شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
عاشقی تا که قدم بر تن دنیا زده است
عشق مشت خودش را به سرِما زده است
میوه ی تلخ از آن روز نصیب من و تست
که پدر دست برآن شاخه ی بالا زده است
عشق چیست؟همان قصه ی طوفانی نوح
پدری با غم فرزند به دریا زده است...
و مرا از خاطرت برد یک نفر شبیه آلزایمر توی سرت
می برم خاطرات رابطه را که نپیچم دوباره دور وبرت...
تو چمدان غرور می بندی من دو بعد خسته دیدم
با کوله باری از نگفته ها که کاش بشکند با درد کمرت..
می روی بغض گلو می شکند ،...
امشب بازهم ماه زیبای منی نازنین
من عذر خواهم تو پی مشکلی نازنین
گفتم شبی بیایی به کنارم باشی اما
تنها تو برای کشتن ام آمدی نازنین
با پلک، با نگاه، عجب می کشی مرا
شک نمیکنم که تو قاتل منی نازنین
مدفون تیره روزی و تنهایی خودم
از حال...
وقتی جهان ذره ذره از دست های تو می بُرید
من خانه ی مادرم را گم کرده بودم
و خانه ی تو ... دورتر از این بود.
رزا جمالی
در غیابِ من آسمان خاکستری ست
و ابرها مجروح.
بالشی دوخته است مادرم
برایِ خواب شماها.
رُزا جمالی
کوکبه ی آفتاب
خمار درد تو هستم شراب می خواهم
هوای مستی و حالی خراب می خواهم
شرنگ شعله عشقم علاج بدنامی است
زلال باده و قلبی کباب می خواهم
اگرچه سردم و خاموش مثل خاکستر
به جان خسته خود انقلاب می خواهم
قسم به غمزه بودای هر دو چشمانت...
درخیالم تو و من باشیم و بارانی که نیست
به بغل می کشمت در آن خیابانی که نیست
فکر بوسیدن و آغوش تو تا زد به سرم
به جهنم که ببیند آن نگهبانی که نیست
لب تو باشد و من باشم و یک گوشه دنج
گنه بوسه زدن گردن شیطانی...
در نهانم عشق تو فرمان روایی می کند
خنده ی زیبای تو دل را هوایی می کند
بر لبم نام تو و در خاطرم یاد شماست
عشق بی حدی که دارم خودنمایی می کند
خنده ی زیبای تو
زندگی ۲
زندگی زیباتر از نام و نشان و کیمیاست
ثروتی بالاتر دریای الماس و طلاست
خوشتر از باران شالیزار و شب های کویر
بهتر از رقص گلی در کوچه باغی آشناست
زندگی پژواک هستی در سلام مادر است
مثل لبخند پدر یادآور لطف و صفا است
لحظه ناب و...
گفت عاشق می شوم, رفت و حقایق را شکست.
مست مستم بود اما باز جامم را شکست
لحظه ای بر تار مویش شاعری کردم ولی
برف و بوران از غضب بارید و زلفش را شکست
گفت یوسف می شوم, اینبار عاشق می شوم
تاکه آن درها برویم باز شد در...
گفتم ای یار مکن با دل عاشق بازی
گفت حق است که با آتش ما دم سازی
گفتم این عدل نباشد که دلم ریش شود
گفت این سادگی توست که دل می بازی
گفتم آخر تو بگو عدل خداوند کجاست؟
گفت آنجاست که تو در ره خود سر بازی
گفتم...
اینک تو ماندی و میان دستانت دست تنهایی
تو ای عاشق تو ای تلفیق بغض و اشک و تنهایی
به قدر هق هق ات دیوار برای تکیه دادن نیست
بر این افتاده از چشم ات هوای ایستادن نیست
به جز زانو بغل کردن غباری بر نخواهد خاست
مجنون شهر !...