متن دلنوشته
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلنوشته
جانا دیشب که به خانه آمدم قلبم بیش تر از قبل شکست نپرس چرا که ترس از این است آهم دامنش را بگیرد...
جانا بیا که دلم همچو نهنگی که در تنگ اسیر شده است تنگ است ،
بیا و ببین که این آدم ها قصد جدا کردن مرا از جانم دارند ،
تو برایم جانی بیا و نگذار بیشتر از این خاطراتت چنگ به جانم بزنند ،
بیا و ببین که دلم...
لطفاً جواب این سؤال را به من بدهید!
آیا انسان سرنوشت خودش را می تواند عوض کند؟
آدمیزاد سرنوشت را مقصر هرچیزی می داند درحالی که سرنوشت هرکس برگرفته از منش و شخصیت و احساسات اوست. چیزی ، غیرقابل تغییر است. سرنوشت چیزی نیست جز واژه ای باشکوه، برای بیان...
اگه یه روز خدا ازم بپرسه بزرگترین نعمتی که بهت دادم چی بوده؟
بدون شک میگم دوست داشتن تو
کم نیست داشتن کسی که اینقد به تن لحظه هات آرامش تزریق کنه که وقتی باهاش درد و دل می کنی ، حس کنی انگار خدا نشسته کنارت داره با دقت...
دوست داشتنت مانند ریشه های درختی پیر بود ک درون زمین دلم نفوذ کرد
و اما فراموش کردنت از دلم همچون کشیدن ریشه های همان درخت بود ک سالها با خاکش زیسته است
همانقدر سخت
همانقدر دردناک
متن از نائله
من یک دخترم در تمام بچه گی ام عروسکی با دامن رنگی چین چین به دستم دادند و بهم آموختند که بااااید فداکار باشم باید همه ی وجودم را فدای دیگران کنم که برای لباس پاره شده عروسک دل بسوزونم و اشک بریزم ، بی خبر از آن که چشمم...
همه چی تمام شد ؟ به همین راحتی ؟
لابه لای حلالیت خواستن هایتان برای سال جدید و در میان سفره هفت سین و تنگ خالی از ماهیتان یک لحظه مکث کنید و جواب من را بدهید .
همه چی تمام شد ؟ سیل؟زلزله؟ کرونا ؟ دختر آبی ؟ سردار...
دلم لک زده ، برای انعکاس تصویرم در گوی سیه رنگت ...
همان جایی که انگار منی در تو بود..!
یلدا حقوردی
دوید پاهایش را قلم کردند ...
خندید دندان هایش را خرد کردند ...
دلبری کرد موهایش را پوشاندند ...
عاشق شد قلبش را دار زدند ...
حرف زد زبانش را قطع کردند ...
اشک ریخت چشمانش را کور کردند ...
فقط نفس کشید خفه اش کردند ...
و اخر ،...
دلت را به کوه بزن ...
سنگیست اما از تبار مردانگیست ...
از بالا شهر عزیزت را تماشا کن شهری که از دور تماشایی تر است ...
مردمی را ببین که در باتلاق تکبر دست و پا می زنند و فریاد های غرور آمیزشان گوش فلک را هم کرده است...
در جادهٔ پاییزی جوانی گام بر می دارم ...
برق غرور در چشمانم می درخشد و با نوای رویاهای شیرین می رقصم
گوش هایم از شنیدن درست و غلط های مکرر اطرافیان به درد امده است و تظاهر می کنم به فهمیدن !
در رویاهایم سینه سپر می کنم و...