنگ ها دورم از چشمانت، آنقدر دور که لمس دستانت برایم غیر ممکن ترین آرزوست. هر روز به اندازه ی تمام فاصله مان دلتنگی ام را از بر می کنم. هر روز نگاهت می کنم ... عکس هایت را ورق میزنم ... مچاله می شوم و بغل می کنم خودم...
عید من با غم دیدار"تو" آخر شد و باز سیزده رابا هوست سبزه بهم می بافم
بعد از تو سالھاست زندگی نحس است چگونه سیزده را به در بکنم؟!!! من سالھاست سبزه ای گره نزدم شرم بر من بعد از تو آرزویی اگر بکنم.
و تو میروی بی من که گره بزنی سبزه ی تمام خاطره ھامان را و دور کنی از خودت تمام مرا سیزده فرصت خوبی است برای دور کردن نحسی! شاید ھم حق داری گره بزن تمام خاطره ھامان را شاید سال خوبی باشد برایت ... بی من
میدانم که برای من نیستی اما دلی که تنگ باشد، این حرفها را نمی فهمد... مهربانتر از من دیدی نشانم بده کسی که بارها بسوزانیش و باز هم با عشق نگاهت کند...