شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
« سایه ی من »
پنجه در پنجه ی او افکندم
سایه ام بود ولی بازیگوش
گاه او گرگ پلیدی میشد
من کنار تن او چون خرگوش
راه می رفت چو مردی با من
همه جا فکر من و با من بود
مشت بر صورت او کوبیدم
دست من زخمی...
حالم بد است مثل عقابی که پیر شد
یا کفتری که زخمیِ پروازِ تیر شد
ابری قرار بود از اینجا گذر کند
پیمان شکست باد و نصیبم کویر شد
تا آهِ آخرین نفس، آهو امید داشت
وقتی به چنگ تیز پلنگی اسیر شد
رودم، که در تقابل با رسم آبشار...
تو را دیدم دلم آهسته لرزید
به کنج دل نگاهم خنده ات دید
شدم مجنون چشمان سیاهت
تویی لیلا، که غم را از دلم چید
باد صبا
شده از غم بسراییّ و دلت شاد شود
هرچه خوبی بکنی یکسره بر باد شود
شده هر در بزنی ، بهر تمنّایِ نگار
بی وفایی تو ببینی، به دلت، داد شود
بادصبا
یاد تو
نوازش می کند
وجود بی جانم را
با گونه های خیسی
که یاد تو را کرده است
باد صبا
سپکو
«نقطه ی جوش»
دل تو سنگ نازنین اما،
نقطه جوشت چقدر پایین بود
شیک پوش و قشنگ می گشتی
دلت اما همیشه مسکین بود
با کلامی به جوش می آمد
صورتت سرخ همچنان آهن
کاش شیرین و مهربان بودی
در تمام دقیقه ها با من
کشوری اهل جنگ و خون...
رونق میکده ، از ؛ بادهٔ چشمان ِتو بود
هر چه آمد ،به سرم از لب خندان تو بود
در نظر خاطرت آمد ؛ قدحی نوشیدم
از ازل بود، که دل؛ بند به زندانِ تو بود
بی خبر از خود و آن نرگس مستت شده ام
جام می ، باز...
شعر من التهاب یک درد است
راوی قصّه های تنهایی
نقطه چین های پشت هم خالی
آرزوهای رفته و واهی
می نویسم به روی بوم دلم
واژه هایی تکیده و تبدار
مینویسم ولی نمی بینی
انعکاسی ز واژه ی انکار
هرچه کردم نشد به جز یادت
مرهمی بر تب دلم...
کنار ایستاده ترین سروها جان داده
کسی که عمر خود را به ایران داده
گناه دارد اگر ماه بی خبر باشد
که مرگ پشت سر تو سری تکان داده
سگ محله تان از غروب می ترسد
یک نفر به او روح سیاهی نشان داده
چگونه در صدای غم آلود آب...
و در کنار ایستاده ترین سرو جان می دهد
کسی که عمر خویش را به ایران می دهد
گناه دارد اگر ماه بی خبر باشد
که مرگ پشت سر تو سری تکان می دهد
سگ محله تان از غروب می ترسید
یک نفر به او روح سیاهی نشان می دهد...
در بند غم شدم و بی قرار تو
خوانم غزل غزل غم دل در جوار تو
ای بی وفا ز لبم خنده پر کشید
مجنون نبوده ای که بمانم کنار تو
بادصبا
کمندِ زلفِ تو رقصان میانِ بادِ نوروزی
هرآن کس دید زلفت را روان شد سوی بهروزی
میانِ ظلمتِ شب ها چو از رُخ پرده بَرداری
دلِ تاریک عاشق را به عشقِ خود برافروزی
بیفروز آن چراغِ دل تو ای فتّانهٔ دوران !
که هر صبحِ سحر جان را به آهنگی...
پروانه شدی جانا در حد جنون امشب
با عشوه ی هر واژه از غصه برون امشب
در دشت شقایق ها رقصان تو چرا هستی
چون شمع بسوزی و عشق تو فزون امشب
باد صبا
اتاقم تاریک ، صدای تو ناگهان در خواب
کدام شاعر ، نوشت اینگونه داستان در خواب
جای مهتاب نبود ، کنارش پس از آن
شبی که روی تو را دید آسمان در خواب
تیر بار ستاره بود پس هر پلک تو
به چشم های تو می رفت کهکشان در خواب...