حقیقت وهمی است که بدون آن یک گونه خاص قادر به زنده ماندن نیست.
تو که همه زندگیمی دلیل دیوونگیمی
من و تو وقتی کنار همیم قشنگترین ترکیب دنیاییم️
وقتی بیای کوچه چراغون میشه باز دوباره بارون عشقم رو تن خسته تو میباره
این آه سینه سوز من دیوار سرد فاصله است
به مرگم یک نفس مانده در این فرصت مرا دریاب
فاصله شاید دلتنگی بیاره اما دل آدما رو به هم نزدیکتر میکنه...
من زندان بزرگی بودم که نتوانستم از خودم فرار کنم
آنچه بینی دلت همان خواهد وانچه خواهد دلت همان بینی
سیب بهانه بود *حوا* می خواست آزاد باشد...
چشم دارم که مرا از تو پیامی برسد
تو در کنار خودت نیستی... نمی دانی که در کنار تو بودن چه عالمی دارد
ای کاش میبردی تمام خاطراتت را از تو برایم یک بغل افسوس مانده
هر که خود داند و خدای خودش که چه دردیست در کجای دلش
حق نداری به کسی دل بدهی الا*من*
هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس...
کاش برای تو آرزویی بودم محال دست نیافتنی ها دوست داشتنی ترند...
پائیز که می آمد رنگها زرد می شد و زیر پایش استخوانها می شکست!..
شکر بر میوه می پاشد لبانش
پاییز نامِ فصلی که تو را بر زمین نهادند
همه اش گذشت . کاش می گذشت! اینهمه مرگ را نمی دانم چه مرگ است.
بیا …. بیا …… هُووووپ بوم. زیادی عاشق شدی!
حوا دل به آدم نمی بست اگر آدم قحطی نبود!
دو بر هیچ. به چشمانت باختم