متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
به_قلم ؛مهدی ابراهیم پورعزیزی
۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دلتنگ ترم مثل همیشه در غروب پنجشنبه ای دیگر وقتی بغض های بی امانم، در هجوم غصه ها می شکند و زبان از واژه ها تهی می گردد ، آنجاکه بی قراری اشک ها قصه می شود پشت سکوت نشسته درهجوم ضجه های...
شاعر: جبار صابر
برگردان به فارسی: زانا کوردستانی
نه کسی بر ما دری گشود
و نه حتا کسی از پنجرهای بر ما نگریست...
ما در میانهی آسمان و زمین،
غبار شدیم!
نه اشک
نه غم و غصه
نه دست و لبهای گرممان
هیچ کاری از دستشان ساخته نبود
ما در دام این زندگی گرفتار شدیم و
حال باید برای زنده ماندن
گوشت و استخوانمان را تکه تکه از دست دهیم.
ای خدا...
زندة بودن راب بیدارى گذراندیم به امید روزی ک تا ابد به اجبار بخوابیم .
لکن دنیارا چ بد ساخته اند کسی راکة دوست میداری..
اوتورادوست نمیدارد.
ومن نگرانم ک دست أهریمن کجا برشانه ام فرود أمده است ؟ کة دوست داشتن برایم فعل خیال هست وتفسیر .
گوشهی کتابش نوشته بود:
و من بیش از خودِ تو،
دلتنگِ تمامِ نزیستههایمان خواهم بود.!
در میان تمام چیزهایی که تمام شد، من هنوز پایان طُ را باور ندارم.
انگار حسرت، آخرین کسی است که از این خانه بیرون میرود.
شب سیاه چله ام
در انتظار صبح بعد
مُریدِ شب تابِ نیم سوز
سیاه چاله می شود
اعدامی بی نشان
مهمان وعده ی
واپسین شام می شود
تو بیاندازه زیبا و غمگینی
آدم را دو چیز میتواند
تا این حد غمگین و دلشکسته کند:
اول، وطنی که خانهی اوست؛
دوم، کسی که عمیقاً دوستش دارد.»
تو را صدا می کنم که پژواک نفس هایت
در من ته نشین مانده
شکوه فریادهای جنگل شعله وری
که هزاران یهودا
نشانی اش را به باد داده
زمستان لحاف دودی کشید بر سر شهر
سرفه ای آویزان تک نخ سیگارم
سنگفرش های این خیابان ها
از مرور افکارم بیزارند
یک روز می روم
بدون نقاشی هایی
که من را نکشیدند
و فعل هایی که ...
چه کسی مجبورم کرد به توقف؟
همین فعل ها
جمله ها را ناتمام خواهم گذاشت
آنقدر می روم
که اسم های جدیدی
صدایم بزنند
و شاید صورت هایی عجیب
به یادم بیاورند
روحــم
زخمیِ دســتانِ آشنایانی است
که اندازه هــمه ی غـــریبه ها
دورنـــد از مـــن
آنـــقدر دور
که دیـــگر در کنارشــان غـــریبه ام
افکار سمج
و چند شعر کوتاه
کم بود داشته ها
شانس عبوس هم
از بد ماجرا
خشکانده بود
ریشه ی
یک فرصت تازه را
غروب ها
دیدنی تر می شویم
پیاده نظام خلع سلاح شده
که نقشه های فرار می کشد
برای فردای مه آلودش
لغت ها
گریزان از چیدمان
مات نگاهم می کنند
صفحه خالی
ذهنم آلوده از گفتن
در من فریاد یک شاعر
دنیا سرشار از نشنیدن
حالم آن دلشوره ی
کافه ی تنها و غریبیست
که در کوچه ی بی پاخور و تنگی
ایستاده
و راه رفتنی نیست
دلم هق هق میزند
اما چشمهایم خشک است
نمیدانم این را چه میگویند
شاید
مرگ تدریجی
شاید
زندگی اجباری
اما میدانم
کسی که گریه نمیکند
لزوماً
خوشحال نیست... 🖤
غم
صاحب خانه ی بی انصافیست
چشمانت را سر به زیر کرده
انتخابی نبود
فقط می شد غمگین بمانم
همین کافی بود
آنها نمی توانستند
غمم را بگیرند
در یک خانهٔ کوچک، سه نسل زندگی میکنند. مادربزرگ آواز میخواند، مادر سکوت میکند و دخترک تازه به حرف آمده، اما چیزی نمیگوید! انگار حنجرهاش فهمیده اینجا آواز ممنوع است. ظلم این نیست. ظلم این است که دخترک، بیآنکه بداند ترانه چیست، دیگر نمیخواند...
کاش خوشی هم مثل مرگ ،
سهم همه بود ... 😔💔