متن اشعار محمد خوش بین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار محمد خوش بین
نه هر مسافری از خاک، همنشینِ خداست
چه رازها که در آیینهٔ شهادت هاست
تو از تبارِ همان کاروانِ بی برگشت
که آخرین نفسش، ابتدای ماجراست
قل به ایرانی و ایران هر چه کردی گو لله
گفت نباشد بعد از این مثل تو الا بالله
آخر از آتش این عشق خودش سوخت گفت
حول شیران تو لا قوۀ الا بالله
مسیرِ مردِ خدا با غروب پایان نیست
که آفتابِ حقیقت اسیرِ طوفان نیست
ببین که لشکری از داغِ تو برآمده است
که عزمِ جزمِشان از کوه سرآمده است
قصاصِ آن «سگِ زرد» از میانِ این دشت است
که تیرِ کینهیِ ما بر کمانِ حق هشت است
قسم به خونِ حسین...
اگر از خاکِ تنم باز درختی رویید
سایهاش را به سرِ خستهی باران بدهید
ریشهام مانده در اعماقِ فراموشیِ سنگ
خبرِ سبز شدنش را به بیابان بدهید
گفته بودم که جهان، وسعتِ آیینه نبود
هر که آمد، به خودش خیره شد و رفت از من
من فقط پنجرهای رو به...
هر که شد حلقه به گوشِ سرِ زلفِ تو، به گوش
نیست دیگر سرِ تدبیر و هوایِ سرِ دوش
ما که در دامِ تو افتاده و حیران شدهایم
که دهیم عقلِ خود از دست به این رختِ خَموش؟
زلفِ آشفتهی تو، سلسله ی جانِ من است
میزنم بوسه بر آن...
در فراقت بود پریشان گریه می کرد
از دل ابری چو باران گریه می کرد
دلش در آتش عشق تو می سوخت
که او بی حد بی پایان گریه می کرد
بگفت مو بور تو با چشمان میشی
که از هر خوشگلی صد کوچه پیشی
دلم را بردی دیگر فرق...
دیدی ای دل، خندهها تزویر بود
آنچه میدیدی همه تصویر بود
دیدی آخر، عشق را کشتند باز؟
ماند از آن، مشتی آوازِ و ساز
دیدی این آیینه ها زنگار داشت؟
هر که میخندید، صد آزار داشت
دیدی از آیینه ها ترسیدهاند؟
با حقیقت سالها جنگیدهاند
دیدی آخر، هر که آیینه...
دوست دارم تا یک شبی را با شما خلوت کنم
تا که این احساس خود را با شما قسمت کنم
در تبِ چشمانِ تو هی بیقرار و گم شوم
با نگاهت شعله گیرم، مستِ آن حالت کنم
عطر گیسویت مرا تا مرزِ رؤیا میبرد
دوست دارم غرقِ این آرامش و...
دیدم ای دل
دیدم ای دل، خندهها تزویر بود
آنچه میدیدم همه تصویر بود
دیدی آخر، عشق را کشتند باز؟
ماند از آن، مشتی آوازِ و ساز
دیدم این آیینه ها زنگار داشت؟
هر که میخندید، صد آزار داشت
دیدی از آیینه ها ترسیدهاند؟
با حقیقت سالها جنگیدهاند
دیدم آخر،...
پیکر بی سر به زمین چنگ زد
آینه ی عرش به خون رنگ زد
کرب و بلا نیست فقط خاک و سنگ
عرش خدا بوده در آن ظهر تنگ
تیر شد و عشق به معراج رفت
پیکر خونین سوی افلاک رفت
خاک شده گریه کن آسمان
نیزه شده قامت استغفران...
غم در خانهام نشسته جانا
چشم از راهِ تو نَشُستم اما
همچون قایقی شکسته در موج
گم گشتم در این شبِ طوفان زا
دریای نگاه تو مرا برد
تا عمقِ جنون و بیقراری
هر ثانیه در دلم درخشید
امیدِ زلالِ یادگاری
تو رفتی و بعدِ تو جهانم
تاریک و پر...
ما گذشتیم و شکست دل که به تو باختیم
تو گذشتی و نشست غم که به دل ساختیم
هر چه کردم که رود یاد تو از دل نرود
عشق تو ماند در دل و با خاطرت تاختیم
هر کس که رسید، خنجری بر دوشش
خون میچکد از واژهی در آغوشش
تیرِ نهایی را بزن، ای جلاد
تا روحِ من از این قفس شود آزاد...»
به امید جرعه نوشی زِ شراب نابِ غم باز
زده ام به نردبانِ دلِ خود هزار پرواز
تو که خلوتی نشستی تو بیا کنارِ من باش
به تماشایم بنشین و بوسه بر لبانم انداز
چه خوش است در شبِ تار، به کنارِ تو نشستن
به سرایِ خلوتِ ما، درِ دیگری...
عشقی که در این دل هست دل را به نهایت برد
این عشق تو چون خورشید دل را به قیامت برد
از کثرت نالیدن جان را به لب آوردم
این ناله ی جان فرسا جان را به شکایت برد
جان را به لب آوردم، آن زلفِ تو سر می برد...
تیر مژگان و نگاهت همه در سینه نشست
نیزهٔ عشق به دل، زخمهٔ اندوه و شکست
گرچه جان از تنم انگشت شماری نَبَرد
باز کن پنجره را، بشنو آهِ دلِ مست
من همان شاخهٔ خشکم که به یغما رفتم
بی تو چون برگِ خزان، سوی تماشا رفتم
قصّهٔ عشق مرا...
عشق، دریای عمیقی ست که در موجِ نخست
میرباید ز دلِ خسته، توانایی را
من و این شمعِ پریشان سر و این اشکِ مدام
قسمت از خویش بدانیم جدایی را
یوسفِ این چاهِ غمم، دستِ نیاز است مرا
دل در قفس و چشم به راه هست مرا
گرچه در این ظلمتِ شب، ماه نتابد به دلم
نورِ نگاهت به دلِ خسته، نیاز است مرا
تصور کن درِ حجله، بمیرد تازه دامادی
رهایت کردم و گفتم: پرستویم تو آزادی
نوشتی: بی تو میمیرم، خرابت میشوم عمری
خلافِ آنچه میگفتی، ببین حالا چه آبادی!
نه پیغامی، نه پسغامی، چه راحت بردی از یادم!
نه حتی نامه ای… شعری، برایم نفرستادی
تو در من زندهای، هستی! گمانم...
مال خودت هرچه به من داده ای با همه احوالِ پریشانی ام
ای تو همه باعث ویرانی ام آمده بودی که بمیرانی ام !
شعله عشق از تو زبانه کشید عشق تو آتش به جهانم کشید
قصهٔ عشق تو پر از آتش است آمده بودی که بسوزانی ام
دل به...
هر چیز که شکست، قیمتش نیز شکست،
جز دل، که شکسته، قیمتش بیشتر است
هر کس که در این زمانه، دردکش تر است
در جادهٔ عشق، از همه کس، پیش تر است
تو خودت خواسته ای باز دلم را ببری
من هنوزم نگرانم که به یغما ببری
تو که طوفانی و ویرانگر و بیرحم شدی
حق نداری که دلم را به تماشا ببری
بیخبر آمدهای بیخبر از من نروی
که در این قصه دلی خسته به فردا ببری
تو که طوفانی و...
ماه رفته و من مانده ام و تنهایی
ای شبِ خستهٔ من کی به سحر می آیی
پشت هر خاطره ام زخمِ عمیقی پیداست
کو پناهی که شود مرهم این رسوایی؟
خستهام، خستهتر از حال پرستو در باد
بیقرارم، تو مگر بال منِ شیدایی؟
این دل افتاده در آغوش غمت...