متن ادبیات
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات ادبیات
آیا فکر می کنید، چون من فقیر، ناشناخته، ساده و کوچک هستم، بی روح و بی قلب هستم؟ شما اشتباه می کنید! - من همان قدر روح دارم که شما دارید، - و همان قدر قلب! و اگر خداوند به من زیبایی و ثروت زیادی بخشیده بود، همان طور که...
بپرس
بعد از این حال مرا از دل دیوانه بپرس
از نظر بازی هر نرگس فتانه بپرس
پیش هر آینه و شمع گلی یادم کن
تب سوزان مرا از پر پروانه بپرس
حرف هشیاری و دیوانگی و مستی نیست
حال رسوای مرا از می و پیمانه بپرس
آشنایان سخنم را...
وطن
و تنم
مادر
..
تو نباشی، همه جا تنهایم
آریا ابراهیمی
آتش افتاد به جان وبه جهان از پی تو
قدحی غرق شرابم که پرم از می تو
به سر زلف تو سوگند که در قبله گهت
بهر غم ناله کنم همچو نوای نی تو
ساده بودست دلم ،باخت بتو قافیه را
می رود سوز زمستان به سراغ دی تو
هرکه...
فراست عسکری
من
در آن روز،
که باران بارید،
نتوانستم،
که بپرسم
آیا
شانه ات جای پریشانی من را دارد؟!
@jameadab
فراست عسکری
کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد.
شاید به این دلیل که در گیر و دار ذهنی مردم،
هنگام خریدن کوزه های رنگارنگ،
به خوبی فهمیده است
مایه حیات و لذت آب است نه کوزه ی آن.
گاه تاریخ هم قاضی خوبی نیست.
@jameadab
فراست عسکری
من از نگاه سَحَر با تو می گویم
که روزگار سلامت، پیاده می آید
برای هر قفسی در تمامِ دوران ها
یکی، تبر به دو دستانِ جاده می آید
شبی که سردی تاریخ را روایت کرد
میانِ شعله ی خورشید، زاده می آید
بیا، میانِ تماشا، نگاهِ دیگر...
فراست عسکری
حرف هایت اثری کرد و مرا برد به آنجا که نباید
در دلم شوق تماشای تو افتاد و... همان ها که نباید
یادم آمد که در آن روز، در آن لحظه ی دیدارِ نخست
با تو در کوچه شدم، بسته دهان، غرق تماشا که نباید
ابتدا آینه ای...
فراست عسکری
تمام خیابان را گشتیم،
قهوه خانه ای مورد پسندت پیدا نشد،
تا
زمان با تو بودن گذشت.
@jameadab
فراست عسکری
چشمانش سرخ بود و فکرش سیاه، آهسته گفت:
برخی دوستی ها، خانه ی اجاره ای اند، هرچند گرم، هر قدر راحت، عاقبت عذرت را می خواهند و گاه به تلخی، حکم تخلیه را تقدیمت می کنند.
درخت نمی تواند در پناه جوی آب فصلی، آرزومند سرسبزی باشد.
@jameadab
سخنت بند دل و شیره ی انجیر نشد
رشته های غزلم بسته به نخجیر نشد
به دل و دیده گرفتارم از این بیش مگر
که دل و دیده مرا قابل تصویر نشد
شب هجران تو ، آن روز که می کرد دلم
خواب در چشم و خیال از نظرم سیر...
از بین رفتگران فقط تو هستی که پیپ می کشی. همیشه قبل از شروع کار می روی سراغ سطل زباله ای که دیگر چشم بسته هم می دانی کجاست و دست می کنی داخلش تا روزنامه امروز را بیرون بکشی. نمی خوانی. منتظر می مانی تا با هم قطارانت مسافتی...
عشق یعنی که به دیدار تو بیمار شوم
تو دوا باشی و من باز خریدار شوم
پلک بگشا سحرت خیر ، به بالین من آی
عشق یعنی که به غمهای تو تیمار شوم
هر سحر چشم شما مبدا پرواز من است
عشق یعنی به گلستان تو پر بار شوم
چهره...
قصه گو! وصف مرا صدای یک ترانه کن
دفتر عشق مرا بر عاشقان نشانه کن
به شانه های سنگیه غمِ زمان بها مده!
چو شرح حال فرقتت زفرصتِ بهانه کن
قصه گو ، آرام گوی، توصیف غم های دلم
زخم و تخریب دلم ، تو عمق یک زبانه کن
هر...
دوستم بدار عزیزم
همیشه که سیاهی ها پشت درمان منتظرمان نایستادند
گاهی
هم دنیا دست مهربانی خود را بر روی سر گلدان شمعدانی سفالی گوشه ی حیاط اَش میکشد
همیشه خورشید پشت ابر نمی ماند
دستت را به من بده عزیزم
بیا،باهم راه برویم تا به کوه برسیم
ابرها آن...
موج می زند
بر کلافگی خیابان
حضور خسته ی آفتاب
شهر پر از ماهی هایی ست
که تا ارتفاع هزار پا از سطح دریا
در آکواریوم آرزوهای شان
برج می سازند
یک نفر در خیابان فریاد می زند :
باید در ابرها شنا کرد
-بارما شریبی
- خیابان تشنه ی...
(تناسخ)
می گویند آدم تنها یک بار می تواند زندگی کند اما یادم می آید یکبار روحم را در کالبد دختری فقیر در سوز و سرمای زمستان یافتم.
بار دیگر خودم را در جسم یک مرد پیدا کردم. با آن جسم دزدی کردم ، به زندان افتادم ، عشق ورزیدم...
نترس!
گلوله نیستم
تفنگ نیستم
جنگ نیستم
می خواهم با تو
میانِ میدانِ مین
مریم بکارم ...
نترس!
ساعت معکوس است
بیا،
از خیر گنج بگذریم
و به آبادی بگوییم
چیزی ندیده ایم ...
نترس!
نترس!
کمی مرده ام
کمی زنده ام
می خواهم،
تا روزِ لمسِ بویِ مریمی،
دست...