تا که رفتی از کنارم ناگهان باران گرفت ابر هم گویا توان این جدایی را نداشت...
باران گرفته است کنارِ نبودنت باران گرفته است همان جا که نیستی تکرار میکنم که کمی بیشتر بمان تکرار میکنی که نباید بایستی
باران پچ پچ ملایمش را به گوش زمین می زند شیشه زنجموره ی باران به ضرب قطره و من پنجه در پنجه ی چنار برای ریخته شدنم به من بگو با این همه پاییز که از تهرانم کنده شده چه کنم وقتی که نیستی میرزای من
گاهی چتر را باید دست باران داد روی سر خودش بگیرد و ما جایش بباریم
…اگر هنوز هم چراغ اطاقت را ڪہ خاموش می ڪنی… …یا زیرِ باران راه میروی …یا تنھا ڪہ می شوی یا در هر جایِ خاص یا شرایط خاصی ڪہ قرار می گیری… در دلت یادِ او می افتی… …حتی اگر بد و بیراه هم بگویی ……مطمئن باش …هنوز دوستش داری……...
برای قطرهی باران تکامل یعنی افتادن پدر میگوید افتادن برای مرد چیزی نیست
تو شبیه یک بارانِ نرمی، خیس نمیکنی، احساسِ آدمی را طراوت میدهی، شبیه یک خیابان در یک عصرِ بهاری ️️️
نخ باران به سرانگشت تداعی تو وصل است یاد میآورمت ابر میآوریام.
. حکایت بارانی بی قرار است این گونه که من دوستت میدارم..
انتظار/لانه کرده کنج اتاق/شب/سر و تن میشورد/در باران پاییزی .
باران تمام مرا ششت جز دلم که جای پای توست
ببخش باران تو هی میباری و ما هی شسته نمیشویم!
همیشه سعی کردم درد دوریت را با خیابان ها در میان بگذارم قدم بزنم حتی شده ساعت ها تا نبودنت را به خانه نبرم اما هر بار برگشتم باران را دیدم که از هر گوشه خانه بند نمی آمد
زیر باران فکر کردن دست به کوچههای شهر ساییدن شهر را در آتش و رؤیاها بوسیدن حس کردنِ اینکه همهچیز را میتوانی در آغوش بگیری جا دهی زمانی خیسشده را در خود حس میکنم زمانی گریسته را خیسی از زرد و نارنجی و کلاغ از حملهی تاریکی و آتش آنقدر...
قسم خوردم به چشمانت فراموشت کنم اما چرا باران که میگیرد فقط یاد تو میبارد؟
ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺏ ﻏﻤﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ ، ﺍﻣﺎ ﮐﻤﮏ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ِﻏﻤﻬﺎ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺎﯾﺴﺘﯿﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﭼﺘﺮ ﺧﻮﺏ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ، ﺍﻣﺎ ﮐﻤﮏ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﯾﺴﺘﯿﻢ...
من بجای هر دومان قدم میزنم برگها را عاشق می شوم باران را دستم به تو نمی رسد پاییز را بغل می کنم ..
گفتی از پاییز باید سفر کرد... گر چه گل تاب طوفان ندارد آنکه لیلا شد در چشم مجنون... همنشینی جز باران ندارد
هیچ بارانی رد پای خوبان را از کوچه های خاطرات نخواهد شست
او دیده بود از اولِ پاییز هرشب به یادت شعر میخوانم فهمیده بودم زیرِ این باران تو میروی من خیس میمانم آبان شدم در اوجِ بی مهری ابری شدم اما نمیبارم بعد از تو این پاییزِ لا کردار گفته هوای بدتری دارم آنقدر از عشقت نوشتم که ما دسته جمعی...
دیروز که رفتی... خدا گریه کرد و همه اسمش را باران گذاشتند...
باران میراث خانوادگی ما بود کوچک که بودم… از سقف خانه ی ما میچکید بزرگ که شدم از چشمانم!!
حال خراب حضرت پاییز، مال من شأن نزول سوره ی باران، به نام تو تنها نه من به مهر تو، آذر به جان شدم دلتنگی دقایق آبان به نام تو.
من بلدم پاییز باشد و تنهایی تمام خیابان را صفحه صفحه ورق بزنم و از هوای ناب پاییز ، جرعه جرعه بنوشم و زیر باران های مدام ، بخندم و دیوانه باشم ... بلدم گودال های کوچک انباشته از قطرات باران را تنهایی فتح کنم ، آب بریزد توی کفش...