شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
لیوان چو لبت بوسد و بوسم لب لیوان
پیداست ز تو بوسه بگیرم نه ز لیوان!
لیوان به لب لعل تو لب داد به لبخند
ما لب بگرفتیم به لبخند ز لیوان!
لعل لب تو بوسه نمی داد به این لب
آن بوسه گرفتیم ز لعل لب لیوان!
لب بر...
میتوان عشق را رنگی کشید،در کنارش آدم سنگی کِشید
میتوان دریایی از احساس را، در کنار ساحل مانی کِشید
میتوان بااوج عشق پرواز کرد،بالها را بی گمان آبی کِشید
میتوان آغوش رادِلبازکرد مثل رود، دَستان راجاری کِشید
میتوان باران رابا هرعَطش جای یک اِستکان چایی کِشید
میتوان درکافه ای در...
شانه ها خم گشته و سرها به زیر بارهاست
بار اول نیست این سردرگمی ها، بارهاست
در رگان خشک مان از بس که نادانی چکید
هوش مان وقت عمل عاجز تر از بیمار هاست
رنگ دین را جای دل ها گِرد سرپیچانده ایم
وای از آن قومی که بیرق هایشان...
هر زمان بیکس شدی تنها شدی یادم بکن
هر زمان هم خانه با غمها شدی یادم بکن
روشنی هایت که هیچ اما اگر روزی عزیز
خسته از تاریکی و شبها شدی یادم بکن
من که امشب میروم فردا دگر پیشت نی ام
گر شبی در حسرت فردا شدی یادم بکن...
با دل دیوانه من یار باشی محشر است
من بیایم خانه ات بیدار باشی محشر است
کرده باشی خویش را پنهان کنار پنجره
وای اگر مشتاق این دیدار باشی محشر است
بوسه هی از من بگیری از سر شب تا سحر
بشمری و غرق استغفار باشی محشر است
پیش از...
هر زمان بی کس شدی تنها شدی یادم بکن
هر زمان هم خانه با غم ها شدی یادم بکن
روشنی هایت که هیچ اما اگر روزی عزیز
خسته از تاریکی و شب ها شدی یادم بکن
من که امشب می روم فردا دگر پیشت نِیَم
گر شبی در حسرت فردا...
با دل دیوانه من یار باشی محشر است
من بیایم خانه ات بیدار باشی محشر است
کرده باشی خویش را پنهان کنار پنجره
وای اگر مشتاق این دیدار باشی محشر است
بوسه هی از من بگیری از سر شب تا سحر
بشمری و غرق استغفار باشی محشر است
پیش از...
سوگند به آن حس غریبانهٔ چشمت
بی یاد تو هرگز سخن آغاز نکردم
رفتی و دلم بست به سوی همه در را
جز روی تو در را به کسی باز نکردم
گفتم که بگویم غزلی لایق عشقت
حس غزلم را به تو ابراز نکردم
شب ها که به خاطر گذرد...
زلف تو همچون شب جنگ جَمَل
کُشته فراوان بدهد در جَدَل!
گشته کمین چشم تو در پُشت شب!
تا بزند بر صف دشمن بدل
چشم سیاهت همه را خیره کرد
موی پریشان که تو دادی بغل!
لشگر من در اُحُدِ چشم توست
پشت سرم حمله نکن لااَقل!
وای که از...
گم شدم در خود ندانم من کیم یا چیستم
قالبم، عقلم، حیاتم، جان گویا چیستم
آدمی نامم ولیکن آدمی در اصل چیست؟
معنی ام یا صورتم، یا مسما چیستم
در چنین صورت که من دارم چگویم وصف خویش؟
آتشم، خاکم، نسیمم، آب دریا چیستم
عاقلم، دیوانه ام، در فرقتم یا...
امشب شبی دیگر شد و من با دلم تنها شدم
گفتم حدیث عاشقی رسوا تر از رسوا شدم
پروانه وار بر گِرد شمع آتش زدم بر جان خود
در عالم ناباوری ناگه چنین پیدا شدم
در عالم شوریدگی با آن همه دلدادگی
پا بر همه عالم زدم شیدا تر از...