گاهی وقتا یه چیزی رو از خدا میخوای اما زندگی برنامه های بهتری برات داره... اگه امروز اونی نبود که میخواستی آغوشت رو باز کن برای چیزی که فراتر از تصور توئه..
آن بهشتی که همه در طلبش معتکف اند من کافر همه شب با تو به آغوش کشم
پزشک نیستی اما درمانِ دردم توئی دردِ چشمانم با نگاهِ تو دردِ استخوانم با آغوشِ تو دردِ دلم با دوستت دارم های تو تمام می شوند جانم نسخه ام را بپیچ که بیمارم...
نیستی در کنار من اما،بوی آغوش می دهد عکست
نه دوری که منتظرت باشم و نه نزدیک که به آغوشت کشم نه از آنِ منی که قلبم تسکین گیرد و نه از تو بی نصیبم که فراموشت کنم تو در میانِ همه چیزی!!!!!
کاش میشد... تمام آدم های غمگین و تنهای جهان را در آغوش کشید،برایشان چای ریخت،کنارشان نشست و با چند کلام ساده به لحظاتشان رنگ آرامش پاشید و حالشان را خوب کرد
سخت می خواهم که در آغوش تنگ آرم تُرا هر قدر افشرده ای دل را ، بیفشارم تُرا
چاره دردهایت اغوش من است بگذار کمی به زبان بوسه حرف بزنیم ...
چه رفتن ها که می ارزد به بودن های پوشالی چه آغوشی ، چه امّیدی به این احساس تو خالی
چه عاشقانه ای برایتان بنویسم که دلتان برایم بلرزد!؟ وقتی... نه دستانش را گرفته ام، نه درآغوشش کشیده ام، ونه حتی اورا ... بوسیدا ام ! من فقط از دور ... اورا در خویش گریسته ام ... عشق میان ما .. معصوم ترین عشق تاریخ جهان بود..
دلم میخواد بیام پیشت.. بزارم سر روی دوشت بگم میمیرم از عشقت برم گم شم تو آغوشت.
آدم است دیگر... هرچقدر هم که قوی باشد، گاهی وقت ها نیاز دارد، مچاله شود در آغوش کسی...
بہ اندازهٔ یڪ شب خوابِ راحت و یڪ روز خیالِ راحت در آغوشم بگیر خدایا…
و در معراج آغوشت پر از حال خوشایندم.. .
دوست دارمت، یه جورِ خاص کمی عاشقتر از حوا کمی مجنون تر از لیلی کمی شیرین تر از فرهاد... وابسته ات شدم، آنچنان که ماه به آسمان، ماهی به دریا و آدمی به نفس... عشق جان، از تهِ دلم می خواهمت و تو نهایتِ مرد بودن و عاشقی هستی در...
کسی که اقرار نمیکند شبهایش بی حضورِ شما صبح نمیشود! کسی که نمیگوید صدایتان که بلرزد دنیایش میلرزد... مغرور نیست... کسی که دلش پرواز نمیکند برای آغوشتان و سفت بغل نمیگیردتان دوستتان ندارد... وگرنه عاشق غرور سرش نمیشود؛ میان آن همه خواستن
صبح سرآغاز عشق است آسمان خورشید را در آغوش میگیرد من تو را ...
بدون شک آغوش آبان ماهی ها هشتمین عجایب دنیاست... واردش که میشوی زمان برایت بی معنا میشود... آبانی یعنی فرمانروای احساسات...
بیدآر شُدن در عطر موهایَت و حِصار آغوشَت تنها صحنه ایست که قُدرت بِخیر کَردن صُبح رآ دارد *-*
آغوش تو وا کن واسم امشب / دلم غم داره واسه نبودنت امشب دیروز گذشت بی تو برام چه سخت / دلم میخواهد آرام بخوابم تو آغوشت امشب
تو همان عهد ی که هزار بار بستم و توبه ای که هزار بار دیگر شکستم اما باز هم عاشقانه می خواهمت جهنم را شش دانگ میخرم اگر آغوشت گناه باشد...
حال من دماسنج حال توست وقتی خوبی گرمتریڹ آغوشها را در آستین دارم بد ڪه باشد حالت خودم ڪه سهل است تمام دنیا یخ میزند از سردی لبخندم
به گلستان نروم تا تو در آغوش منی
به تمام ایستگاه های شهر حسودی میکنم! آنها لحظه ای تو را بی هیچ احساسی در آغوش میگیرند! اما من تو را با این همه احساس از دست داده ام...