فهیمه قدیمی
من فقط رویاهامو نقاشی میکنم… بقیهشو زندگی خودش مینویسه :)
گاری پر از شکوفههای گیلاس
از برابرم رد شد
و من
هیچ شاخهای برنداشتم.
تنها نگاه کردم
به آن حجمِ سپیدِ روان
که از میانِ خیابانِ خاکستری
میگذشت،
مثل یک معجزهٔ بیشاهد.
اما حالا،
ساعتهاست که در خانه
بوی شکوفه میدهم.
باد چیزی از آن گاری
در چشمهایم جا گذاشت...
یادت هست، ای دل؟
زمان چه بیرحم
غم را
در رگهای نازک احساس تزریق میکند
و نفس،
این نخ نازک،
به باریکی مویی میشود.
روان پاک ما
پرندهای است خاموش
که بیخداحافظی
از قفس تن پر میکشد.
پس برخیز
من و تو
بر این فرش سبز خدا
زود باشیم
بتازیم...
در میان رؤیای تو
ماه، لابهلای گیسوانت
گم میشود...
عطری که از خواب زیبایت میوزد
در آغوش سکوت
جان تپندهام را
سرشار خویش میکند.
ای تمامِ زیبایی،
که با یک نگاه
جهان را در چشمهای من
دوباره
از نو
آفریدهای.
به تماشای قطراتِ معلق که میبارند
چشم بدوزی کافیست
تا به خاطر آوری
تو نه یک عابرِ خاموش
که وارثِ خورشیدی.
دستهای تو
انگار قرار است
پشت این پردهی نمناکِ مداوم
خیمهای از طلا بر پا کند.
پس
وقتی باران میزند بر شانههای شهر
فراموش نکن
تو کسی هستی که...
شاخهای زیر قدمهای نسیم
تا زمین خم شده بود.
قمری اما چشم دوخته بود
باز بر نقطهی نامعلومِ افق؛
آن طرفها،
آنسوتر از این باغِ اسیرِ پاییز.
باد میرقصید و
پرهای پریشانش را
شادمانه میتکاند.
او ولی غرق تماشا بود در کمرنگیِ غروب،
سینهاش را سپرِ غم کرده بود.
چشمهایش...
خدا را نمیشود دوست نداشت؛
چون نام دیگرِ او عشق است.
و هرجا که عشق جاری باشد،
تلخی رنگ میبازد و ترس معنایش را از دست میدهد.
در حضور عشق، جهان آرامتر میتپد
و دل، سبک و روشن،
به سکوتی شیرین و امن میرسد. ✨
دیگر
منتظر قدمی
در سایهام نیستم.
ایستادهام
به قامتِ خودم؛
درختی
که ریشهاش را
از تنهایی آموخته،
و جنگلی
که به حضورِ کسی
نیاز ندارد.
اگر بهار نیامد
نامش را
کمبود نمیگذارم.
من
زمستانم را
با برفِ سکوت
و شاخههایِ بیتوقع
زیبا میکنم.
اینجا
فصلها
از من عبور میکنند،
نه...
پاییز
با دستانی پر از رنگ
آرام از خاطرهها عبور میکند
و زمستان
با ردای سپیدش
در آستانهی آمدن میایستد
میان رفتنِ رنگها
و رسیدنِ سپیدی
شبی نفس میکشد
بلند، عمیق، ریشهدار
شبی به بلندای تاریخ
با روحی آراسته به آیین
و قلبی سپید
به پاکی زمستان
شب یلدا
شب...
آن شب،
آسمان چون کتیبهای کبود
از نور و افسانه پر بود.
سورتمهای سرخ
با گوزنهایی سبکبال
از دل ابرهای نقرهای گذشت
و روستایی سپید
در خوابی ژرف فرو رفته بود.
تنها درخت کریسمس
در برابر تاریکی ایستاده بود؛
چراغهایش
همچون نشانهای خاموش
که راه را به امید نشان میدهد.
گاهی گمان میکنم تنها پردهای نازک میان من و جهانی روشنتر ایستاده است.
نسیمی گذرا میآید، پرده را کنار میزند، و برای لحظهای حقیقتی پنهان آشکار میشود.
آن جهان، نه دور… که درست در چند قدمی ماست.
چه آرزویی زیباتر از اینکه آسمان روی سرت همیشه روشن باشد
و لبخندت هرگز از چهرهات رخت نبندد؟
لحظهای که شادی را در دلم کاشتی،
درخشش کوچکش هنوز ادامه دارد…
لحظهای بس کوچک، اما توانی به اندازه یک عمر.
خورشید از لابهلای برگها میدرخشد،
فرشی از زرد و نارنجی بر زمین پهن است.
رنگها در صبحی شاد، آفتاب را به رقص درآوردهاند،
و لبخند خورشید، سرودِ زیبایِ زمان است.
ریزش برگها، عطری از خزان است
که در هوا میپیچد.
گاهی دلم میخواهد
بیدار نشوم،
بگذارم دنیا
همیشه مرا
زیبای خفته ببیند…
در آغوش خواب،
همیشه خودم را
زیبای خفتهای میبینم
که به رؤیای تو پناه برده است.
گاهی پلکهایم را که میبندم،
جهان خاموش میشود
و فقط تویی که در خوابم
زنده میمانی…
پاییز،
هدیهایست از آسمان
برای دلهایی که خستهاند،
هدیهای پیچیده در برگهای طلایی
و بوی خاک نمزده.
تابستان آرام از شاخهها فرو ریخت،
و پاییز
با ردای زرینش
در آستانهی جهان ایستاد…
چه دلپذیر است این تغییر،
انگار روح زمین تازه متولد میشود.
نشستهام
کنار پنجرهای که باد از آن
بوی شکوفههای دیررس را
با خودش آورده...
درختِ حیاط
دیگر سوگوارِ سیبِ افتاده نیست،
با هر نفسِ نسیم،
برگ تازهای میروید از دلش.
پرندهها،
میانِ ابرهای روشنِ صبح
نمیپرند،
میرقصند...
کوه
بیصدا
دارد آفتاب را در آغوش میکشد،
آنقدر آرام
که انگار هزار...
پنجرهای به پرواز
برای کبوتر رفتهات
از دل حیاط
افتاده بود
روی لبهی پنجره
مثل تکهای از خستگیِ جهان...
چشمهایش،
پر از اضطراب بود
و بالش،
تار و لرزان
مثل خوابهای بیپناه.
او را گرفتم
در پناه دستانم
در آغوشی
که از نان و ترانه پر بود
و هر شب...
خورشید را در آغوش کشیده، سر به سوی نور دارد؛
گل آفتابگردان، نماد امید و وفاداری، حتی در روزهای ابری هم نور را میجوید.
تو هم مثل او باش؛ رو به روشنایی بایست.
در سینهی خاک
نامیست،
که با موج و مه
تنیدهست به جانِ دریا
خلیجِ فارس.
نه باد،
نه تندبادِ دروغ
نمیتواند
این نامِ روشن را
از صخرهها
بزداید.
خلیج،
زخمخورده،
اما استوار
در دلِ نقشهها
و در لبخندِ مادرانِ جنوب
جاودانه ماندهست.
در کوچههای خیسِ خاطره
با نام تو قدم میزنم...
پنجرهها
از بوسههای ناتمام میگویند،
و برگهای پاییزی
عطرت را به یادم میآورند.
زمان میگذرد
و من هنوز
در پی صدای قدمهایت
سرگردانم...
ماهِ شب
از قابِ چشمانِ بسته میگذرد
و واژهها
مثل ماهیهای بلور
در ذهنم شنا میکنند.
بر شانهی باد
ردی از نقره میکشد
و خواب،
به شکلِ پروانهای تار
در نورِ او
ذوب میشود...
پشت پنجره،
گلدانی ایستاده
با برگهای سبز و عطرافشان،
که هر شب
رؤیای پرواز میبیند...
و من تماشا میکنم
چگونه گلبرگهای سرخش
در آسمان اتاق
به پروانه بدل میشوند
و میرقصند...