متن شاعرانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شاعرانه
نشسته ای بر شاخه های رها
و باد را به طاعتی مُوهوم فرا می خوانی
و نمی دانی دست های او
در انحنای هیچ شکلی نمی ماند
ای غنچه لجوج!
به سطح بیاور مجال شکُفتن را
تا بتابد به نقطه های کور
و همچنان که هوا از اعماقت می گذرد...
ای غنچه لجوج!
به سطح بیاور مجال شکُفتن را
تا بتابد به نقطه های کور
و همچنان که هوا از اعماقت می گذرد
بی اعتبار شود سایه های تنهایی.
مریم گمار
با شعر حق انتخاب کمترى دارى
آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست
هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است
هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست...
بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست
وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست
شاعر بدون شعر یعنى لال! یعنى گنگ
در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست...
دلتنگ که می شوم
شاعرانه هایم گل می کند!
گویی هزار دیوان شعر
در گلویم جای گرفته ست.
زانا کوردستانی
زیبای ناپیدای من
کاش, که دل در گوشه چشمان تو آرام
بگیرد
با اینهمه آشوب در این دام بمیرد
حسن سهرابی
با من بمان
تا در کنارت جان بگیرم
در سینه ی طوفانیت
سامان بگیرم
دیروز با نامت.
شدم آغاز ، مگذار
امروز بی نامِ تو
من پایان بگیرم
به چشم هایت بگو آنقدر برای دلم رجز نخوانند
من اهل جنگ نیستم ، شاعرم
خیلی که بخواهم گرد و خاک کنم شعری مینویسم
آنوقت اگر توانستی مرا در آغوش نگیر
درد
یه وقتایی دردهایی هست
که آدم رو از ریشه میسوزونه
یه آدم که ریشه اش سوخت
یا هیزم میشه و تنور دلش رو میسوزونه
یا الوار میشه و روی آب دل میپوسونه
دلش ریشه میخواد توی خاک
بلند شه ، پر شاخ و برگ ، مثل تاک
یا که...
گمشده ...
سالهاست گمشده ای دارم
هر چه بیش میجویم
نمی یابم من او را
به هر جا می روم
نیست از او نام و نشانی
ز هر کس جویم او را
نمیداند نشان ، هم نام او را
سالهاست گم کرده ام من
ولی انگار همین جاست
نهان از...
شب
باز شب آمد و فکر و خیال
باز تشویش ذهن با افکار محال
شب و نجوای نواهنگ
تکرار پی در پی چند آهنگ
یک لیوان چای با طعم شمعدانی
دلتنگی ، بی کسی ، تنهایی
با چشمان خیس بارانی
زیر سقف ،کنج شیروانی
نه راه پس مانده نه راه...
پرستو در بند
پرستوها همه رفتند، یکی مانده در بند
پر و بالش شکسته، نیمه جان پای در بند
به امید رهایی میکشد پای لنگ لنگ
میزند بر هر گره نوک، سر و بال و چنگ
میکشد بر هر طرف این دام را
کند خویش آزاد، رهَد این فرجام را...
در این بوران سرد مهری
زمهریر نبودن ات
دلم را می لرزاند
در جانم رخنه می کند
و دستانم،دور از دست هایت
بوی زمستان می گیرند
چشمانش ...
دریچه های قهوه ای روشنی که
ورودگاه سرزمین ابدی من بود
جایی که روحم را در آن حبس کرده بودند
و شاعرها همه حساس هستند
پر از حس وپر از عشق و پر ازشور
کمی تا قسمتی شاید بهاری
ز احساس خزان و غصه ها دور
وبعضی وقت ها گویا خزانند
به بغضی ماندگار وکهنه مجبور
زمستان میشوند از بی وفایی
ولی چون اینه غرقند در نور
اعظم کلیابی
بانوی...
آنها که می نویسند بسیار می اندیشند و آنها که بسیار مطالعه می کنند ، اندیشه های زیادی می دانند .