شبان آهسته میگریم که شاید کم شود دردم تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید
به ظاهر ساکتم در سینه ام آتشفشان دارم...
و دیگر جوان نمیشوم نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو...
کار تو در چشم ما ابرو گره انداختن کار ما با اینهمه دل را به چشمت باختن
شب ، راه گم می کنم در خمِ گیسویت و پیدا می شوم هر روز در صبحِ چشمانت
آنقدر خوابت را دیدم که عسلی شدند چشمهایم
خاطره یعنی؛ لبخند من درخیال تو…
اگرچه بسیارند شغال ها اما بیشه همیشه به نام شیراست
آه .. دارد جانم را می کَند آن خاطره ی کلنگی
هنوز هم بندم کفشم را … پروانه ای گره می زنم در مسیرِ خانه ات
گیسو بسته ام به نسیم آمدنت بی قراری های دل را
میجنگی ؟ که اسیر توست.. صلح
قطار رفت، و این ریل سالهاست.. پیراهن به آتش می کشد.
تابوت می سپارد به خاک درخت آرزویش را
به من عشق ورزیدی با پولهای توی کیف ورساچه ات
ابر دود سیگار خداست و باران اشکاهایش! به تنهایی آدم بر زمین میبارد
رنگی شد تابلوی دنیای سیاه و سفیدم وقتی عینکی به چشم زدم با مارک “جور دیگر”
ما که قرار است پروانه شویم بگذار دنیا تا میخواهد پیله کند
مامانم خیلی ...وقت بود رفته بود بازار وقتی اومد به بابام گفت یه زنگی میزدی حالمو می پرسیدی بابام اس ام اس های بانکو نشونش داد و گفت پیام های سلامتیت دایم میومد...
مهربانی دیوار ندارد
و بیابان زیر سایه ی درخت و سار کوچکی غنوده بر رویای آسمان
آرامش جانی
عشق یعنی تو و تو کل دنیای منی
تو از فصل پاییز زیباتری... من از فصل پاییز تنها ترم