دل کوچک تو به ماهی قرمز عید می ماند که همه دنیایش تنگ گرد شیشه ای است که اگر بشکند شیشه عمر ماهی شکسته است... ماهی قرمز همیشه طراوت سبزه را از پس دیوار شیشه ای تماشا می کند.. دل کوچکت را به دریا بسپار تا لذت جاری شدن را...
چه کیفی میداد اگر من شاگرد نانوا بودم و تو نزدیک افطار با لباس های رنگی در صف نان می ایستادی. هرچند که صف بر هم میریخت دست و بالم را میسوزاندم و از اوستای نانوا بدو بیراه میشنیدم اما همه ی اینها ارزش آن لحظه را داشت که در...
آغوشی باش... و مرا به اندازه ی تمام اشتباهاتم بغل کن بدون آنکه حرفی میانمان رد و بدل شود! فقط نگاه باشد و نفس... زندگی آنقدرها دوام نمی آورد همین حالا هم دیر است...
بهشت اینجاست در تلاقی نگاه هایمان و لبخندی که تو مرا مهمان کرده ای
من که عاشق خودش نبودم! چشمانش! نگاهم که میکرد ناخواسته تمامم را برایش می دادم.
نزدیک تر بیا و به آتش بکش مرا عمری به انتظار نگاهی نشسته ام
دلتنگ که میشوم با تو قدم میزنم تو سکوت می کنی من لبخند میرنم تو نگاه میکنی من لبخند میزنم تو گریه میکنی من غرق میشوم وناگهان کسی بر شانه هایم می زند
آغوش تو فصل پاییز است عروس پاییزی نگاه که تمام شود می ریزی
تو مثل هیچ کس نیستی نگاهت لبخندت چشمان دل فریبت تو قشنگ ترین دختر تاریخی در نگاهِ من
و نگاهی پنجره باران شد..!
چه عاشقانه ای خواهد شد وقتی نگاه در نگاه تو نفس در نفس های تو در آغوشی پر از عطرِ تنِ تو آرام بگویم دوستت دارم ️️️
ب چشمان تو سوگند،،،، مبتلا توام،، نگاه از تونگیرم یک دم ،،!
صبح زیبای دل انگیزت بخیر لحظه ای آرام گیر و به نواها گوش کن همچنان لبخند بر لب با نگاه اطلسی چای گرم با عطر هِل ریختم برایت نوش کن
چشم باز کن و دور و برت را نگاه کن... یعنی که حال قلب مرا رو به راه کن...
هر جور که تو بخواهی نگاهت می کنم در این دو پنجره همیشه به روی تو باز است ...
آفتاب من ، نیم نگاهی از تو کافیست تا سر ، بلند کند آفتابگردانِ پژمردگی های من...! مینا آقازاده پ . ن ۱ : برای اینکه سالهای سال دور هم جمع بشیم و از کنار هم بودن ، لذت ببریم لازمه تا اطلاع ثانوی متفرّق بشیم و این دوره از...
تو یعنی همان روز همان ساعت که کنارم نشستی و جسورانه نگاهم را از آن خود کردی تو یعنی همان نگاه همان صدا که با خودت آوردی و بی اجازه فرصت فکرکردنم را گرفتی تو یعنی تمام خوشبختی هرروز هر لحظه که دستانم را میفشاری و یادم میسپاری خوشبختی یک...
هر روز دوست داشتنت را بروز رسانی می کنم گاهی با کلام گاهی با نگاه گاهی با بوسه
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم...
یک نگاه از تو و در باختنِ جان از من...!
خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام؟ لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی؟
سوار بر اتوبوسی که از تو دورم کرد که بی تو بغض شوم دست های گرمت را... که حسرتم بشود لمس کردن موهات... که تن کنم کت خاکستریِ چرمت را... تو را مدت یک روز و چند ساعتِ تلخ ندیدمت جز در چشم های راننده که ناگهان وسط جاده عاشقم...
این گونه بمان عشقم بمان اینگونه ؛ و تنها به من نگاه کن نگاه کردن هم نوعی عشق است...
من چه قدر شعر برای تو بگویم کافیست؟ بیت هایم که به اندازه ی یک دیوانند من تو را می نگرم قافیه را می بازم \ در نظربازی ما بی خبران حیرانند\ هرچه قدر دور شوی باز به چشمم آیی مثل مهتاب که قفلی به دل دریا بست ماه من!...