شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
بسمه تعالی
چاره ای جز همّتِ پیـرانِ با تدبیر نیست
بی کمان ، بال و پرِ بالندگی بر تیر نیست
بیشتر آزارِ بدگوهر ، به نزدیکان رسد
جز نیامِ تنگ ، بیمِ زخم بر شمشیر نیست
با گرفتاری ، بهم در زندگی پیچیده ایم
آبِ جاری را رهایی از تمِ...
در باور من تنها، این یک سخن است
جانم حرم است و پرچم من کفن است
تردید ندارم که با لطف خدا
پیروز و سرافراز همیشه وطن است
بی قـرارم بــی تـــو از گلهای زنبـــق بــو بپرس
از دل بی تـــاب و از شـــب ناله ی کوکو بپرس
شــــک نکن زنـــدان تنـــهایی شـــده دنیای من
از غمـــی که جـــای تــو زد در دلم اردو بپرس
ابـــرهای بی کســـی بر دشـت دل باریده است
پیچـــکی پر غصه ام از...
فصل درو شاید
تکه های پریشانم
از جیب مترسکی بیرون بیاید
کنار بزند موهای طلایی گندمزار را
و با صدای کلاغی
باران را بیاورد
چشمان شعرم خشک است
یادت هست، ای دل؟
زمان چه بیرحم
غم را
در رگهای نازک احساس تزریق میکند
و نفس،
این نخ نازک،
به باریکی مویی میشود.
روان پاک ما
پرندهای است خاموش
که بیخداحافظی
از قفس تن پر میکشد.
پس برخیز
من و تو
بر این فرش سبز خدا
زود باشیم
بتازیم...
پای در زنجیر
چشم در زنجیر
آری قلبهایی در زنجیر
و حتی آواز
و تن گرم و کشیده روز
ترس از شب؟
سودای مرگ؟
هنوز می وزد رویا
هنوز میتوان اندیشید به پرواز
به بوسه
به گریز از سیم خاردار
هنوز می توان در افق دید پوستر فردا را
و...
هر که ما را یاد کرد ایزد مر او را یار باد
هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی از باغ وصلش بشکفد بی خار باد
در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و...
در میان رؤیای تو
ماه، لابهلای گیسوانت
گم میشود...
عطری که از خواب زیبایت میوزد
در آغوش سکوت
جان تپندهام را
سرشار خویش میکند.
ای تمامِ زیبایی،
که با یک نگاه
جهان را در چشمهای من
دوباره
از نو
آفریدهای.
کوچه از نبض زمان
آهنگ گامهای تورا به یاد می آورد
خیابان یک آرشیو شقایق
از رد پای تو به ویترین می چیند
پاییز اشک تورا به تصویر می کشد
شمع هنوز از رویای تو سایه میسازد
گیتار تورا میرقصد
تو بر فراز آشیانه کدام فاخته
آشیان ساخته ای
تا به کِی هیچ مگویم و بخندم به جهان!؟
تا به کی هیچ مگویم و کنم صبر و قرار!؟
از به کِی سلب شده حق شکایت کردنم!؟
از ازل گفته شده ، هیچ مگو و تو بخند
چه غریبانه شبی بود دیشب
من و اندوه و غم و فکر و...
فراتر از اندیشه
از کره ای دور
کهکشانی دورتر
صدای نی لبک یاسمنی می آید...
می توان پنجره را در باران باز کرد
میتوان از ابر پرسید مادر خورشید کیست
میتوان فریاد پیمانه را بر سنگ خواند
میخانه هم معبدیست
میتوان چون سایه مردی مست آزاد بود
میتوان آزاد شد...
جادو شــده ی سِحرِ نگاهت هستم
دیوانه ی آن زلـف ســیاهت هستم
بنداست نفس بر نفست آری عشق
دلخوش به سلام گاه گاهت هستم
پس از تو خاطره عاشقانه تعطیل است
پس از تو کافه و شعر و ترانه تعطیل است
به آفتاب بگویید که نور لازم نیست
به ماه نیز بگویید شبانه تعطیل است
کتاب های مرا یک شبه حراج کنید
نشست های شب دوستانه تعطیل است
هر آن چه دفتر شعر است...
لبخندت
قدیمیترین شکل رویاست
قاطع و خلل ناپذیر
در ناگزیرِ شب
چشمهایت
آفتابِ بیادامه را تا سپیده می رساند
و صبح
بیداریِ پساز فروپاشیست
که با تو
آغاز گشته است
لبخندت را
در شعرهایم ذخیره کرده ام
برای آزادی
برای رهایی ...
گر از یادم رَود عالم
تو از یادم نخواهی رفت
به شرطِ آن که گَه گاهی
تو هم یادی کنی از من
او می خواست به بهشت برود
تسبیحی خرید
و کمی دورتر از خانه او
سگی ولگرد چشم به دخترکی دوخته بود
آنسوتر نان سودای دعوا
قداست کالا
لبخند واژه ای نا آشنا بود
در افق رایانه پرواز
ماهواره بیداد می کرد
افریقا از سیاه مروارید می ساخت
امریکا در قاره...
در تبلور سرد یک نگاه
در سیطره باد
تلاطم امواج خروشان
چه پر معناست
لبخند ماه
بر آنانکه در باغ آفتابگردان
پی آفتاب می گردند
در خم کوچه های این شهر
مرا دیوانه می خوانند...
که خواندم؛
دریا از آن ماست
پارو نداریم
در بندِ حُکمت ماندهام، با این گرفتاری خوشم
ویرانهام کردی ولی، با این نگونساری خوشم
خنجر بزن بر سینهام، زخمت برایم مرهم است
با دردِ تو ای جانِ من، در عینِ ناچاری خوشم
گر مستیام از جامِ توست، ننگم نباشد از کسی
با طعنه و دشنامِ خلق، در اوجِ هشیاری...
تو از تبار برگ گل ، من ، از تبار کاج ها
تو مانده ای در قلعه و من رفته بر تاراج ها
تو بی بی عشقی و من سرباز کی بی همنفس
تو از تبار سرخ دل من تیره تر ، از خاج" ها
تو مثل طاووسی که زیر...
✍️ justfor5436
دلم تنگ است و دلتنگی برای تو
شعریست کَر
قطره ای خُشکیده لایِ چترم،
نگاهش کنی، میشود تَر
کوزه ای از تنهاییم، بُرون تراویده یک من
رویارویِ یک لشکر
ابری آبستن ام، سر زا رفت آتشم،
آه بارانم میسوزاند خشک و تر ....
به نقطه جنون تو ، می رسد هر خیال من
و آتش فزون تو ، در این سفر به بال من
ز قطره قطره خون تو، چکید اگر به دفترم
در عالمی بدون تو ، چه می شود به حال من؟
ز نقطه جنون من، و خلوتی به هر شبم...
میخواست با تو رخت سفر دربیاورد
از چشمهای خیس تو سر دربیاورد
«من آمدم» بگوید و اندوه کهنه را
از ذهن خاک خوردهی در، دربیاورد
میخواست جوجه باشد و هی جیک جیک جیک...
در آسمان عشق تو پر دربیاورد
حتّی اگر عقاب ببارد از آسمان
حتّی اگر که عشق پدر...
سکوتی که بر شانههایم
نشست
پاسخ بیمعنای فریادی بود
که در کوچههای متروک نگاهت
بیهیاهوی یک پرسش
با سرزنشی سرد
بدل شد
تا ریشهی بودنم
در انجماد فاصله
بخشکد