شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
با رودها رفتی که دریا را ببینی!
دلتنگ بودی صبح فردا را ببینی!
زخمی شدی و روزگارت درد می کرد
حق داشتی یک فصل زیبا را ببینی!
تنهایی ات پاییزی از افسردگی داشت
می خواستی لبخند گل ها را ببینی!
خورشید بودن شد گوارای وقارت
باشد که در آیینه ها...
بیا مرا بغل بکن ای دختر ابرو کمان
بیا زلیخای زمان حضرت زیبای جهان
هر لحظه یک ترانه ای می جوشد از چشم تو آه
ای من فدای رخ تو زیبانگاه حضرت ماه
دلم برای دیدنت چه شاعرانه تنگ شده
برای روی ماه تو چه عاشقانه تنگ شده
تو آن...
ما بنده عشقیم که لبریز شدیم
ما بنده شوریم که سریز شدیم
ما بنده معصوم که در بند نهان
با دیده گریان فراموش شدیم
طلای نابم تویی دیده پرآبم تویی
مست و شرابم تویی
هند جگرخوار شدم
مست نگاهت منم دیده به راهت منم
عاشق و دلدار شدم
از همه کس تا که خسی
سبزه و پر آب شدم
مست شدم
خوار شدم
عاشق بی تاب شدم
زهر منم
درد تویی
در طلب آب...
ساده می بینم تو را هر شب به رویایی که نیست
می زنم دیوانه وار دل را به دریایی که نیست
می نشینی در برم محو نگاهت می شوم
بیخیال از غصه و تشویش فردایی که نیست
در کنار جوی آب و سایهٔ آن بید مست
عشق بازی می کنیم...
بشکست اگر دل من به نیاز و آرزویی
(سر خم مِی سلامت شکند اگر سبویی)
من اگر جفا و جوری ز تو دلربا بدیدم
گنهم نه آن چنان است که روَد به گفتگویی
دل من تو را نشانه، نگهم تو را شبانه
تو بخوان چه عاشقانه، اگرم کنی نکویی
بگذار...
بشکست اگر دل من به نیاز و آرزویی
(سر خم مِی سلامت شکند اگر سبویی)
بگذار بشکند دل، بگذار بگسلد تن
تو بمان عزیز دلبر که تو جاودان سبویی
ارس آرامی
قمار غفلت
مرا به خلوت خود راه می دهی یا نه
برای ناله کمی آه می دهی یا نه
شبی که خاطره ها را نمی برم از یاد
به آسمان دلم ماه می دهی یا نه
کنونکه خواب مرا برده یال بازویت
قرار بوسه به اکراه می دهی یا نه...
خاکستر
نشسته شعله آتش به پای خاکستر
فقط بخاطر چون و چرای خاکستر
فدای سوز دل پر شراره ای گردم
که خود زبانه کشد از ورای خاکستر
زبان سرخ و سر سبزه می شود روزی
پرند حادثه در ماجرای خاکستر
اجاق سرد زمان تا ابد نخواهد خفت
اگر بنا شده...
ای یار پنهان از نظر با چشم دل می بینمت
من در گذرهای زمان کنج دلم می جویمت
نامت شده ذکر لبم در هر شب و محراب من
هر دانه از تسبیح من شیرین تر از هر خواب من
اشک شب و آه سحر تنها امید من شده
ذکر کریم...
من از خشم هستی بلا دیده ام
که از رنج و سختی شفا دیده ام
ندارم شکایت ز دنیایِ دون
من از چشم خود هم جفا دیده ام
حسن سهرابی
چه باید کرد
نمی دانم که با حسن خدادادت چه باید کرد
گل اردیبهشتی، گاه خردادت چه باید کرد
تو حتی بهتر از خورشید عالمتاب می تابی
دلارآمی و با خوی پریزادت چه باید کرد
نمی دانم برای رَستن از دام و رسیدن تا
به سرحداتی از اقلیم آزادت چه...
عشق آمد بی هیچ، به تاراجم برد
زلفی پریشان کردهُ ،ایمانم برد
سنگی به در خانه ی ویرانم زد
سرمست نشده،جانمُ جانانم برد
گیج از غم فقدان، غمبارم کرد
آسان به در آمد،غزل خوانم برد
در کوچه تردید،چه آسان کشاند
گم کرد مسیر ،باز پریشانم برد
گاه لبخند به لب،...
« دل آمد به صدا …»
من از این کوچه به آن کوچه گذر کردم ؛ و دیدم همه را …
من از این خانه به آن خانه نظر کردم ؛ و دیدم همه را …
دل آمد به صدا :
که چه می جویی ، نمیابی باز ؟!.
گفتمش...