پیامک پاییز
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پیامک پاییز
باد
تمام لشکر بهار را بر زمین ریخت،
به
من
و
تو
رحم می کند.
بی خیال
پاییز
تو کنارم باشی
حلّه.
دلتنگ
که
باشی
همه ی
فصل ها
پاییزه.
بی تو
بی برگ تر
از پاییزم.
من
و
پاییز
فقط
تو را کم داریم .
حکایتِ " تا توانی دلی بدست آر "بودیم ما
خانِ دل که پهن شد،" نخورده سوختیم"
مصداق" آش خاله بودیم،بلکه " کشک" تر
هر چند" دیر" آمدیم،لیکن، " زود "سوختیم
مجالِ" پا پا کردن" نبود، " دست به سَر "رفتیم
هم " کباب" شدیم، هم از " ثواب"سوختیم
گفتند؛فلانی! دوره...
پاییز است.
شب،زودتر از همیشه میرسد، گویی عجله دارد تا تنهایی ام را زودتر در بر بگیرد.
سکوت،سنگین تر از همیشه روی شانه هایم نشسته.
و من،
در این سکوت وتنهایی....
به یاد تو میافتم.
به یاد آغازی که تو بودی،در میان این همه پایان....
دوری، فاصله ی جغرافیایی نیست.......
پاییز است.
شب،زودتر از همیشه میرسد، گویی عجله دارد تا تنهایی ام را زودتر در بر بگیرد.
سکوت،سنگین تر از همیشه روی شانه هایم نشسته.
و من،
در این سکوت وتنهایی....
به یاد تو میافتم.
به یاد آغازی که تو بودی،در میان این همه پایان....
دوری، فاصله ی جغرافیایی نیست.......
پاییز است.
شب،زودتر از همیشه میرسد، گویی عجله دارد تا تنهایی ام را زودتر در بر بگیرد.
سکوت،سنگین تر از همیشه روی شانه هایم نشسته.
و من،
در این سکوت وتنهایی....
به یاد تو میافتم.
به یاد آغازی که تو بودی،در میان این همه پایان....
دوری، فاصله ی جغرافیایی نیست.......
حال وهوای شهر دل از غصه لبریز است
وقتی نباشی قصه ی کوچه غم انگیز است
برگرد وچون سابق بگو که دوستم داری
باز آ ، که فصل عاشقی ها بی تو پاییز،است
وقتی پاییز میشود
من صدای قدم هایت را می شنوم
از پله های زمان می آیی
با روزنامه ای در دست
و کلاهی بر سر
در آستانه ی در می ایستم
تا سردی ات را به گرمی بگیرم
اما تنها باد است
که از لای در می پیچد
و موهایم...
پاییز،فصل کوچ مرغان مهاجر است.
کبوتران
نامه های مرا
با بالهای خود می بردند
به سوی جنوب.
و من....
در شمال تنهایی خود هنوز مانده ام
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#سپید
هیچچیز در پاییز، پنهان نمیماند.
نه سرخیِ عریان انار،
نه زردیِ رو به زوالِ برگها،
و نه رازِ مگو که میانِ دانههای سرخ،
برای شبهای یلدا، نهان کردهایم.
پاییز آمده تا به ما بگوید:
قلب، گاهی باید چنان از عشق لبریز شود
که مثل انار، ترک بخورد،
و دانه دانه،...
ای پاییز آمده با رنگ زر و لالهگون
برگها چون زر و عقیق افتاده بر بستان و بون
باد سرد تو که میآید ز کوهسار بلند
میبرد برگ درختان را به هر سو چون جنون
آسمان ابری تو دارد حال غمگین و خموش
ابرها چون اشک میبارند بر دشت و...
پاییز که میشود دلم غم دارد
بی تو دل من همیشه ماتم دارد
برگرد بیا که فرصتی دیگر نیست
برگرد دلم فقط تورا کم دارد
پاییز پراز حضور زیبایی توست
رنگش همه رنگ موی رویایی توست
دلتنگ توام فقط تو را کم دارم
برگرد بیا چه وقت تنهایی توست
زردی ام را گونه ی بی رنگ و رویم را ندید
دانه های برفِ مانده روی مویم را ندید
دید چشمم چشمه ی خون است و می جوشد غزل
آه ...بغض بسته ی راه گلویم را ندید
پلک تا بر هم زدم رخساره ی شب رفته بود
من پر از...
من به تو مربوطم
مثلِ خرمآلو به پاییز !
ببین خزان دلم را عجب تماشایی ست
به کوچه کوچه عشقم حدیث تنهایی ست
صدای خش خش پای کسی در اینجا هست
که رد خاطره هایش قشنگ و رویایی ست
اعظم کلیابی بانوی کاشانی
همسایه ی آه ودختر پاییزم
از دلهره ی نماندنت لبریزم
خالی شده از نبود تو آعوشم
از چشم به جایِ اشک خون میریزم
اعظم کلیابی بانوی کاشانی
روان شد نای جان، در فصلِ پاییز،
برای دیدنِ مهری، دل انگیز؛
ندید آن را؛ نوشتم روی هر برگ،
از احساسی که شد، با دل، گلاویز!
زهرا حکیمی بافقی،
برشی از یک غزل پاییزانه،
کتاب نوای احساس.
🍂🍁🍂