شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
می روی و می پوشم غم سیاه و سفیدم را
به عکس تو می دوزم دو بعد خسته دیدم را
تو نیستی در این تلخی من از تمامی این قصه
هنوز می شنوم با تو صدای گفت و شنودم را
با بالش سفتی به روی دشک ام درگیرم
و تویی...
در حصار چشم ها اینجا به دام افتاده ام
مرغ دست آموز وار ناکام و رام افتاده ام
گذر از تو ممکن است خوب میدانم
مثل شیری بند آهو رام و خام افتاده ام
حسرت آزادی شیر جنگل می خورم
او سلطانی میکند حسرت به کام افتاده ام
می بینم...
فکر نمی کردم مادرم تنها بره اما دیدم میره
فکر نمی کردم بره تو خاطره ، اما دیدم میره
مادرم رفتی و خانه شد پریشانت
مادرم چشمان خیس خانه حیرانت
مادرم کو خنده ی زیبای چشمانت
مادرم کو شانه های نرم و آرامت
بخواب مادرم از این به بعد آروم...
دل مردگان معنای احیا را نمی فهمند
فرق غروب و صبح فردا را نمی فهمند
آنها که سیرابند رنج تشنگی ، حتّی
طعم خوش آب گوارا را نمی فهمند
شب خفتگان هم در سکوتِ مبهم شبها
حال دل غمگین و تنها را نمی فهمند
صحرانشینان بیابانهای لَمْ یَزرع
بی شک...
دلبر زیبای ما علی است
مولی علی و سرور و آقای ما علی است
والا علی و رهبر و اعلی ما علی است
از موج موج حادثه تا ساحل نجات
ژرفا علی و لنگر و دریای ما علی است
تا بی کران قاف حقیقت نشان عشق
ماوا علی و شهپر...
با گردش روزگارمان چرخیدیم
گاهی گل شادی و گهی غم چیدیم
یکسو غم نان بود و دگر سو غم جان
از معنی زندگی همین فهمیدیم
..
..
بهزاد غدیری
چشمم چو به چشم آن پری چشم افتاد
از چشم پری به چشم من چشم افتاد
رفتم که بدزدمی ز چشمش چشمی
از چار طرف به چشم من چشم افتاد!
.
ای چشم تو چشمِ چشم عالم را چشم
من چشم ندیده ام چو چشم تو به چشم
چشمم ز...
تو را من سر در آغوشم، سر و پا بر تو می کوشم
خودم را در تو می پوشم، تمامم را تو بر تن کن
ارس آرامی
شهر عشق کبوتر های بی جان را بغل کرد
زخمی ترین شهری که انسان را بغل کرد
شهری که دائم تابه ای بر قوغ ماتم بود
این تابه ماهی های بریان را بغل کرد
این باغ بی صاحب بهاری را نمی دید
این باغ بی صاحب زمستان را بغل کرد...
لبخندت را کم آورده ام،،،
--در این غربت!
پستچی هر روز می گذرد از اینجا...
کاش به نامهای
برایم بفرستی
سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
ای خاک به خون شسته چرا بر سر مایی
از ما تو چه دیدی که چنین پیک بلایی
هر گوشه ی تو ریخته است خون جوانی
انگار فراموشِ تو شد خاک کجایی
دانم که تو از درد خیانت به عذابی
رسم این نَبود دادِ خود از ما بستانی
روز و...
«دلنوشته عاشقانه»
حالا که تقدیر ، تو را
به دریچه ی قلبم کشاند
بیشتر بمان...
تو که اینگونه بیخبر دل می بری
بی اِذن هم نرو...
مهمانخانه ی دل را با فرش کاشان
مزین کرده ام...
کفش هایت را به در کن...
چایی ات را بنوش...
در کنار مردی از...