متن عشق
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عشق
- چرا اینجوری میخندی؟!
+ چجوری میخندم؟!
- از بچگیت همینجوری میخندیدی!
+ خب چجوری میخندم؟؟
- یه جوری انگار کل دنیا مال توعه!
+ دنیا مال من نیس، ولی
تو که مال منی! =)💕
دیالوگ رمان نفس میکائیل
ریحانه غلامی (banafffsh)
یه دل مهربونُ
شکستی که گناهه
یه دلی که هنوزم
خوشبختیِت دُعاشه
دلی که نمی تونه
انتقامی بگیره
دلی که پریشونه
ازخداشه بمیره ...
عطر گیسوی تو پیچیده در این محفل عشق
به کجا میکشد این عطر، هوای ما را
رخ تو در صنم و بغض و پریشان شدن است
بی صدا شاد کنی حال و هوای ما را
تو که جانی و تمنا به هر پایانی
ای که تو جان بفشانی هوای ما...
و تمام شب . . .
مویرگ هایش در حسرتِ آغوشِ وی
میل به پارگی داشتند . . . !
مهدیه جاویدی:)
کپی با ذکر نام💌
چنل ادبی من در روبیکا: @faryad ghalb
نگاهم کن تماشایت کنم که
جنون دارم! گرفتارم! گرفتار!
شدم آتش فشانی از تمنا
تنت را دست شعرم باز بسپار
شبم در بی قراری گُر گرفته
نمی دانی خودت هم، ماه هستی!
چه بی اندازه با من ناز داری
ندارم چاره ای! دلخواه هستی!
تو طغیان کن به سمتم مثل...
ای آفتاب حسن
آتش تنهایی به جان و دام بلا گسترده ،درخت امید خشکیده و
بوته ی لبخند پژمرده،
چاه ظلمت بر راه و بنای ظلم بر پا ،باغ خاطره پرپر و چتر مکر وحیله بر سر ....
بیا تا با نفست باران رحمت ببارد و دانه ی شکر بروید...
میشه زودتر بیاد روزی که من واست نارنگی پوست بگیرم بچینم تو ظرف بعد همینجوری که داری میخوری یه دل سیر نگات کنم؟🥺🫀
فقط با ذکر اسمم... باشه؟ :)مهدیه جاویدی
چنلم ادبی عاشقانم تو روبیکا: @faryad ghalb
عشق را پنج معناست
س بز ماندن در همه فصل...
ع ید بودن در همه سال...
ی کبار برای همیشه...
دنیا را برای دنیا گذاشتن...
ه رگز به یاد کسی با کسی زندگی نکردن...
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آغازی دوباره، قلبم دیگر تنها نیست؛ با تو جان گرفته است دوباره،
آغازی بی پایان، مرا از غروب عشق نترسانید؛ طلوع عشق ما غروبی نخواهد داشت...
پاییز بود و اوایل مهر،دستمو محکمتر گرفت و بسمت پیرمردی ک بساط لبو داغ و باقالی تازه داغش ب راه بودقدم بر میداشت..لبخندم از چشمش دور نموند و گفت؛توام موافقی؟؟ فشاری ب دستش دادم و گفتم؛اصن پاییز و یار و لبوی داغش...بلند زد زیر خنده و میون خنده گفت:فدا اون...
خشک بودم در کویری از نیاز
می شدم تکرار در بغضم و باز...
دردهایم اشک می شد در نماز
روزها با مرگ... شب ها شعرساز
حکم صادر کرد چشمانت به ناز
باتو شد دنیای من، مشمول عشق!
ناز لحنت برد هوشم را و برد
راستش دل در دلم یک لحظه...
پرنده ام وُ در قفس،
دلتنگ بام تو!
تا بچینم
دانه های عشقت را.
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
تو عشق را بیاور
تا من ابدیت را در دستانت بگذارم...
ارس آرامی