شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
یک سر شکسته شد
دُردانه رفت و کوفه پر از ناله شب است
درگیر و دار لحظه هذیانی و تب است
وقتی که فرق فاتح خیبر شکسته شد
این کوچه زیر پای ستوران مرحب است
درمان نشد جراحت مولی و بعد از این
مرهم گذار حادثه ها نیش عقرب است...
عشق احساس قشنگی ست که تاوان دارد
گریه و خنده و اندوه فراوان دارد
زندگی درنظرش مردن تدریجی نیست
ان که این شور ؛ میان دل بی جان دارد
هرکسی زهر جدایی بچشد از خم عشق
عشق برزخم دلش ؛ قدرت درمان دارد
و چه دور است ز نیرنگ و...
پاییزبهاری ست که عاشق شده باشد
دلبسته به گلهای شقایق شده باشد
پاییز چنان نغمه ی سازیست که عمری
مرهم به دل تنگ خلایق شده باشد
پاییز ؛ شبی سوژه ی اصحاب غزل شد
تا عشق ؛ هم آغوش دقایق شده باشد
......
پاییز رفیقی است که بی حاشیه پاک...
عشقم فراموشم نکن هرگز
با یاد چشمان تو میخوابم
بااینکه رفتی در خیالاتم
هرلحظه ام را بی تو بی تابم
چون عقربی درحلقه ی اتش
میچرخم و راه فراری نیست
برروی این اتش بریز ابی
ازدلهره دیگر قراری نیست
درشعرهای خانمان سوزت
چشمان سبزمن، بگو،جاریست؟
حتی اگر دردفترشعرت
تک واژه...
میدونم مثل همیشه نامه هام جواب نداره
سهم من از دستای تو بستن حلقه ی داره
نه سلامی نه پیامی نفرتت خیلی عمیقه
روی شاهرگ غرورم عشق تو سردی تیغه
کمکم کن که بتونم بگذرم از خاطراتت
بازی رو بردی عزیزم دل من شد کیش و ماتت
عشق نفرینی تو...
خون انگور کجائی
ژاله می بارد از آن کوچه که مهتاب شدی
تو چه هستی که در آیین دلم باب شدی ؟!
من که یک عمر دلآشفته و حیران تو ام
تو بگو! تاب کدامین دل بی تاب شدی
مستی چشم تو را آینه می فهمد و بس
خون انگور...
خو نمیگیرم به سردی نگاهت عشق من
هرچه میخواهددل تنگت بگو...فرمانبرم
لحظه ای که دل نهادم در جنون عاشقی
آس خودرا باختم...من در قمار اخرم
مطمئنم من به احساس خودم نسبت بتو
اعتنا کردم ولی بی اعتنایی دلبرم
هرچه میخواهی مرا ازار ده ؛ زخمم بزن
رنج حاصل ازتورا برجان...
ترسم دلش برنجد از من وگرنه هر شب
صد ناله می فرستم با باد بامدادی
،،،،،
آنکه صد نامه ما خواند و جوابی ننوشت
سطری از غیر نیامد که کتابی ننوشت
( بر ما گذشت آنچه نباید می گذشت)
بیصدا عشق و وفا و بندگی از حد گذشت
تا که بستم چشم خود یک لحظه یارمن گذشت
بی دفاع عشق و وفا در زندگی شد سرگذشت
حسن سهرابی
Sohrabipoem
جان بنوشان
یارب! کویر تشنه را باران بنوشان
هر خاطری درمانده را درمان بنوشان
ما ساکنان شهر تردید و یقین را
از پرتو خورشید خود ایمان بنوشان
زیر غبار خودپرستی جان سپردیم
یک بار دیگر مردگان را جان بنوشان
تقدیرمان در دامن مهر تو افتاد
این بخت خوابآلوده را سامان...
غم هجوم آورده میدانم که زارم می کشد
وین غم دیگر که دور از روی یارم می کشد
شب هلاکم میکند اندیشه غم های روز
روز فکر محنت شب های تارم می کشد
ﻗﻄﺮﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ... ﻧﻤﯽﺑﺨﺸﺪ ﮐﺴﯽ؟
ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﭘﺮ ﻣﻬﺮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ... ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺴﯽ؟
ﯾﮏ ﻧﻔﺲ ﺑﺎ ﺷﻮﺭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ... ﻧﻤﯽﺭﻗﺼﺪ ﮐﺴﯽ؟
ﭘﺮﺗﻮﯼ ﺍﺯ ﻧﻮﺭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ... ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﺪ ﮐﺴﯽ؟
ﻭﺯﺷﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﺩ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ... ﻧﻤﯽﺟﻨﺒﺪ ﮐﺴﯽ؟
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﯾﺎﺭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ... ﻧﻤﯽﺁﯾﺪ ﮐﺴﯽ؟
ﯾﮏ ﻗﻤﺎﺭ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ... ﻧﻤﯽﺑﺎﺯﺩ ﮐﺴﯽ؟
ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﻧﺎﺏ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ... ﻧﻤﯽﺭﯾﺰﺩ ﮐﺴﯽ؟...