متن نوشته های طناز ماجولانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات نوشته های طناز ماجولانی
خاکستر
«نامش را گذاشتی دیوانگی،
تا وجدانت آسوده شود از ندانستنِ دردِ من...
کاش میدانستی پشتِ این سکوتهایِ مکرر،
چه اقیانوسی از حرفهایِ ناگفته
و چه صبری برایِ دیدنِ تو،
خاکستر شد.»
باران درون
«ساده انگاشتی این بارانِ درونم را...
گفتی دیوانه،
اما نمیدانستی این «آشفتگی»،
تنها انعکاسِ تنهاییِ من است در آینهای که تو،
هرگز آن را درست ندیدی.
ما از دو دنیای متفاوتیم؛
تو در فکرِ حلِ مسئلههایِ خودی،
و من... در حالِ تحملِ دردی که
برای تو، حتی قابلِ...
قضاوت
«آسان قضاوت میکنی،
بیآنکه بدانی در این «بودن»ِ پر از تردید،
من چه سهمی از تنهایی را به دوش میکشم.
تو سرگرمِ عبور از مسائلِ خویشی،
و من... تنها تماشاگرِ دیواری هستم،
که تو با بیتفاوتیات،
میانِ قلبِ من و آرامشات ساختهای.»
۱۱.
«گاهی بزرگترینِ درد،
حضورِ کسی است که
کنارِ توست،
اما هیچکسِ تو نیست.»
طناز
۱۲.
«سخت است که باشی،
اما دیده نشوی؛
که عشق بورزی،
اما "دیوانه" خوانده شوی،
وقتی تنها گناهت، "حس کردنِ عمیق" بود.»
طناز
۱۳.
«من به قحطیِ نگاهِ تو،
عادت نکردهام؛
فقط یاد گرفتهام
چطور...
۶.
«آنقدر دردم را پنهان کردم
که فکر کرد آرامم...
او ندید که پشتِ هر لبخند،
چقدر تنهاییِ من، تکرار میشود.»
۷.
«دنیایِ او،
جایی برای دردهایِ بزرگِ من نداشت...
و من، در سکوتِ مطلقِ خودم،
به سوگِ مهربانیهایی نشستم
که دیده نشد.»
۸.
«میانِ "باید" و "شاید"هایِ من،
او...
۱.
«به دیوانگیام میخندی،
چون نمیدانی اینبار،
چه سنگینباریست
بر دوشِ سکوتهایم.»
۲.
«تو درگیرِ حلِ مسئلههای خویشی،
و من در حالِ ترمیمِ
آنچه که تو "دیوانگی" نامیدی،
و من "درد" میدانم.»
۳.
«کاش میدانستی
چقدر سخت است
وقتی تمامِ جهانِ کسی باشی،
که تماشاگرِ تنهاییات است، نه پناهِ آن.»...
«بازگشت در خیال»
شب، نرم و آرام از پنجره میگذرد،
و تو در خوابِ من، باز میآیی.
نه برای ماندن، نه برای لمس،
فقط برای اینکه یادم بیاوری:
عشق، حتی در دوری، زندگی میکند.
مینشینی کنارم،
بیصدا، بدونِ کلام،
و من باز هم نفس میکشم،
در حضورت که فقط در...
«حضور تو »
عشق،
دیگر نامِ کسی نیست.
رودیست
که از درونِ من میگذرد
و به دریاچهی تو میریزد.
تو را نمیخواهم
برایِ پر کردنِ خلأهایم،
میخواهمت
چون در حضورت،
فکر بال میگیرد،
روح میروید.
اگر نباشی،
آسمان هنوز هست،
اما بیرنگتر.
ما دو ستارهایم،
که میانِ فاصلهها،
به هم...
«جهان بدونِ تو»
رفتی،
و جهان تمام نشد.
نور،هنوز از لای پرده میتابد،
چای هنوز بخار دارد،
و من هنوز بلدَم لبخند بزنم.
اما همهچیز اندکی ساکتتر شده،
مثل موسیقیای که صدایش را کم کرده باشند.
جهان بدونِ تو سرد نیست،
فقط بیصداست.
و من در این بیصدایی،
خودم را...
«وقتی عشق معنا شد»
روزی فهمیدم،
عشق یعنی نخواستنِ بیشتر،
یعنی دیدنِ او در هر جا،
حتی وقتی نیست.
تا پیش از آن، میخواستمش...
در کنارم، در صدا، در لمس، در روزمره.
اما عشق، از دیوارها رد شد،
از زمان گذشت،
و آرام نشست، در گوشهی جانم.
دیگر او را...
«سکوتِ میانِ ما»
گاهی میترسم...
نه از فاصله،
از آرامآرام محو شدنِ صداها.
از آنکه یک روز، پیامهایم،
دیگر لبخند نیاورَد روی لبهایت.
از آنکه دلتنگیام برایت عادی شود،
مثل هوایی که هر روز نفس میکشی، بیآنکه حسش کنی.
من زنِ صبوریام،
اما صبر، همیشه بیصدا نیست؛
گاهی صدای خفهی...
«عشق از فاصله»
تو آنسوی زمین نفس میکشی،
و من، در اینسو، به هوایی که از تو میآید زندهام.
میگویند فاصله سرد میکند،
اما من هر شب از گرمای صدایت خوابم میبرد.
در این رابطه، لمس نیست، آغوش نیست،
اما عجیب است ،
گاهی در میان سکوت صفحهی خاموش،
حضور...
«وقتی فکر بیدار شود»
فکر اگر بیدار شود،
هیچکس به کسی نمیگوید:
"تو باید مثل من باشی."
فکر اگر جرأت کند،
میبیند حقیقت،
جامِ آبیست
که از هر چشمهای میجوشد.
نه آسمان از آنِ یک قوم است،
نه عشق، ارثِ مذهبها.
آدمی وقتی بفهمد،
که زمین زیر پای همه یکیست،...
ضربان
میخواستم امشب
خودم را
به خواب بسپارم،
تا شاید دلتنگیام
کمی آرام شود…
ولی صدای گوشیام،
سکوتش،
پیام ندادنت…
نبضم را تندتر کرد.
چه میکنی آنجا؟
بیمن؟
با خیالت راحتی؟
یا مثل من
بالش را محکم در آغوش گرفتهای
و نمیدانی چرا
بوی هیچ چیز
آدم را ارام نمیکند...
«آرام بمان، من خودم میسوزانمت»
به من نگاه کن…
نه با هوس،
نه با حسرت
آرام.
من زنم،
عشق را با لطافت میبلعم
و با شهوت پس میدهم.
پیشم بنشین،
مثل کسی که میداند
برای رسیدن
عجله لازم نیست.
من خودم
وقتی زمانش برسد
کلماتت را میبوسم،
نه فقط لبهایت...
«بیاجازه، دوستت دارم»
دوستت دارم
بیاجازه،
بیحسابوکتاب،
مثل شعلهای که نمیخواهد منطق بلد باشد.
دوستت دارم
آنقدر نزدیک،
که اگر نفس بکشی،
ریههایم
به جای تو هوا میگیرند.
اگر صدایت را
یک لحظه
از من بگیرند،
به گوشم خیانت میشود
و تمام دنیا
گنگ!
چه اهمیتی دارد
فاصله؟
عشق من...
«آرامِ جانم»
دلم
آرام
تو را
صدا میکند،
نه بلند،
نه عجول،
مثل نفس
وقتی
شب
به سینه مینشیند.
تو دوری
و من
با فاصله
کنار میآیم،
اما دلم
نه…
دلم
راهِ نزدیکتر را
بلد است.
دوستت دارم
نه شلوغ،
نه پرهیاهو،
دوستت دارم
مثل گرمایی
که
یواشیواش
تمامِ تن...
«پشت لبخندهایم»
دلم
گاهی
خیلی جدی
تو را میخواهد،
اما خودش را
به شوخی میزند.
لبخند میزنم،
حرفِ معمولی میزنم،
در حالی که
تمامِ دلم
یواشکی
به سمت تو
خم شده.
این شیطنتها
بیدلیل نیست؛
وقتی فاصله هست،
دل
بلد میشود
چشمک بزند،
نه فریاد.
من بلد نیستم
بیاحساس باشم،...
«نامهای که هرگز فرستاده نشد»
سلام…
نمیدانم چرا هنوز، هر وقت مینویسم، تو را خطاب میکنم.
شاید چون تنها واژهای که هنوز بوی زندگی میدهد، نامِ توست.
میخواستم بگویم:
خوبی؟ هنوز شبها پیش از خواب، فکرِ کسی به ذهنت میرسد؟
کسی که بیصدا، بیادعا، هنوز به یادت میتپد؟
من دیگر...