از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
میرسد و می گذرد زندگی آه که هر دم نفسی هست و نیست حسرت آزادیام از بند عشق اول و آخر هوسی هست و نیست
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت عمری که حرام تو شد ای عشق حلالت
بهتنهایی گرفتارند مشتی بیپناه اینجا مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا غرض رنجیدن ما بود - از دنیا - که حاصل شد مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا
میکشد کار من از فکر تو ، آخر به جنون ...
مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست؛ تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است.
آخرین منزل ما کوچهی سرگردانی است دربهدر، در پی گم کردن مقصد رفتیم .
کتاب کهنه تاریخ را نخوانده ببند دلم گرفت از این گردش و از این تکرار
برکه ای گفت به خود / ماه به من خیره شده است ماه خندید که من چشم به خود دوخته ام
چاره معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟
به دنبال کسی جا مانده از پرواز می گردم مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر
اگر به ملک رسیدی جفا مکن به کسی که آنچه کاخ تو را خاک می کند ستم است
به شرط آبرو یا جان، قمار عشق کن با ما که ما جز باختن، چیزی نمی خواهیم ازین بازی!
گفتم از قصه ی عشقت گرهی باز کنم به پریشانی گیسوی تو سو گند / نشد
غمخوار من به خانه ی غم ها خوش آمدی/با من به جمع مردم تنها خوش آمدی/ بین جماعتی که مراسنگ می زنند/می بینمت/ برای تماشا خوش آمدی
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم
خوشبخت آن دلی که گناهِ نکرده را در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است
خبرترین خبر روزگار بیخبریست خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد
ساحل جواب سرزنش موج را نداد گاهی فقط سکوت سزای سبک سریست
بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزلههاست
ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار تا دست خداحافظیاش را بفشارم
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است گاه میماند و نا گاه به هم میریزد