ببار ای آسمان امشب که قلبم باز بی تاب است... نه روز آرامشی در دل نه شب در چشم من خواب است
شب ماند و او دیگر نیامد گم بودم و دستی به روی شانه ام زد گفتم که دیگر جان ندارم من بغض ابری بی قرارم قلبم گرفت از شهر خالی رد کن مرا از آشفته حالی...
منِ بی حوصل ه ی سرگردان این همان بود ک ه باید می شد؟! زندگی تلخ تر از تلخیِ زهر قلبِ من سهمِ تو باید می شد؟! دل به دستِ تو نباید می داد طفلِ نوپایِ وجودم هرگز قصه این بود ک ه شنیدم از تو من، تورا دوست نداشتم...
سرد بود آن شب! و چندیست که شبها سردند . . .
پنجشنبه ات بخیر ای آرزوی نداشته ی تمام هفته ی من...
من تو را بر درب خانه ام گریسته ام بر پنجره ام آغوش باز کرده ام تو را بر فرش از عرش پایین کشیده ام من تو را بارها و بارها گریسته ام دلتنگی غبار ریزی بود که زیر نور آفتاب دیده می شد به یک باره که به بالش...
پدر نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست
تا بودم ای رفیق ندانستی که کیستم روزی به سراغ حال من آمدی که نیستم...!؟
زشت است که شاعر وسط خواندن یک شعر با آمدن واژه ی "برگرد" بِگرید.... زشت است، ولی زشت تر این است که عشقت بر شانه ی یک آدم نامرد بِگرید...
درد دارد که کسی باعث دردت بشود که تو از درددلت با دل او حرف زدی
او که در آغوش من می گفت دنیای_منی ترک_دنیا کرد و من در کار دنیا مانده ام
حقّم نبود، خون جگر حقّ من نبود این چشمهای خیره به در حقّ من نبود
نگذاشتی به رنج قفس خو کنم چرا پرواز در ڪنارت اگر حقّ من نبود
سخت است بخندی و دلت غم زده باشد هر گوشه ی پیراهن تو نم زده باشد سخت است به اجبار به جمعی بنشینی وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد...
ای دل ساده ی من دور و برت را بنگر هر که با یار خودش رفت... تو تنها ماندی .
دارم هوای صحبت یاران رفته را یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم
عمر ما در کوچه های شب گذشت زندگی یک دم به کام ما نگشت بی تفاوت بی هدف بی آرزو می روم در چاه تاریکی فرو
حاصل یک عمر عاشق بودنم دل کندن است هیچ چیز از تو نمیخواهم ، برو ... تنها برو
شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست گریه های سحرم را اثری پیدا نیست (محتشم کاشانی)
حتی یک نفر را نداشتم که با او دردودل کنم کسی باشد که بهش بگویم دوستش دارم می فهمی ؟ میدانی عشق یعنی چی ؟ خیال نمی کنم بفهمی هیچ کس نمی داند من چه حالی دارم ، هیچکس دلم از تنهایی می پوسید و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار...
رفته رفته می رود رخسارِ من از یادِ تو محو می گردد دلِ تب دارِ من از یاد تو رفته رفته خنده هایم تلخ و پنهان می شود سرزمینِ قلبِ من بی تو ویران می شود رفته رفته غم درونِ چهره ام پَر می کشد جامِ زهرِ مردنم را چون...
در اوجِ بغضِ چشمانم از نمِ باران تنهایی خیس است تمام واژه های دلتنگی کاش میدانستی در خیالم نیست جز چِکه چِکه از تو
تو می خواستی بروی من می خواستم بمانی باورمی کنی یانه!؟ نمی دانم. دلم برایت تنگ می شود وقتی هوا می گیرد باران می زند برگها می افتند کوچه باشد یا خیابان شهر یا زندان فرقی نمی کند دلم برایت تنگ می شود. * حواست به نبودنت هست یا نه!؟...
اصلش این بود که الان بودی.. اینجا کنار من... که اشکام نبودن... که دستات بودن... که آغوشت بود... که غم نبود... که درد نبود... که تو بودی! تو،تو،تو...!