متن غزل
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غزل
گل های دشت دامنت را دوست دارم!
بوی خوش پیراهنت را دوست دارم!
باید بخندی روز و شب در چشم هایم
شیرینیِ خندیدنت را دوست دارم!
من موج هستم رو به آغوشت همیشه
ای ساحل زیبا تنت را دوست دارم!
این روسری زیباست تنها بر سر تو
من رنگ لاک...
عیسیا نفسان
کوچه با پای غزال تو چمیدن دارد
لاله در سایه لطف تو دمیدن دارد
چاک پیراهن گل کار قضاوقدر است
دامن یوسف چاه تو دریدن دارد
نوش عیسی نفسان باد تماشای سحر
شاخه مریم و اعجاز تو دیدن دارد
گوهر جام تجلیی تو ناب است ولی
از لب...
از دلِ شب، تا به مهرِ بامِ عشق*
بود بیدار این دلِ همگامِ عشق
در شبِ شور و تپش، افتاد بر
ساحلِ سینه، صدای گامِ عشق
زیر و رو می کرد و آشفته، مرا
هر تپش؛ با هر نفس، آلامِ عشق
دردی از جنسِ محبّت، در دلم
نقش بست از،...
گل شوی در باغ عشقم باغبانت می شوم
در کویر داغ و سوزان سایبانت می شوم
رخ نمایی برمن عاشق میان گل رخان
عمر نوحی را بگیرم جاودانت می شوم
خم ز ابرویم رها کن با نگاهی مهربان
خنده بر لبها نهی من مهربانت می شوم
قصه پردازم تویی نقش...
عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید
تکه تکه قلب را می داد و مهلت می خرید
تا سحر بیدار بود و با زبانِ عاشقی
جرعه جرعه شعر می نوشاند و لکنت می خرید
لا به لای دوزخِ شب های حسرت زای خویش
در خیالاتش، کنارِ یار، جنّت می...
ایمان دارم
به تب و درد و مداوای تو ایمان دارم
به نفس های مسیحای تو ایمان دارم
گرچه از دشنه مژگان تو خون می ریزد
من به رخسار فریبای تو ایمان دارم
به جنون میکشی ام عاقبت کار ولی
به صفای دل لیلای تو ایمان دارم
پرتو مهری و...
غزل
غزلی بافته ام
با گیسوان رها شده
درگندمزار
از جنس گریه های یک ریزی
که گونه های بی گناهم را
در غزل دلتنگی می شست
مهدی ابراهیم پورعزیزی نجوا
شعر سپکو
@mhediebrahimpoor
با خیالم آشنا شو ببین رویای هستی را🌾
در ضمیرت تجربه کن عشق سودای هستی را🌾
مثل من باش چشم بسته بنگری از بعد دیگر
با چشم عقل تو میبینی یقین معنای هستی را🌾
میبینی نوری فراتر از هر نور و روشنی هست
با آن نور است تو میبینی تا...
هر شب گریه را بهانه میکنم و زار از زندگی میزنم .خود را در میان تمام حرفها دار میزنم
هاج و واج در میان تمام دل آشوبه های زندگی تا بامدادان سحر بهر دلم ساز میزنم
هرشب خسته و پریشان سوی دلم چنگ ب تار میزنم.
با هر غزل شعر...
وقتی برسی تو اوج اعجاز اینجاست
دریای غزل سواحل ناز اینجاست
از بودن بین بازوانت مستم
یعنی که همیشه شوق پرواز اینجاست
بهزاد غدیری/ شاعر کاشانی
حجره عطار
یکشب بهانه می کنم و زار می زنم
خود را میان عقل و جنون دار می زنم
از ناکجای شک و دلآشوب لحظه ها
تا بامداد صبح یقین بار می زنم
از امتداد پنجره ای رو به آفتاب
خود را به سمت کوچه انکار می زنم
من مست...
مشت واکردم و آن ماهی رفت...
گفته بودم که تو هم خواهی رفت!
تا ابد خواست بماند با من
بعد یک حوصله همراهی رفت!
بدترین لحظه ی دل کندن بود
ماند بر روی لبم آهی... رفت...
شرط عشق است که مومن باشی
مثل یوسف شو! به هر چاهی رفت!
خواستم...
تو را هرشب پرسه میزنم
در دل سیاهِ آسمان...
مرورت میکنم با پای پیاده...
می کشانم تو را تا دور دست های ستاره
نور میگیرم از تو♥
کام میگیرم از تو♥
ماه من...
سهم من شو یک شب
جان می گیرم از تو❤️
بهزاد غدیری (شاعر کاشانی)
دیشب نفسم بوی تو بود و تو نبودی
دل مست سر کوی تو بود و تو نبودی
از حنجرهٔ عشق صدای تو شنیدم
گوشم به هیاهوی تو بود و تو نبودی
بر شاخهٔ گل بوتهٔ تن تا نفسی داشت
دل قُمری یاهوی تو بود و تو نبودی
بر گونهٔ من...
بسپارید
شکوه برگ ترم را به یاد بسپارید
به یاد خود نظرم را زیاد بسپارید
در آسمان پر از لحظه های زیبائی
تمام بال و پرم را به باد بسپارید
تن مرا به خزانی که زیر شلاقش
فسردم و خبرم را نداد بسپارید
کنار گوشه باغم در انتظار سفر
بدست...
عاشقِ سبز کمی روشن بود
با غم و غصه ولی دشمن بود
من دلم طعنه به برگی نازک
غیرتش سخت تر از آهن بود
ماه پیراهن او بود انگار
دشت گل بر تن او دامن بود
خنده اش ناز به شعرم می ریخت
چشم او چشمه ی رقصیدن بود
پلک...
غرور هبل
من از سلاله شعرم تو از دیار عسل
تو واژه واژه عشقی من از تبار غزل
من از حواله خاکم تو از خرانه کوه
تو از تراشه سنگی من از غبار زحل
من آبدره باران تو از طراوت گیلان
تو از کرانه دریا, من از اعتبار گسل
من...
کنار پنجره از کِی؟ سخن نگو باران !
چه شد چه شد نکند وی ...، سخن نگو باران !
غرورِ پنجره را پیشِ چشمِ ما نشکن
برای شیشه ی بی مِی سخن نگو باران !
بگو غروبِ نفسگیرِ جمعه نیست کنون
از انتظار و دعا هِی سخن نگو باران !...
برکه آبی پا به آهم، ماهرویم می رود
آه! می بینم به آهی آرزویم می رود
«گندم از گندم بروید» وای بر من پس چه شد؟
هر سپیدی می نویسم شاملویم می رود
من مترسک، من گُنه کاری که جرمش عاشقیست
دوست دارم گندمت را، دار سویم می رود
فرق...
جنگ یخی
مرا بشناس، دلتنگ یخی را
درون سینه ای سنگ یخی را
گمان کردی که آدم میشوم من؟
ببر از یادت این منگ یخی را
خودت گفتی که با سرمای بهمن
خدایت داده این رنگ یخی را
میان آن همه آدم صدا کرد
تو ی دیوانه ی لنگ یخی...