یه جایی توی قلبت هست که روزی خونه ی من بود...
مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت...
تو از فصل پاییز زیباتری... من از فصل پاییز تنها ترم
لحظه ی آخر فقط محکم در آغوشم بگیر
و چه دوستت دارم ها که نشد با تو بگویم
نگاه کن چه پیر می شوند رویاهایی که تو را نیافته جهان را ترک می کنند
هر چند که هرگز نرسیدم به وصالت عمری که حرام تو شد ای عشق /حلالت
ای ماه بی تکرار من بغض بی انکار من ای عشق بی پایان من میروی اما کمی دلتنگ من باش
آخر داستان ما نقاشی از تصویر تو بود که آن را با آهی کشیدم
دور از تو درختی خشکیده... عاشق تبر!!
به این پنجره سالهاست که چشم دوخته ام شاید یک پرده بیایی
میدانم هنوز هم دوستم داری و این تنها دروغیست که نمی گذارد بمیرم...
من هنوز خیال می کنم که تو هر شب به من فکر می کنی قطعا من خیالباف ترین فراموش شده ی جهانم!
از حال دلم بی خبری اما هر لحظه به یاد تو گرفتار منم...
شاید این غصه مرا بعد تو دیوانه کند که قرار است کسی موی تو را شانه کند...
زندگی بعد از تو چنگی به دل نمیزند تنها کمانچه غمگین است که مینوازد
اندوه مرا بچین که رسیده است!
شست باران همه ی کوچه خیابان ها را... پس چرا مانده غمت بر دل بارانی من...؟
همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ی ما کوه ما سینه ی ما ناخن ما تیشه ی ما
شب همه ی ما یکی بود اما تاریکی هایمان فرق داشت.
کاش من هم یک در بودم! و به رفت و آمد این همه درد عادت می کردم.
آن سوی مرز خیال ابرکی می بارد
مانده ام خیره به راهی ... که تو را چون باد برد.
به خوابم بیا دل که نمی داند رفته ای!