متن نوشته های خاص
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات نوشته های خاص
آدمها رو ذخیره نکنیم برای روزهای مبادا !
اگر برای کسی نصفه و نیمه ایم
و او تمامش را برایمان خرج میکند توی آب نمک نخوابانیمش !
هی بگوییم اگر هیچکس نباشد
این آدم هست که تمامِ خودش را پای من بگذارد !
آدمها یک روز ته می کشند
بی...
آدمها
قَند را میشکنند!
تا از حلاوتش بهره گیرند
رکورد را میشکنند!
تا به افتخارش برسند
هیزم را میشکنند!
تا به گرمای آتش برسند
غرور را میشکنند!
تا به افتادگی برسند
سکوت را میشکنند!
به آوازی برسند
امّا من هنوز نفهمیدم چرا آدَمها
دل میشکنَند ..!!
زندگی اونقدر عجیبه که به خودت میای میبینی آدمایی که پارسال این موقع فکر میکردی بهترین آدمای زندگیتن و قراره تا ابد باشن در بهترین حالت الان نه اهمیتی برای هم دارید نه از هم خبر دارید.
من یه اردیبهشتی ام، با قلبی به وسعت بهار،
در رگ هایم جوشان است شور زندگی بی شمار.
عاشق رنگ های زندگی، از سبزه ی نو تا آسمان کبود،
در هر نقاشی و قصه، می یابم خود را محشور و سرود.
جاده ها دعوتم می کنند به سفرهای بی پایان،...
نگاه خبیثش را بین افراد حاضر در ضیافت گرداند و روی یک نفر ثابت ماند؛ دختر انسان.
سفیدی بدنش در آن لباس سیاه بیشتر جلوه می کرد و حریص ترش کرده بود، رگ های مشخص گردنش دندان های نیشش را بیرون آورد بود؛ تحمل برایش سخت بود و او مجبور...
رو به هر جانب که آرم؛ در نظر دارم تو را...
همانا که مجنون شده ام و لاغیر!
تو را می بینم هر گاه که بنگرم ستارگان را در آغوش فلک.
تو را نفس می کشم به هنگام جنون شب های مستانه ام.
در کوچه و خیابان این شهر آفت...
در ماتم عشق، ناله سر داد، ژولیت
چون مرغ پر بسته، در قفس تنگ، رمئو
قلبشان از آتش عشق، شعله ور گشت
در ظلمت کینه، گم شد راه، هر دو
رومئو، از خاندان دشمن، دل به ژولیت بست
ژولیت، از عشق او، سر به جنون گذاشت
نگاهشان به هم، راز...
ایران زمین، مهد فرهنگ و هنر
سرزمینی کهن، با دلی پر از مهر
از زرتشت و مهر، تا فردوسی و خیام
همه گویند از ایران، با شور و با سلام
آریایی نژاد، با رگ های پُر شور
در هر نفس، فریاد زنند، عشق و شعور
آتشکده ها، روشن، در دل...
سَرم قُل قُل میکند نه کُر کُر میکند...
اما دیگر نفسم بالا نمی آید! چرا قِلیان یادت دیگر کام نمیدهد...!؟
دروجودم دیگرطعم خوش نیکوتین بودنت را حس نمیکنم . هستی ولی نه دود میکنی ونه خاموش میشوی ..!؟
بااینهمه نمیدانم چرا من در حال سوختنم...
قلعه متحرک هاول خیلی قشنگه با وجود اینکه می گویند کالسیفر یک دیو ترسناکه وهاول جادوگریه قلب دخترها را از تو سینه اشان در می اوره با تمام اینها برای صوفی دل شکسته که هیچی براش اهمیت نداشت قلعه متحرک شد پناهش وهاول بی قلب شد انیسش وهمینطور کالسیفر دیو...
من می توانم بدون تو هم زندگی ای عادی داشته باشم،
می توانم بخندم، برقصم، با آرامش فنجان قهوه ام را بنوشم،
من فراموشی را بلدم، جا گذاشتن خاطرات در گذشته را خوب یاد گرفته ام؛
من در این روز ها دروغ گفتن را هم یاد گرفته ام، آنقدر خوب...
وصال کلمه ای پر معنا....
تک کلمه ای پر از تشویش پر از استرس و پر از امید...
وقتی عاشق می شوی دلت را با قدم زدن های مغرورانه اش ابروهای گره کرده اش و اخم زیبایش می برد به خود می آیی می بینی گرفتارش شده ای...
بهر دیدنش...
نزدیک عید که میشه علاوه بر خونه تکونی دلمون رو هم بتکونیم ، بدی هارو فراموش نکنیم اما ازشون درس بگیریم و رها کنیم تا روی دلمون سنگینی نکنن
رها کنیم ؛
اون آدمی رو که همیشه به سمتش دویدیم ، منتظرش موندیم ، نگران و دلواپسش شدیم ، سعی...
من ماسک نمی زنم
تظاهر نمی کنم به خوشبختی
زخم هایم ناسور
حرف هایم از جنس باروت !
من محکومم ،
فقط به جرم لطافت...
روی سخنم با تو نیست مردِ جانیِ تاریخ
غیرت به زبان و خنجر به دست
یا آن که آدم نشده هوای پرواز گرفت
حرفی ندارم...
چرا میوه درخت غزل
سالهاست که مرثیه است و یاس.....؟
چرا فصل های متمادیست
که تن زندگی پر از جراحت است فقط؟
و عاقلان
سراپای عشق، همان دخترک محجوب سپید پوش را
هنوز پا به میدان رقص ننهاده،
خون می پاشند؟!
چرا باغ مهربانی را آفت گرفته چهارفصل؟!
کاش کسی...
زندگی های اسلایسی
و لحظه های دستچین ارزانی خودتان
ما دلمان سادگی می خواهد
آدم های بی حوصله و به هم ریخته ...
زنی که خانه داری،
و دغدغه های روزمره فرصت بزک کردن به او نمی دهد
مردی که به خاطر مشغله ذهنی یادش رفته نان بخرد،
قبض برقش...
انسانیتِ انسان افسانه ای بیش نیست. موجودی منفعت گرا در طلب منفعت خود...
مادر فرزندش را مِن باب مهر مادری دوست می دارد، منفعتی در جهت کمال مادر. پدر فرزندش را، محبتی در نمود غیرت مردانه اش!
برادر برادر را به صِرف خونی برابر. خواهر برادر را...
حیوان است آدمی....
در زیر باران دختری قدم زد
چتر در دست و دلی پر از آرزو
آسمان شب سیاه با ابرهایی زیبا
با رقص باران، آرامشی به دست می آورد
قدم هایش در خیابانی خلوت
سبک می گردید در آغوش باران
گوشه هایی چتر به درخشش درختان
پنهان شده ی رویاها و...
مردها را می گویم نه نرها
مَردها نمیدانم از کدام سیّاره آمده اند
امّا از هَر کجا که آمده اند
خوب است که هَستند ..
که ته مایه بازوانشان ، امنیّت است ،
که ته صدایشان بَم است و آرامش میدهد ،
که ابهت دارند تا تکیه گاه شَوند ،...