متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
با سوزوگدازت غزلی تازه بگو
کاشانه به آتش بکش و هیچ مگو
دم کرده دلت مثل هوای اهواز
عاشق شده ای باز، به من راست بگو
شهناز یکتا
چشم انتظاری های من پر کرده است این شهر را
با هر صدای زنگ در پر می کشد این چشم ها
شهناز یکتا
همین که پلک می گذارم بر هم ،
مدام می تراود از ذهنم ،
رویای دل انگیز تو...
مهدی بابایی ( سوشیانت )
رفتی ز برم لیک غمت مانده به جانم...
(ای داده به بادم)
هر لحظه گرفتار غم و اشک و فغانم...
(ویران ز نهادم)
چشمان تو و قسمت من همدل و همسان
(آتش زده برجان)
عشق تو امید من و من زنده به آنم...
(با یاد تو شادم)
ای درد غم...
احساس میکنم طعم تازه یی
از میوه های نارس تو
در باغ وجودم
جوانه کرده
و من در اینجا سخت گله مندم
می خواهم بروم
،اما کجا؟
چند فرسخ دور تر از اینجا.
نمیدانم فقط میخواهم بروم
تا گلی را به باغبان هدیه کنم.
اما کدام باغبان، نمیدانم،
شاید خل...
برای رفتنت
تقدیر را بهانه نکن
از زمانی که مرا سرد در آغوش گرفتی
فهمیدم ؛ مدت هاست که قلبت
جای دیگری نفس می کشد
مجید رفیع زاد
از نیشابور خیالت
گذرکردم
فاصله ای نمانده
تا مشهد چشمانت
و شبی هم من عشق را یافتم
آن شب آسمان از محنت ابرها سنگین بود.
و ماه، کامل می تابید.
در هیاهوی سکوت نیمه های شب
کسی آرام در گوشم زمزمه کرد:
آن ستاره را می بینی؟ درخشان و زیباست.
رد نگاهش را که پیمودم
به آینه رسیدم.
مرا قاب...
به شوقت شعرهای من، هوای دیگری دارد
گمانم دردِ هجران هم ، دوای دیگری دارد
اگرچه درگلستان ، گُل شود هم صحبتِ بلبل
ولی هم صحبتی با عشق صفای دیگری دارد
بهزادغدیری
در خیالم،
دختری از عصر پارینه سنگی،
شانه می زند بر گیسوان بلندش،
در آینه ی گودال های روشن آب باران،
و مردی از پشت تکه سنگی،
به تماشا نشته است،
آبتنی دختری باکره در برکه را،
و این سر آغاز نخستین داستان عشق در جهان است...
مهدی بابایی (...
و من
هر روز الفبای گیسوی
تو را می خوانم...
هوای دلم ابریست
ولی تو خوب میدانی
.
آفتاب مهر تو
هیچگاه در پس این ابرها
نمی ماند .....
جلیل د
😍
یاد تو،
چون مزرعه ای است در وجود من،
و چون جویباری جاری است،
بر دشت و پیکر من...
مهدی بابایی ( سوشیانت)
نشسته ام به تماشا قطار خالی را
مسافران زبان بسته ی خیالی را
عبور می کنی و بی صدا بهم زده است
دوباره عطر تو آرامش اهالی را
هنوز از دل من بوی درد می آید
اگر نفسی بکشی گاه این حوالی را
هنوز شاعر یک لا قبای این شهرم...
به رسم دیرینه ی نخستین عشق جهان، من نیز تو را دوست دارم، آن گونه که گیاهی آفتاب را، و آن گونه که هومر، خدایان افسانه ای را، و آن گونه که رومیان، الهه ی ونوس را... مهدی بابایی ( سوشیانت)
وه، آزادی قرینه ی لب های توست،
یک انار ترک برداشته،
بر بلندترین شاخه درخت عشق،
که چیدنش محال است...
مهدی بابایی (سوشیانت)
صاحب سخنی و صاحبِ انجمنی
در دولتِ عشق، مالکِ قلبِ منی
از دیده گُمی و سازِ قلبم دستت
میسازی و مینوازی و میشِکنی
به رنگ غروبی که صحرا گرفته
دلم از تو واز من و ما گرفته
چه زیبا،چه وحشی،چه دلخواه و تنها
نگاهت درونِ دلم جا گرفته
شبیهِ هجومِ غزل های زیبا
هوای تو در قلبِ من پا گرفته
سکوتت مرا میبرد تاکجاها
که در دامنش موج دریا گرفته
وجودم سراسر غزل...
پروانه شدم ، بال زدم ، سوخت دو بالم
دیوانه شدم ، داد زدم ، وای به حالم
بیخود شدم از خویش و از این گردش ایام
نومید و سر افکنده از این طالع و فرجام
مستانه شدم ، باده زدم گاه به گاهی
دل خسته ز می ، باز...
بنشین روبه روی من زیبا
بنشین زل بزن به چشمانم
زیر لب از خودت بخوان شعری
با ردیف همیشه میمانم
.
دست در دست من بده کم رو
دست در دست من که یار توام
از گناهش نترس عزیزدلم
در جهنم خودم کنار توام
.
غنچه کن باز وقت گفتن...
🌷🌷🌷
کجا رفتی کجا ای یار جانی
که رو گردانی و نامهربانی
مگر ابروی من محراب تو نیست
چرا سویم نمازت را نخوانی
شهناز یکتا