هیچ چیز به اندازه یک کوه شبیه پدر نیست
آنقدر شعر مرا خواندی و گفتی احسنت... فکرت افتاد که شاید تو دلیلش باشی؟
چو شادم میتوانی داشت غمگینم چرا داری؟
شب چنان گریه کنم بی تو که همسایه به روز دست من گیرد و بیرون کشد از آب/ مرا
خش خش صدای پای خزان است یک نفر در را به روی حضرت پاییز واکند
دلم را به کجای این شهر مشغول کنم که نگیرد بهانه تو را ...
چه نسبت با شکر داری که سر تا پای شیرینی چه خویشی با قمر داری که پا تا فرق زیبایی
برای چراغ های همسایه هم نور آرزو کن بی شک حوالی ات روشن تر خواهد شد.
کنم هر شب برای مهر او گریه که شاید بشنود دردم ولی آهسته می گویم الهی بی خبر باشد!
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد!
هیچ میدانی که من در قلب خویش نقشی از عشق تو پنهان داشتم؟
قهوه قاجار را بی خود شلوغش کرده اند تیغ تیز آن نگاهت بیشتر عاشق کش است
دو دستت را به من بسپار که با آنها دل خود را نگه دارم...
قاضی شهر شده عاشق چشمان زنی چه کند با دل خود/آن زن اگر اعدامی است
تاب دلتنگی ندارد آن که مجنون می شود...
چون وا نمیکنی گرهی / خود گره مشو ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
صبحِ من مزه ی لبخندِ تو را کم دارد..
نگاهتو ازم نگیر صدام بزن پیش همه کیه ندونه ما دو تا حواسمون پیش همه...
نیمه گمشده منی
من زیر سایه ی مردانگیت خوشبخت ترین بانوی جهانم
کسانی که شما را دوست دارند حتی اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشند ترکتان نخواهند کرد، آنها یک دلیل برای ماندن خواهند یافت!
مهم نیست تو پیری چه شکلی میشی مهم اینه که با کی پیر بشی...
من که نمی خواستم بگویم دوستت دارم اما امان از این چشم ها این چشم های دهن لق...
چشمای تو تعریفی از زیبایی بی حد و مرز زیبایی تو فرصت نمیده نگاه من جز تو رو ببینه هر جایی باشم هر جا که باشی عوض نمیشم حالم همینه