شعر عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه
مرا درشفاخانه ی آغوشت
بستری کن
تا با آرامبخشی از لبانت
عاشقانه هایم را
در حصار بازوانت
چُرت بزنم
علی مولایی
باتابستان نگاهت
سوخته ای حال مرا
منتظر کدامین بهار در پاییز بمانم
تاخوب کند
حال زمستانی من
نسرین حسینی
در باغ لحظه ها،
چشم های سیاه تو ،
به گیلاس های سیاه رسیده می مانند،
برای دست های کودک عشق...
مهدی بابایی ( سوشیانت )
در باغ لحظه ها،
از بوسه ی شاپرک عشق،
نیمی از گونه ی سبز سیب ها،
سرخ می شود بر روی شاخه،
در ظهر گرم تابستان.. .
مهدی بابایی ( سوشیانت )
خبرت هست که دلتنگ نگاهت شده ام
بی قرار تو وچشمان خمارت شده ام
خبرت هست دلم مست حضور تو شده
عاشق و شیفته ی زنگ صدایت شده ام
خبرت هست که باران بهارم شده ای
چون پرستوی مهاجر نگرانت شده ام
خط به خط زندگی ام پرشده از بودن...
من وجودم به تو مدیون و دلم مأمن توست
آرزویم نظری روی تو و دیدن توست
من اگر دور ز تو هستم و دلتنگ شدم
با صدای خوش تو غرق در آهنگ شدم
تو در دشت،
لاک می زنی ناخن هایت را ،
با خون سرخ گلبرگ های شقایق...
مهدی بابایی ( سوشیانت )
تو پلک می زنی،
و انگار شاپرکی بال بال می زند،
در یک باغچه ی پر از گل...
مهدی بابایی ( سوشیانت )
دیر آمد و
در گوش من
افسانه دلداگی خواند
از فکر من با نغمه ای
صد ناله شوریدگی راند
دیر آمد و
عاشق شدن چون
دانه چیدن بر من آموخت
کنج قفس را تا همیشه
پر کشیدن بر من آموخت
دیر آمد و
بر روی دستش
صفحه ای از یک...
دل من رفته
به پابوسِ خیالت امشب
و به پایِ غم تو
که چو سرو است بلند
زده است تکیه کجایی بیا
و چو زاغی که بخواند
به هنگامِ غروب
به تنِ خود
نموده است
ز فراقت
بِنِگر
جامه ی غصه و غم
بادصبا
صبح یعنی
پرواز در آسمان بودنت
و زبان عشق را معنا کردن
در نگاهت
ای دور از من و در خیال من
و لبخند را
نشاندن پای مهربانیت
و قد کشیدن در
خاک دوست داشتنت
همچون جوانه ای کوچک
بادصبا
رسیده جمعه ی دیگر
خدا کند که نماند
دلم
بدون تو تنها
در انتظار و به رویا
طلوع صبح سپیده
بیا
که بی تو نشستم
گرفته حال و پریشان
شکسته دل
به همه جا
دلم
هوای تو دارد
بیا
که جمعه غروبش
طلوع فصل شکفتن
شود
برای دلم که
خزان...
زیبایی،
سوار بر قایقی چوبی،
سرگردان است،
در دریاچه ی بی کران چشم هایت...
مهدی بابایی ( سوشیانت )
بی تو
تنها
خون گشته این دل
قلبم
دردا !
آتشفشانِ غصه است ؛ جانا کجایی؟!
با من چرا نامهربانی مهربانم ؟!
از من چرا دل کَنده ای
سروِ روانم
خورشیدی و بر من نگاهت گرم و پر مهر
ای حضرت عشق !
کردی طلسمم ؛ بردی دلِ من
سحراست...
ای کاش غریبه آشنایم باشی
آن یار عزیز و با وفایم باشی
دنیای قشنگ ما شود زیباتر
عاشق که شوم تو مبتلایم باشی
بادصبا
شب را
روز را
لحظه لحظه ها را
به خاطر تو دوست دارم
آنگاه که
به خوابم می آیی
آنگاه که
نگاهم خیره در نگاهت می شود
و آنگاه که
با تو زندگی میکنم
حتی اگر نباشی
خیالت
یادت
با من و در کنار من است
و من عاشقانه تو...
و شبی هم من عشق را یافتم
آن شب آسمان از محنت ابرها سنگین بود.
و ماه، کامل می تابید.
در هیاهوی سکوت نیمه های شب
کسی آرام در گوشم زمزمه کرد:
آن ستاره را می بینی؟ درخشان و زیباست.
رد نگاهش را که پیمودم
به آینه رسیدم.
مرا قاب...
یاد تو،
چون مزرعه ای است در وجود من،
و چون جویباری جاری است،
بر دشت و پیکر من...
مهدی بابایی ( سوشیانت)
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
اسم مرا پرسید... بوسیدمش!
( آری دلم لرزید! بوسیدمش! )
وقتی تمنا در دلم شعله زد...
وقتی کسی نشنید بوسیدمش!
بوسیدمش وقتی که شب می رسید
با صبح و با خورشید بوسیدمش!
زیبای من آیینه را فتح کرد
چون ماه می تابید بوسیدمش!
دنبال او افتادم و آخرش
تا خسته...
صدایِ تو برا ی من مانند
آواز اوّلِ صُبحِ گنجشک های
خیابانِ بالا ی خانه مان بود
که من را از شیرینی خواب
اول صبح بی خیال می کرد...