متن اشعار محمد خوش بین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار محمد خوش بین
🍁نیایش با خدا🍁
ای طلسم و اسرار عالم، سخنی بگوی
که هر پروانه در شمعی به سمتت پرواز است
در همهٔ آفاق و مکان ها، تو را جاوید می بینم
هیچ جایی جز در قلبم، محل و منزل تو نیست
بر بیشهٔ عشق، در سوزنی شدم و سوختم
تا آتش...
🍁تویی شاه و سلطان هستی🍁
دستان تو در بَیان است
در این دریای وجود، تویی مَحی و مهربان
با یک قدم، از ظلمت به روشنی می روند
و با دو قدم، از خود به تویی می روند
همهٔ عاشقان تو را دنیا می دانند
و هر کسی که خویشتن را...
میشود با لمس تو آیینِ دریا را نوشت
می شود با چشمهایت شعرِ رؤیا را نوشت
عشق یعنی لحظهای در چشمِ تو پیدا شدن
میشود در قلبِ خود نامِ تو را تنها نوشت
عشق یعنی هر نفس را نامِ تو معنا کند
چشم را شرمندهٔ آن چهرهٔ زیبا کند
هر...
بی تو منم خاطرهای سوخته
در دل آتش به تو چشم دوخته
هرچه شنیدم همه تردید بود
هر که بدیدم همه تهدید بود
آمده ام تا که بگویی بمان
تا تو نگویی نروم از میان
شعر مرا برد به جایی که نیست
مردهتر از خویش خدایی نیست
با تو اگر...
تا صدایت میکنم جان را نثارم میکنی
با نگاهت حس خوبی را فراهم میکنی
گفته بودم یک دقیقه با تو تنها میشوم
در به رویم بستی و یوسف صدایم میکنی
گرچه از زیبایی ات احساس لذت میکنم
از خدایت شرم دارم استقامت میکنم
بار الها عشق ما را پاک حفظش...
عاقبت یک روز طوفان می رسد
وعده حق سهل و آسان می رسد
هر درختی تا گلو در خوابِ برگ
ناگهان وقتِ زمستان میرسد
هر که امروز از حقیقت رو گرفت
آن سر آخر به گریبان میرسد
دانه با صبر از سیاهی می گذشت
چون به آغوشِ بهاران میرسد
هیچ...
چون کنم یاد تو نورت مانده است
عطر و بویی از حضورت مانده است
دردِ دل با عکسِ تو هر شب خوش است
رسمِ آن سنگِ صبورت مانده است
برگبرگِ خاطراتم زرد شد
عطرِ آن دیدارِ دورت مانده است
اشک اگر خشکیده در چشمم هنوز
ردِّ آن بارانِ شورت مانده...
وقتی تو را که دیدم آتش به جانم افتاد
جانم به لب رسید و پنهان دگر نماند
گفتم ز عشق بگریز، خندید و گفت: «دیر است»
در سینه غیر نامش، نقشِ دگر نماند
هر بار خواستم باز، از کوی او گریزم
راهی به غیرِ زلفش پیشِ نظر نماند
یک عمر...
نه هر مسافری از خاک، همنشینِ خداست
چه رازها که در آیینهٔ شهادت هاست
تو از تبارِ همان کاروانِ بی برگشت
که آخرین نفسش، ابتدای ماجراست
قل به ایرانی و ایران هر چه کردی گو لله
گفت نباشد بعد از این مثل تو الا بالله
آخر از آتش این عشق خودش سوخت گفت
حول شیران تو لا قوۀ الا بالله
مسیرِ مردِ خدا با غروب پایان نیست
که آفتابِ حقیقت اسیرِ طوفان نیست
ببین که لشکری از داغِ تو برآمده است
که عزمِ جزمِشان از کوه سرآمده است
قصاصِ آن «سگِ زرد» از میانِ این دشت است
که تیرِ کینهیِ ما بر کمانِ حق هشت است
قسم به خونِ حسین...
اگر از خاکِ تنم باز درختی رویید
سایهاش را به سرِ خستهی باران بدهید
ریشهام مانده در اعماقِ فراموشیِ سنگ
خبرِ سبز شدنش را به بیابان بدهید
گفته بودم که جهان، وسعتِ آیینه نبود
هر که آمد، به خودش خیره شد و رفت از من
من فقط پنجرهای رو به...
هر که شد حلقه به گوشِ سرِ زلفِ تو، به گوش
نیست دیگر سرِ تدبیر و هوایِ سرِ دوش
ما که در دامِ تو افتاده و حیران شدهایم
که دهیم عقلِ خود از دست به این رختِ خَموش؟
زلفِ آشفتهی تو، سلسله ی جانِ من است
میزنم بوسه بر آن...
در فراقت بود پریشان گریه می کرد
از دل ابری چو باران گریه می کرد
دلش در آتش عشق تو می سوخت
که او بی حد بی پایان گریه می کرد
بگفت مو بور تو با چشمان میشی
که از هر خوشگلی صد کوچه پیشی
دلم را بردی دیگر فرق...
دیدی ای دل، خندهها تزویر بود
آنچه میدیدی همه تصویر بود
دیدی آخر، عشق را کشتند باز؟
ماند از آن، مشتی آوازِ و ساز
دیدی این آیینه ها زنگار داشت؟
هر که میخندید، صد آزار داشت
دیدی از آیینه ها ترسیدهاند؟
با حقیقت سالها جنگیدهاند
دیدی آخر، هر که آیینه...
دوست دارم تا یک شبی را با شما خلوت کنم
تا که این احساس خود را با شما قسمت کنم
در تبِ چشمانِ تو هی بیقرار و گم شوم
با نگاهت شعله گیرم، مستِ آن حالت کنم
عطر گیسویت مرا تا مرزِ رؤیا میبرد
دوست دارم غرقِ این آرامش و...
دیدم ای دل
دیدم ای دل، خندهها تزویر بود
آنچه میدیدم همه تصویر بود
دیدی آخر، عشق را کشتند باز؟
ماند از آن، مشتی آوازِ و ساز
دیدم این آیینه ها زنگار داشت؟
هر که میخندید، صد آزار داشت
دیدی از آیینه ها ترسیدهاند؟
با حقیقت سالها جنگیدهاند
دیدم آخر،...
پیکر بی سر به زمین چنگ زد
آینه ی عرش به خون رنگ زد
کرب و بلا نیست فقط خاک و سنگ
عرش خدا بوده در آن ظهر تنگ
تیر شد و عشق به معراج رفت
پیکر خونین سوی افلاک رفت
خاک شده گریه کن آسمان
نیزه شده قامت استغفران...
غم در خانهام نشسته جانا
چشم از راهِ تو نَشُستم اما
همچون قایقی شکسته در موج
گم گشتم در این شبِ طوفان زا
دریای نگاه تو مرا برد
تا عمقِ جنون و بیقراری
هر ثانیه در دلم درخشید
امیدِ زلالِ یادگاری
تو رفتی و بعدِ تو جهانم
تاریک و پر...
ما گذشتیم و شکست دل که به تو باختیم
تو گذشتی و نشست غم که به دل ساختیم
هر چه کردم که رود یاد تو از دل نرود
عشق تو ماند در دل و با خاطرت تاختیم
هر کس که رسید، خنجری بر دوشش
خون میچکد از واژهی در آغوشش
تیرِ نهایی را بزن، ای جلاد
تا روحِ من از این قفس شود آزاد...»
به امید جرعه نوشی زِ شراب نابِ غم باز
زده ام به نردبانِ دلِ خود هزار پرواز
تو که خلوتی نشستی تو بیا کنارِ من باش
به تماشایم بنشین و بوسه بر لبانم انداز
چه خوش است در شبِ تار، به کنارِ تو نشستن
به سرایِ خلوتِ ما، درِ دیگری...
عشقی که در این دل هست دل را به نهایت برد
این عشق تو چون خورشید دل را به قیامت برد
از کثرت نالیدن جان را به لب آوردم
این ناله ی جان فرسا جان را به شکایت برد
جان را به لب آوردم، آن زلفِ تو سر می برد...