تاب بیار این گرمای آخر را لحظه های آخر شهریور است
آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخورد های سرد را
آرزویت را بر آورده می کند آن خدایی که آسمان را برای خنداندن گلی می گریاند
برای رسیدن زمان مناسب صبر نکن زمان برای تو صبر نمیکنه
لباسی کهنه سهم ماست هر سال ؟؟ که عید از آن مانکن هاست،هر سال !
در آسمان خبری از ستاره من نیست که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است
از صلح میگویند یا از جنگ میخوانند؟! دیوانهها آواز بیآهنگ میخوانند
هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار چنین چرا دلتنگم؟! چنین چرا بیزار
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار
تو همان جرعه آبی که نشد وقت سحر بزنم لب به تو و زود اذان را گفتند .
منم ولی نه همانی که می شناختی اش دلم به وسعت صد سال پیرتر شده است .
بی مروّت ، اینقدر با موی خود بازی نکن دکترم گفته برایم بی قراری خوب نیست
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم
خوشبخت آن دلی که گناهِ نکرده را در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است
خبرترین خبر روزگار بیخبریست خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد
ساحل جواب سرزنش موج را نداد گاهی فقط سکوت سزای سبک سریست
بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزلههاست
ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار تا دست خداحافظیاش را بفشارم
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است گاه میماند و نا گاه به هم میریزد
مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست حال وقتی به لب پنجره میآیی نیست
سنگدل! من دوستت دارم، فراموشم نکن بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگینتر است