شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
غمگینی قلم
چه شد که دانه زنجیر پای هم شده ایم
به پای خاطر آشفته هم قدم شده ایم
اکرچه همدم سرویم و قله های رفیع
به زیر بار مصیبت دوباره خم شده ایم
من و تو فوج پرستوی آسمان همیم
که دانه دانه از این بیکرانه کم شده ایم...
می رسد سردی ِ پاییز ِ حیات،
تاب ِ این سیل ِ بلاخیزم نیست
غنچه ام غنچه ی نشکفته به کام،
طاقت سیلی پاییزم نیست!
در کنارت حضرت محبوب و جانان نیست، هست؟
لحظه لحظه منتظر ماندن که آسان نیست، هست؟
دل گرفتار کسی باشد که سهم دیگری ست
هیچ فرقی بین آزادی و زندان نیست، هست؟
تو کنار خاطراتش، او کنار یار خود
حال تو با حال او هرگز که یکسان نیست، هست؟
گرچه...
وقتی که
من به دُنبالِ تو بودم نگران وقتی که
تو در آغوش لبالب، هیجان وقتی که
قَد فروخورده ام از این همه سرگردانی
در رکوعی به تماشای کَمان، وقتی که
پاره های بَدَنم رو به غَمت می رقصند
وای، اَز پنجه ی جادویِ تکان، وقتی که
ثانیه از سَرِ...
زیبا تر از آنی که گویی نپذیرم -- تو دست مرا گیری و دستت نپذیرم -- افسوس که بردی دلم از دستم ای یار -- حال آمده ای گویی که قلبت نپذیرم
سیمای عشق
خدا در خلقتش گوید که زن سیمای عشق است
که در ایثار و بخشش او همان معنای عشق است
ندارم جلوه ای زیباتر از آن سرو رعنا
به آغوشش بهشتی دادم آن گرمای عشق است
بپرسم از خدا ، زن را چرا زیبا کشیدی!
دلش آزرده از غمها...
امشب
چه بگویم که شبم بی تو خراب است امشب
حال من بی تو همه رنج و عذاب است امشب
آی ای چشمه ی نوشین لبت قند و عسل!
قلبم از آتش عشق تو کباب است امشب
تو که در بستر خود مثل گل نسرینی
تنم از هرم تنت در...
عاشقِ سبز کمی روشن بود
با غم و غصه ولی دشمن بود
من دلم طعنه به برگی نازک
غیرتش سخت تر از آهن بود
ماه پیراهن او بود انگار
دشت گل بر تن او دامن بود
خنده اش ناز به شعرم می ریخت
چشم او چشمه ی رقصیدن بود
پلک...
گل بوسه های سرخ رنگ فصل پاییزم
بر گردن لخت خیابان گردن آویزم
لشگر کشیده باد پاییزی کنار برگ
دلداده ی تاراج این فصل دل انگیزم
ساعت عقب رفت وزمان در ذهن من گم شد
یک دختر کوچک کنار آب کاریزم
پر شد هوای خاطرم از عطر خرمالو
گس کرده...
من غنچه ی پژمرده ی هر سال هستم
چون آرزویی دیر اما کال هستم
اندوه هر تبعیدیِ بی خانه ام من
شاید به قول مادرم دیوانه ام من!
با بال هایی بسته در پرواز بودم
پایان تلخی از خودِ آغاز بودم...
جاری شدم در خط اول گیر کردم
من روح...
غرور هبل
من از سلاله شعرم تو از دیار عسل
تو واژه واژه عشقی من از تبار غزل
من از حواله خاکم تو از خرانه کوه
تو از تراشه سنگی من از غبار زحل
من آبدره باران تو از طراوت گیلان
تو از کرانه دریا, من از اعتبار گسل
من...
درونِ چشمِ کبوتر، جنونِ پاییزی
که کِل کشیده زمین از هوای چنگیزی
دعای گرگ بیابان گرفته شاید که
قدم قدم پَرِ شاهین، کشانده تا چیزی
نوای طبلِ زمستان و داغ هر تحریر
شروعِ ریزشِ دیوار پای کُشکَنجیر
شکسته تر شده احساسِ گرمِ گندم زار
سلام بر تنِ شبنم سلام بر...
کنار پنجره از کِی؟ سخن نگو باران !
چه شد چه شد نکند وی ...، سخن نگو باران !
غرورِ پنجره را پیشِ چشمِ ما نشکن
برای شیشه ی بی مِی سخن نگو باران !
بگو غروبِ نفسگیرِ جمعه نیست کنون
از انتظار و دعا هِی سخن نگو باران !...
در گوشه ی چشمم
طلوع و غروب آفتاب هم
به هم رسیده اند
من
که دو پای زمان دارم
پس
چرا به تو نمی رسم ؟!!...
آرمان پرناک
پلنگِ خوش خیالِ شب !،
ماهت را برده اند
تو در این تاریکی،
به کدام قابِ محال،
روشندلی ! ؟
آرمان پرناک
جنگ یخی
مرا بشناس، دلتنگ یخی را
درون سینه ای سنگ یخی را
گمان کردی که آدم میشوم من؟
ببر از یادت این منگ یخی را
خودت گفتی که با سرمای بهمن
خدایت داده این رنگ یخی را
میان آن همه آدم صدا کرد
تو ی دیوانه ی لنگ یخی...
چه می خواهی
از این آلون ویران° سقفِ ناقابل چه می خواهی
تو از دشت تگرگ اباد بیحاصل چه می خواهی
به روی زخم تاولسوز هر دریاچه ای دیدی
نمک باریده, از شنزار بی ساحل چه می خواهی
من از جغرافیای زرد و سرخ آباد خورشیدم
تو از دهلیز نوشانوش...
شده تقدیرِ کسی
باشی و قسمت نشود؟
سالها گیرِ کسی باشی و قسمت نشود؟
پشتِ یک قلبِ به ظاهر خوش و یک خنده ی تلخ
شده زنجیرِ کسی باشی و قسمت نشود؟
در میانِ تپشِ آینه پنهان شَوی و
روح و تصویرِ کسی باشی و قسمت نشود؟
شده در اوجِ...
اتاق چوبی از احساس زندگی خالی
نه حس گریه گلایه، نه حس خوشحالی
اتاق بی در و پیکر که دار قالی را
گرفته تنگ بغل، زیر سقف پوشالی
و دختری بی لبخند، صبح رو به پدر
سلام! و بعد نه حرفی نه حال و احوالی
پدر مچاله، پدر ناتوان، پدر...
خودت را جای من بگذار
خودت را جای من بگذار ؛ دلت بدجور می گیرد
تمام خاطراتم را کسی بازور می گیرد
همه گفتند عاشق شد ؛ همه گفتند خوشبخت است
ومن هرگز نفهمیدم ؛ که چشم شور می گیرد
تمام عمر عشقم را شبیه آتشی دیدم
که خشک و...