شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
به کجا چنین شتابان ای دوست
به چه می نازی که اینگونه می تازی
تو که نه کوروش و نه خسرو پرویزی
عاقبت هر چه بودی هر چه هستی را،
به فرشته مرگ ملک الموت میبازی
ﻣﻦ ﺧﻨﺪه ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﺩﻝ ،
ﺩﻝ ﺧﻨﺪه ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪه ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﻏﻢ ،
ﻏﻢ ﺧﻨﺪه ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪه ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﻋﻘﻞ ،
ﺍﻭ ﺧﻨﺪه ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ...
پس لرزه ی پی در پی چشمت ،دلم را از-
ویرانه های ارگ بم کرده ست ویران تر
-کبوتر صلح
در سینهخیز شعر
بر زمینی که به جای خاک
بوی باروت میدهد
بعد از موشکباران آرزوها
به دنبال پناهگاه دستان تو هستم
ای کبوتر بیمرز
زمین خسته ما
دیگر تاب پوتین ندارد
خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی
جان پرانوار همچنانک تو دیدی
از چمن یار صد روان مقدس
در گل و گلزار همچنانک تو دیدی
هر کی دلی داشت زین هوس تو ببینش
بی دل و بیکار همچنانک تو دیدی
هر نظری کو بدید روی تو را گشت
خواجه اسرار همچنانک...
نبض اشعارم درون حلقہ چشمان توست
مو پریشان ڪن غزل آمادہ فرمان توست
واژہ واژہ میچڪد از شعرهایم نام تو
گویا امشب غزل هم تشنہ باران توست
نام زیبایت درون شعر غوغا میڪند
جملہ ها سر درگمند و لحظہ طوفان توست
ترجمان واژههایم پشت پلڪت ماندهاند
پایههاے شعر من بر...
من گدایى با ڪلاسم با "قلم" در مے زنم
شاعرم، هر شب به دیوان دلم سر مے زنم
با غزل،گاهے ترانه ، گاه گاهے هم سپید
از خودم نقشے به روے بوم دفتر مے زنم
مے ڪِشم خود را شبیه عاشقے مجنون صفت
ناله ها سر مے دهم بر سینه...
دین ندارم راست میگویی ولی آزاده ام
خم نکردم گردنم را جز سر سجادهام
ظاهر و باطن همینم! درک من پیچیده نیست!
من شبیه شعرهای خویش صاف و سادهام
خستهی راهم ولی سربار مردم نیستم
کیستم من؟ عابری تنها کنار جادهام
چیستم من؟ زلف یارم! در تمام عمر خویش
یا...
در سکوت آینه با گریه همزادم هنوز
اشک میریزم ولی با گریه هم شادم هنوز
از خرابآباد دنیا بیخبر ماندم ولی
گوشهای دور از هوای شهر آبادم هنوز
در قفس پرواز خواهم کرد با رؤیای تو
تا میاندیشم به تو انگار آزادم هنوز
من صدایم را برای عقل بالا میبرم...
فکر می کردم نباشم ، بی قـرارم میشوی
از خزان میگیری ام ، باغ و بهارم میشوی
بین دعوایی که راه انداختی در هر طرف
از همه دل میکنی و تک سوارم میشوی
فکر می کردم برایم ، عـاشقی آواره ای
در میان این همه بدخواه یارم میشوی
مژده دادم...
چو این نامور نامه آید به بن
ز من روی کشور شود پر سخن
از آن پس نمیرم که من زندهام
که تخم سخن من پراگندهام
به روی ساغر چشمش خطی مورب داشت
دو جام جای دو چشم از نگه لبالب داشت
بدیع مثل ژکوند از دریچۀ لبخند
هزار موزه هنر بر کتیبۀ لب داشت
نه، آن حریرِ به دوشش نشسته زلف نبود
به روی شانۀ خود آبشاری از شب داشت
چنان ز هُرم تنش سوخت...
در کوچهی ما شبی قدم زد باران
بر پنجرههای بسته هم زد باران
آهسته شنید مرد غمگینی گفت
بدجور قرار را بههم زد، باران
نمانیم کین بوم ویران کنند
هَمی غارت از شهر ایران کنند
نخوانند بر ما کَسی آفرین
چو ویران بُوَد بومِ ایران زمین...
بنام خدا
دلم میان خیال ونگاه جا مانده
بشوق دلهره ای اشتباه جا مانده
قسم به سجده وسجاده ونماز وداع
که آه نیمه شبی در پگاه جا مانده
خدا کند که خدا دست من رها نکند
به گونه اشک برای گواه جا مانده
یقین که قافله نور می رسد از...
هر جمعه دلم هوای کویت دارد
هر دیده سوا میل به رویت دارد
ترسم نرسم به کعبه ات دلدارم
چون حسرت بوییدن مویت دارم
اللهم_عجل_لولیک_الفرج
من شبم، تاریک، خورشیدی برایم پست کن
چشمهایم شب شد، امیدی برایم پست کن
میروی باغ از گل سوسن سراغم را بگیر
هرچه از آن لال پرسیدی برایم پست کن
باد میآید تمام سایهها را میبرد
گیسوان روشن بیدی برایم پست کن
چند گنجشگ از درخت دفتر شعرت بچین
شادی...
به نام خداوند جان و خرد
کز این برتر اندیشه بر نگذرد
خداوندِ نام و خداوندِ جای
خداوندِ روزیدِهِ رهنمای
خداوند کیوان و گَردانسپهر
فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برتر است
نگارندهٔ برشده پیکر است
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده...
در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو
عالم پُر است از تو و خالی است جای تو
هر چند کائنات گدای در تو اند
یک آفریده نیست که داند سرای تو
تاج و کمر چو موج و حباب است ریخته
در هر کنارهای ز محیط سخای تو
آیینهخانهای است پر...
توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پُر از هراس و امیدم، که هیچ حادثهای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر بر نمیآید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درختها به من آموختند: فاصلهای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست...
دوستت دارم ولی تقدیر چیز دیگر است،
مهر من نسبت به تو، مانند مهر مادر است.
دوستت دارم ولی جانم همین تقدیر ماست،
شک ندارم این فلک ، از ما بسی ماهر تر است.
دوستت دارم ولی پایان ماهم دور نیست،
قسمتت در عاشقی، شاید که فرد دیگر است.
دوستت...
شمعی روشن نشد شماره ثبت: 719025
برای تولد برگها
شمعی روشن نشد
اما درخت
خورشید را داشت
و بی نیاز از توجه
درهم تنید
و سایه اش را
به عابران هدیه داد
درخزان برگها هم
کسی سوگواری نکرد
و رهگذران
بر پیکر رنگین برگها
با شوق قدم زدند
اما پاییز...