شعر نو
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر نو
آینه یا مرد نقاش یا شاعر،
آیا کدامیک زیباترین طرح را،
از چهره ی آزادی خواهند کشید،
آری،
آزادی یک دانه انار است،
اینک افتاده بر خاک استبداد...
مهدی بابایی ( سوشیانت )
زیستن آدمی در دشت قاره ها،
به گاو بی خیالی می ماند،
که به زیر پا نهاده گل سرخ اندیشه را،
می چرد رویش تازه ی آزادی را،
با دم می پراند پشه های تکرار را،
و پروانه ی سکوت،
آرام از آن سواری می گیرد...
مهدی بابایی ( سوشیانت...
neynirem dünyani, didar(görmek) canan olmasa
qan nəyə lazımdır, canana qurban olmasa
Sənsiz ey canım meyxana virandir manə
heyifdir meyxanada can varsa, canan olmasin.
ترجمه شعر :
چه خواهم دنیا را گر دیدار جانان نباشد
جان چه نیازیست گر قربان جانان نباشد
بی تو ای جانم میخانه ویرانست بر من
حیفست...
آمدی جانم به قربانت
ولی؛ آنقدررررر دیر
که؛ آرزوهایم تماماً دوددد شد، نابود شد.
شیما رحمانی
گیسوی سیاهت در روز،
تکه ای لمس شدنی از شب است،
و چشم هایت در شب،
تکه ای از آسمان آبی،
به جای مانده از روز.
مهدی بابایی ( سوشیانت)
بر کف دست آسمان،
ماه، تخم کلاغ سیاه استبداد است،
و خورشید، تخم شکسته ی کبوتر آزادی،
ای کاش خدای پیر با چوب دستی خویش،
از درخت گردوی آسمان،
می انداخت بر زمین،
گردوی پوک ماه را...
مهدی بابایی ( سوشیانت)
تو نباشی، همه جا تنهایم
آریا ابراهیمی
کدام من؟
آینه تصویرم را انعکاس نمی دهد
نبضِ باران را گرفتم
تا؛ بماند رازقی.
شیما رحمانی
آتش افتاد به جان وبه جهان از پی تو
قدحی غرق شرابم که پرم از می تو
به سر زلف تو سوگند که در قبله گهت
بهر غم ناله کنم همچو نوای نی تو
ساده بودست دلم ،باخت بتو قافیه را
می رود سوز زمستان به سراغ دی تو
هرکه...
و در آخر؛ پیله، حُکمِ عفو داد
وَه چه زیباست؛همآغوشیِ پروانه و شبنم بر گُل
✍شیمارحمانی
می روی دور شوی ،بند دلم را بکنی !
می روی سوی دگر قید دلم را بزنی!
وطن آنجاست کز آن میل رهایی ات نیست
غیرِدستان تو هرگز که ندارم وطنی
مثل یک حسرت جانکاه به تو می اندیشم
همچو آهی که برآید ز لب پیرزنی
گذر از کوی تو...
منم آن؛
جسدِ رویِ بُرجِ سکوت،
در تیررَسِ منقارِ چرک آلودِ کلاغانِ قیل و قال پَرَست
تویی آن؛
نسیمِ فَرَح بخشِ درآمده از بادگیرِ بهشت آئینِ محمدتقی خان
که؛
خوش می نوازد در سردابه یِ خاموش و خلوتِ وجود.
چه کسی می دانست
که خدا تنها نیست؟
چه کسی می دانست که من از من سیر است ؟
که درونم خالی است ،
آسمان آبی نیست ،
که تهی خالی نیست ؟
چه کسی می دانست؟
زندگی کردن من
مثل یک ماهی بود
می پریدم در رود
رود ما...
قطع به یقین؛
نه نیوتن کاشف بود،
نه گالیله
و نه ...
و نه ...
کاشف؛
کسی ست که عمقِ نگاهت را بکاوَد
کاشف؛
کسی ست که در هزارتویِ رگهایِ صوتی اَت غرق شود
کاشف؛
کسی ست که تپش هایِ نبضِ ساعدت را زندگی کند
کاشف باید؛
وجب به وجب...
من، تو را...
میدانی شاید عاشقانه اش این گونه باشد که بگویم؛
من تو را در قلبم،
در ذهنم،...
نگاه داشته ام،
به خاطر می آورم؛
اما؛
من تو را در جزء جزء اَم بایگانی کرده اَم.
در تک تکِ یاخته هایم،
در گلبول هایم،
حتی در گلبول هایِ سپیدم...
حتم دارم در این زمانه یِ قیرگون،
تُو؛
خورشید را به یکباره بلعیده ای که؛
این چنین می درخشند چشمانت !
عزیزِ مهربانم،
قولی بمن بده؛
که وقتی یکدیگر را دیدیم،
با تن و جانِ هم بیگانه نباشیم.
می خواهم حلالِ معادله ای دو سویه شویم.
تنگ در آغوشم گیری و تنگ در آغوشت گیرم.
بفشاری ام و بفشارمت؛
آنقدر سخت،
آنقدر محکم؛
که عبور کنیم از هم.
که خود را...